تبلیغات
داستانهای مذهبی - 1747- تبری از دشمنان اهلبیت
 
داستانهای مذهبی
جمعه 24 آذر 1396 :: نویسنده : ح و

تبری از دشمنان اهلبیت

 

زکریا بن آدم، یکی از یاران امام رضا علیه السلام، می گوید: در خدمت امام رضا علیه السلام بودم که امام جواد علیه السلام در حالی که کمتر از چهار سال داشت وارد شد. سپس سرش را به سوی آسمان بلند کرد و مدتی طولانی در اندیشه فرو رفت.

امام رضا علیه السلام فرمود: جانم به فدایت، چرا تفکرت طولانی شد؟

امام جواد علیه السلام پاسخ داد: به برخوردهایی می اندیشم که با مادرم فاطمه سلام الله علیها شد. سوگند به خدا، آنان را از قبرشان بیرون می آورم و بدن‌هایشان را می سوزانم. آن‌گاه خاکسترشان را به باد می دهم و در دریا می ریزم.

در این هنگام امام رضا علیه السلام او را نزدیک خویش آورد و میان دو چشمش را بوسید و فرمود: پدر و مادرم فدایت، تو شایسته امامت هستی.

منابع:

بحار الانوار، ج 50، ص 59.





نوع مطلب : حضرت زهرا سلام الله علیها، شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها، امام جواد علیه السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

با سلام خدمت خوانندگان محترم
در صورت تمایل جهت دریافت ایمیل مذهبی روزانه،
آدرس ایمیل خود را به آدرس زیر ارسال کنید:
hesamvahidi@gmail.com

داستانهای مذهبی این وبلاگ در شبکه های اجتماعی زیر هم ارسال می گردد:

کانال تلگرام:
https://telegram.me/dastanhayemazhabi

اینستاگرام:
http://instagram.com/dastanhaye_mazhabi

مدیر وبلاگ : ح و
موضوعات
نویسندگان
صفحات جانبی
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :