داستانهای مذهبی
سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : ح و

مهر نبوّت بر شانه امین

پیامبر اكرم صلّى اللَّه علیه و آله قبل از بعثت در بطحاء بود. دو نفر كه لباس سفر به تن داشتند، او را دیدند و گفتند: السّلام علیك.

حضرت در جوابشان فرمود: «علیكما السّلام».

یكى به دیگرى گفت: «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ‏» از وقتى كه از مادر متولد شده ام، كسى را قبل از تو ندیده بودم كه جواب سلام را بدهد.

و دیگرى گفت: من نیز تا حال ندیده بودم كه كسى به دیگرى سلام دهد.

سواره به حضرت گفت: در شهر شما كسى هست كه اسمش احمد باشد؟

حضرت فرمود: «در این شهر جز من، احمد نام و محمّد نامى نیست.

پرسید: تو اهل همین شهر هستى؟

حضرت فرمود: بلى، از اهالى اینجا هستم و در همین شهر متولد شده‏ام.

آنگاه آن شخص شترش را خوابانید و پیاده شد. شانه حضرت را بالا زد و مهر نبوّت را مشاهده نمود و گفت: گواهى مى‏دهم كه تو رسول خدا هستى. مبعوث مى‏شوى و گردن سران قوم خود را مى‏زنى! آیا زاد و توشه اى دارى به ما بدهى؟

حضرت رفت و مقدارى نان و خرما آورد و او نیز در میان یك پارچه گذاشت و به پیش رفیقش رفت و گفت: خدا را شكر كه نمردیم و پیامبر خدا ما را توشه داد.

حضرت فرمود: دیگر حاجتى ندارید؟

گفت: دعا كن خدا ما را در قیامت به شما بشناساند! حضرت دعا كرد و آنان رفتند.

منبع:

جلوه‏ هاى اعجاز معصومین علیهم السلام، ص98.





نوع مطلب : حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ

با سلام خدمت خوانندگان محترم
در صورت تمایل جهت دریافت ایمیل مذهبی روزانه،
آدرس ایمیل خود را به آدرس زیر ارسال کنید:
hesamvahidi@gmail.com

داستانهای مذهبی این وبلاگ در شبکه های اجتماعی زیر هم ارسال می گردد:

کانال تلگرام:
https://telegram.me/dastanhayemazhabi

اینستاگرام:
http://instagram.com/dastanhaye_mazhabi

مدیر وبلاگ : ح و
موضوعات
نویسندگان
صفحات جانبی
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic