داستانهای مذهبی
سه شنبه 21 دی 1395 :: نویسنده : ح و

ذكر احوال حضرت معصومه علیها السلام

سبب آمدن حضرت معصومه (ع) بـه قم آن است كه: چون مأمون حضرت امام رضا علیه السلام را در سال دویست هجری قمری از مدینه بـه مرو طلبید یك سال بعد از آن خواهرش حضرت فاطمه علیهما السلام به جهت اشتیاق ملاقات برادرش از مدینه به سمت مرو حركت كرد، پس همین كه به ساوه رسید مریض شد. پرسید كه از اینجا تا قم چه مقدار راه است؟

گفتند: ده فرسخ است.

پس به خادم خود فرمود كه مرا به جانب قم ببر. پس آن حضرت را به قم آورد و در خانه موسى بن خزرج بن سعد فرود آورد.

و قول صحیحتر آن اسـت كـه آل سعد همگى متفق شدند كه به قصد آن حضرت بیرون روند و از آن حضرت خواهش نمایند بـه قـم تشریف آورد، پس در میان همه موسى بن خزرج بر این امر تقدم جست همین كه به خدمت آن مكرمه رسید مهار ناقه آن حضرت را گرفت و كشید تا وارد قم ساخت و در خانه خود آن حضرت را منزل داد، پس آن حضرت مدت هفده روز در دنیا مكث نمود و به رحمت الهی پیوست، پس او را غسل داده وكفن نمودند و در ارض بابلان آنجا ـ كه امروز روضه مقدسه او است و ملك موسى بوده ـ آن حضرت را دفن كردند.

 صاحب تاریخ قم گفته كه: چون فاطمه علیها السلام وفات كرد او را غسل دادند وكفن كردند و حركت دادند او را و بردند به بابلان و گذاشتند او را نزدیك سردابى كه براى او كنده بودند، پس آل سعد با هم گفتگو كردند كه چه کسی داخل سرداب شود و جنازه بى بى را دفن نماید. بعد از گفتگوها، رأى ایشان بر آن  قرار گرفت كه قادر، خادم پیر و صالح آن حضرت متصدى دفن شود، چون فرستادند عقب آن شیخ صالح، دیدند دو نفر سوار كه دهان خـود را بسته بودند بـه تـعـجیل تمام از جانب ریگزار پیدا شدند چون نزدیك جنازه رسیدند پیاده شدند و نماز بر آن مخدره خواندند و داخل در سرداب شدند و او را دفن كردند و بیرون آمدند و سوار گشتند و رفتند و كسى نفهمید كه ایشان چه كسى بودند.

در روایت اول است كـه موسى بـر سر قبر آن مخدره سقفى از بوریا بنا كرد تا آنكه حضرت زینب دختر حضرت جواد علیه السلام قبه اى بنا كرد بر روى قبر و محراب نماز فاطمه علیها السلام هنوز موجود است در خانه موسى بن خزرج.

در فـضیلت زیارت حضرت فاطمه بنت موسى علیهما السلام روایات بسیار وارد شده از جمله در تاریخ قم مروى است كه جماعتى از مردم رى خدمت حضرت صادق علیه السلام رسیدند وگفتند: ما از مردم رى هستیم. حضرت فرمود: مرحبا به بـرادران مـا از اهـل قم! ایشان عرض كردند كه ما از مردم رى هستیم! دیگر مرتبه حضرت همان جواب را فرمود، آن جماعت چند مرتبه این سخن را گفتند و همین جواب را شنیدند، آنگاه  حضرت فرمود: همانا از براى حق تعالى حرمى اسـت و آن مكه اسـت و براى رسول خدا (ص) حرمى است وآن مدینه است و براى امیرالمؤمنین (ع) حرمى اسـت و آن كوفه است و از بـراى مـا اهل بیت حرمى است و آن شهر قم است و بعد از این دفن شود در آنجا زنى از اولاد من كه نامیده شود به فاطمه، هركس او را زیارت كند بهشت از براى او واجب شود. (راوی گفت: در زمان این فرمایش هنوز پدر حضرت معصومه (ع) یعنی امام موسی کاظم (ع) متولده نشده بودند).

روایـت شـده كـه حضرت امام رضا علیه السلام به سعد اشعرى قمى فرمود كه اى سعد! نزد شما قبرى از ما هست.

سعد گفت: فدایت شوم! قبر فاطمه دختر امام موسى علیه السلام را مى فرمایى؟

فرمود: بلى، هر كه او را زیارت كند و حق او را بشناسد از براى او اسـت بهشت.

از امام جعفر صادق علیه السلام روایت است كه گفت: ... آگاه باش به درستى كه قم كوفه صغیره است و همانا از براى بهشت هشت در اسـت سه در آنها به سوى قم است و وفات كند در قم زنى كه از اولاد من باشد و نام او فاطمه دختر موسى علیه السلام است كه داخل مى شوند به سبب شفاعت او شیعه من جمیع ایشان در بهشت.

در تاریخ قم آمده است: رضائیه دختران خود را شوهر نمى دادند؛ زیرا كسى را كه همسر و هم كفو ایشان بود نمى یافتند و حضرت موسى بن جعفر علیه السلام را بیست و یك دختر بوده است و هیچ یك شوهر نكرده اند و این مطلب در میان دختران ایشان عادت شده و محمّد بن عـلى الرضـا علیه السلام جهت گذران زندگی برایشان وقف قرار داده بود.

منبع:

منتهی الآمال - ذكر احوال حضرت معصومه علیها السلام مدفونه به قم وثواب زیارت آن مخدره (با تلخیص)





نوع مطلب : امام صادق علیه السلام، امام موسی کاظم علیه السلام، امام رضا علیه السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 8 دی 1395 :: نویسنده : ح و

عظمت مقام امام حسن عسکری (ع) (قسمت دوم)

در زمان وفات حسن بن على سر گذشتى از سلطان و اصحابش پیش آمد كه من تعجب كردم و گمان نمى كردم چنان شود و آن سر گذشت این بود كه: چون ابن الرضا بیمار شد، به پدرم خبر دادند كه او بیمار است. پدرم فورى سوار شد و به دارالخلافه رفت و زود بر گشت و پنج تن از خدمتگزاران امیرالمؤمنین (معتمد عباسى) كه همگى از ثقات و خواص بودند و تحریر (خادم مخصوص خلیفه) هم در میان آنها بود، همراهش بودند. پدرم به آنـهـا دستور داد كـه در خانه حسن بن على باشند و از حالش خبر گیرند و به چند تن از پزشکان هم پیغام داد كه شبانه روز در منزلش باشند و به قاضى القضات پیغام داد كه نـزد او بیاید و بـه او دستور داد كـه ده تـن از اصحابش را كه نسبت به دین و امانت و پرهیزگارى آنها اطمینان دارد احضار كند و به منزل آن حضرت فرستد تا شبانه روز در آنجا باشند.

همه این اشخاص آنجا بودند تا آن حضرت وفات كرد و شهر سامره یك پارچه ناله شد، سلطان مأمورى به خانه حضرت فرستاد كه اتاقها را بازرسى كرد و هر چه در آنجا بـود، مهر و موم نمود و در جستجوى فرزند او بود و زنانى را که باردار تشخیص مى دادند آوردند و كنیزان آن حضرت را بازرسى كردند.

یكى از آنها گفت: در اینجا كنیزى است كه باردار است، او را در اتاقى نگه داشتند و نحریر خادم و اصحابش را با چند زن بـر او گماشتند، سپس آماده تجهیز آن حضرت شدند و بازارها را بستند و بنى هاشم و سرلشكران و پدرم و مردم دیگر دنبال جنازه اش ‍ بودند، در آن روز سامره مانند روز قیامت شده بود.

چـون از تجهیزش فارغ شدند، سلطان دنبال (برادر خود) ابو عیسى بن متوكل فرستاد و دستور داد بر جنازه نماز بخواند، چون جنازه آماده نماز شد، ابوعیسى پیش آمد و پرده از روى حضرت برداشت و او را به علویان و عباسیان، بنى هاشم و سر لشكران و نویسندگان و قضات و معدلان (كسانى كه به عدالت حكم مى كنند) نشان داد و گفت: این حسن بن على بن محمد بن الرضا است كه به اجل خود و در بستر خود مرده است و جمعى از خدمتگزاران امیرالمؤمنین و مردم ثقه مانند فلان و فلان و از قضات هم فلان و فلان و از پزشکان فلان و فلان بر بالینش حاضر بوده اند (ولى به قول مرحوم مجلسى این كارها بیشتر دلالت دارد كه همان سلطان امام را كشته و مسموم ساخته است) آنگاه رویش را پوشاند و دستور داد جنازه را بردارند، جنازه از وسط منزل برداشته شد و در خانه اى كه پدرش دفن شده بود، به خاك سپرده شد.

چون دفنش كردند، سلطان و مردم به جستجوى فرزندش برخاستند و منزلها و خانه ها را تفتیش بسیار كردند و از تقسیم میراثش دست نگه داشتند و كسانى را به پاسدارى كنیزى كـه احتمال باردار بودنش را مى دادند گماشته بودند و همواره آنجا بودند، تا معلوم شد باردار نبوده، آنگاه میراثش را میان مادر و برادرش جعفر تقسیم كردند و مادرشادعای وصیت او را داشت و نزد قاضى هم ثابت شد و سلطان باز هم در جستجوى فرزند آن حضرت بود (زیرا خبر فرزند داشتن آن حضرت كه از امام صادق علیه السلام به او رسیده بود نزدش قطعى و مسلم بود.)

سپس جعفر نزد پدرم آمد و گفت: مقام و منصب برادرم را به من بده. من سالى 20 هزار دینار برایت مى فرستم. پدرم به او تندى كرد و بد گفت و به او گفت: اى احمق! سلطان بر روى كسانى كه به امامت پدر و برادرت معتقدند شمشیر كشید تا آنها را از آن عقیده برگرداند و نتوانست این كار را عملى كند (زیرا مردم از روى اخلاص و صمیمیت به آنها معتقد بودند) پس اگر شیعیان پدر و برادرت تو را امام مى دانند، نیازى به سلطان و غیر سلطان ندارى كه منصب آنها را به تو دهند و اگر نزد شیعیان این منزلت را ندارى، بـه وسیله ما بدان نخواهى رسید و چون جعفر چنین سخنى گفت، پدرم او را پست و سست عقل دانست و بیرونش كرد و تا زنده بود، اجازه نداد نزدش آید، ما از سامره بیرون آمدیم و سلطان باز هم در جستجوى خبر فرزند حسن بن على علیهماالسلام بود.

شرح مجلسى علیه الرحمه از كمال الدین صدوق روایتى نقل مى كند كـه ابوالادیان خادم و نامه رسان امام حسن عسكرى علیه السلام به امر آن حضرت بـه مدائن رفت و روزى كه به سامره برگشت امام وفات كرده بود ابوالادیان جعفر را دید كه آماده نماز خواندن بر امام شد، ناگاه كودكى را دید پیش آمد و عباى جعفر را كشید و فرمود: عمو! عقب بایست كه من به نماز خواندن بر پدرم از تو سزاوارترم... (مرآت ج 1 ص 422)

منبع:

اصول كافى جلد 2 صفحه 430 روایت 1 - بَابُ مَوْلِدِ أَبِی مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ (ع).





نوع مطلب : امام حسن عسکری علیه السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 6 دی 1395 :: نویسنده : ح و

عظمت مقام امام حسن عسکری (ع)

احمد بن عبدالله خاقان كه دشمنى سختى با على و اولادش داشت، متصدى املاك و خراج شهر قم بود. روزى در مجلسش از علویان و مذاهبشان سخن به میان آمد، او گفت: من در سامره مردى از اولاد على را از لحاظ رفتار و وقار و پاكدامنى و نجابت و بزرگوارى در خانواده خودش و بنى هاشم مانند حسن بن على بن محمد، ابن الرضا ندیدم و نشناختم كه خاندان خودش و بنى هاشم و سرلشكران و وزیران و همه مردم او را بر سالخوردگان و اشراف مقدم بدارند. زیرا من روزى بالاى سر پدرم ایستاده بودم و آن روزى بود كـه براى پذیرفتن مردم مى نشست، ناگاه دربانانش درآمدند و گفتند ابو محمد، ابن الرضا دم در است، پدرم به آواز بلند گفت: اجازه اش دهید. من تعجب كردم از اینكه در محضر پدرم مردى را به كنیه معرفى كردند، در صورتى كه جز خلیفه و ولیعهد و نماینده سلطان نزد او به كنیه معرفى نمى شد.

سپس مردى گندمگون، خوش اندام، نیكو رخسار، خوش پیكر، نوجوان با جلالت و هیبت وارد شد، چون نگاه پدرم به او افتاد، برخاست و چند قدم استقبالش كرد، با آنكه گمان ندارم چنین كارى را نسبت به هیچ یک از بنى هاشم و سرلشكرى بكند، چون نزدیكش رسید با او معانقه كرد و صورت و سینه اش را بوسید و دستش را گرفت و روى مسندى كه خودش نشسته بود، او را نشانید و پهلوى او نشست و متوجه او شد و با او به سخن پرداخت و خود را قربان او مى كرد، من از آنچه از پدرم مى دیدم در شگفت بودم كه دربان آمد و گفت موفق (برادر و سرلشكر خلیفه عباسى) آمده است. هر گاه موفق نزد پدرم مى آمد، دربانان و افسران مخصوصش جلو مى رفتند و از در خانه تا مسند پدرم به صف مى ایستادند تـا او بیاید و برود، پدرم رو به ابى محمد داشت و با او سخن مى گفت تا نگاهش بـه غلامان مخصوص موفق افتاد، آنگاه گفت: خدا مرا قربانت كند، اكنون هرگاه بخواهید (مى توانید تشریف ببرید) و به دربانانش گفت: او را از پشت صف ببرید تا آن مرد یعنى موفق او را نبیند. او برخاست و پدرم هم برخاست و با او معانقه كرد و برفت.

من به دربانان و غلامان پدرم گفتم: واى بر شما!! این چه شخصى بود كه او را با كنیه به پدرم معرفى كردید و پدرم با او چنین رفتار كرد؟

گفتند: او از اولاد على است و او را حسن بن على مى نامند و به ابن الرضا معرفى مى شود، شگفتم افزون گشت و در تـمام آن روز پریشان و ناآرام بودم و درباره او و آنچه از رفتار پدرم نسبت به او دیده بـودم مى اندیشیدم تا شب شد. عادت پدرم این بود كه نماز عشا را مى گزارد، سپس براى مشورتهاى مورد نیاز و آنچه باید به عرض سلطان برسد مجلس مى كرد. چون نمازش را گزارد و جلوس كرد، آمدم و در برابرش نشستم، در حالى كه دیگرى نزد او نبود.

به من گفت: احمد! كارى دارى؟

گفتم آرى پدر! اگر اجازه دهى سؤال كنم.

گفت: پسر جان اجازه دادم، هر چه خواهى بگو.

گفتم، اى پدر! مردى كه امروز صبح دیدم نسبت بـه او احـترام و بزرگداشت و تعظیم نمودى و خود و پدر و مادرت را قربانش كردى كه بود؟

گفت: پسر جان! او امام رافضیان است، او حسن بن على است كه به ابن الرضا معروفست، آنگاه ساعتى سكوت كرد و سپس گفت: پسر جان! اگر امامت از خلفاء بنى عباس جدا شود، هیچكس از بنى هاشم جز او سزاوار آن نیست و او براى فضیلت و پاكدامنى و رفتار و خویشتندارى و پرهیزگارى و عبادت و اخلاق شریف و شایستگی اش سزاوار خلافت مى باشد اگر پدرش را مى دیدى، مردى بود روشنفكر، نجیب، با فضیلت.

با آنچه از پدرم شنیدم، ناراحتى و اندیشه و خشمم بر او افزون گشت و كردار و گفتار او را نسبت به وى زیاده از حد دانستم. پس از آن، اندیشه اى جز پرسش از حال او و جستجوى درباره او نداشتم. از هر یك از بنى هاشم و سران و نویسندگان و قضات و فقها و مردم دیگر كه مى پرسیدم، او را در نهایت احترام و بزرگوارى و مقام بلند و سخن نیك و تقدیم بر تمام فامیل و بزرگترانش معرفى مى كردند. سپس مقام و ارزش او در نظرم بزرگ شد، زیرا هیچ دشمن و دوست او را ندیدم، جز آنكه از او به نیكى یاد مى كرد و مدحش مى نمود.

یكى از حضار مجلس كـه اشعرى مذهب بود گفت: اى ابابكر از برادرش ‍ جعفر چه خبر دارى؟

گفت: جعفر كیست كه حالش را بپرسى و او را همدوش حسن (بن على، ابن الرضا) سازی. او متجاهر به فسق و آلوده و بى آبرو و دائم الخمر و پست ترین مردى كه دیده اى (دیده ام) مى باشد و پرده در و بى وزن و سفیه است.

منبع:

اصول كافى جلد 2 صفحه 430 روایت 1 - بَابُ مَوْلِدِ أَبِی مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ (ع).





نوع مطلب : امام حسن عسکری علیه السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ

با سلام خدمت خوانندگان محترم
در صورت تمایل جهت دریافت ایمیل مذهبی روزانه،
آدرس ایمیل خود را به آدرس زیر ارسال کنید:
hesamvahidi@gmail.com

داستانهای مذهبی این وبلاگ در شبکه های اجتماعی زیر هم ارسال می گردد:

کانال تلگرام:
https://telegram.me/dastanhayemazhabi

اینستاگرام:
http://instagram.com/dastanhaye_mazhabi

مدیر وبلاگ : ح و
موضوعات
نویسندگان
صفحات جانبی
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic