تبلیغات
داستانهای مذهبی - 1698- علم حضرت علی علیه السلام (قسمت سوم (آخر) حدیث ذعلب)
 
داستانهای مذهبی

علم حضرت علی علیه السلام (قسمت سوم (آخر) حدیث ذعلب)

... آن مرد عرض كرد: اى امیر مؤمنان! نشانه مؤمن در آن زمان چیست؟

آن حضرت فرمودند: باید به چیزى نگاه كند كه خداوند بر او واجب كرده است و همان كارها را انجام دهد و نگاه كند كه خداوند چه چیزهایى را حرام كرده است كه همان كارها را انجام ندهد، اگر چه آن چیز رفیق صمیمى او باشد.

عرض كرد: اى امیر مؤمنان! قسم به خدا كه راست گفتید. سپس آن مرد غائب شد به طورى كه او را ندیدم. مردم هر چه جست و جو كردند آن را ندیدند.

امام على (علیه السلام) كه بر روى منبر بودند، لبخندى زدند و فرمودند: به دنبال چه كسى می گردید؟ این مرد برادرم حضرت خضر بود. سپس آن حضرت فرمودند: قبل از آن كه مرا از دست بدهید، سؤال كنید. در این هنگام دیگر كسى بلند نشد. سپس آن حضرت خداوند را ستایش كردند و بر پیامبرش درود فرستادند و به امام حسن (ع) فرمودند: اى حسن! بلند شو و بر بالاى منبر برو و سخنى بگو تا قبیله قریش بعد از من نسبت به جایگاه تو نادان نشوند و نگویند: حسن بن على چیزى نمی داند. امام حسن (ع) عرض كردند: اى پدر! چگونه بر منبر رفته و سخنرانى كنم در حالى كه شما در میان مردم هستید و می شنوید و می بینید. امام على (ع) فرمودند: پدر و مادرم به فدایت! طورى خود را از تو می پوشانم و گوش می دهم كه من تو را ببینم اما تو مرا نبینى.

امام حسن (ع) بالاى منبر رفته و خداوند را با نهایت ستایش، ستود و بر پیامبر به طور خلاصه درود فرستاد. سپس فرمود: اى مردم! از جدم رسول خدا (ص) شنیدم كه می فرمود: "من شهر علم و على در آن است و آیا به جز از در راهی برای ورود به شهر وجود دارد؟" سپس از منبر به پایین آمده و امام على (ع) به طرف ایشان رفتند و ایشان را بلند كردند و به سینه خود چسباندند.

سپس به امام حسین (ع) فرمودند: اى فرزندم! به منبر بالا برو و سخنرانى كن كه قبیله قریش بعد از من نسبت به جایگاه تو نادان نباشند و نگویند: حسین بن على چیزى نمی داند و سخن تو مانند سخن برادرت باشد. امام حسین (ع) به بالاى منبر رفته و خداوند را ستودند و او را مورد ستایش قرار دادند و بر پیامبر الهى درود فرستادند، سپس فرمودند: اى مردم! از جدم رسول خدا (ص) شنیدم كه می فرمود: به طور یقین على همان شهر هدایت است كه هر كس وارد آن شود نجات پیدا می كند و كسى كه از آن منحرف شود، نابود خواهد شد.

پس على (ع) به سوى آن حضرت رفتند و به سینه خود چسباندند و بوسیدند و فرمودند: اى مردم! شهادت بدهید كه این دو، عزیز رسول خدا و امانت او هستند كه به دست ما سپرده است و من نیز این دو را نزد شما به امانت می گذارم. اى مردم! رسول خدا (ص) (در روز قیامت) از این دو (امانت) می پرسد.

منبع:

توحید شیخ صدوق. باب 43- حدیث ذعلب.





نوع مطلب : حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم، حضرت علی علیه السلام، امام حسن علیه السلام، امام حسین علیه السلام، عقل و علم اهل بیت علیهم السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

با سلام خدمت خوانندگان محترم
در صورت تمایل جهت دریافت ایمیل مذهبی روزانه،
آدرس ایمیل خود را به آدرس زیر ارسال کنید:
hesamvahidi@gmail.com

داستانهای مذهبی این وبلاگ در شبکه های اجتماعی زیر هم ارسال می گردد:

کانال تلگرام:
https://telegram.me/dastanhayemazhabi

اینستاگرام:
http://instagram.com/dastanhaye_mazhabi

مدیر وبلاگ : ح و
موضوعات
نویسندگان
صفحات جانبی
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :