تبلیغات
داستانهای مذهبی - مطالب مهر 1396
 
داستانهای مذهبی
یکشنبه 30 مهر 1396 :: نویسنده : ح و

آخر الزمان

اصبغ بن نباته روایت مى كند كه امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: زمانى بر مردم خواهد آمد كه فحشا، كارهاى ناپسند و سازش‏كارى در آن ارزش و گناهان شكسته و زنا آشكار مى‏شود و اموال یتیمان حلال شمرده مى شود و ربا خورده و در پیمانه و وزن كم گذاشته مى شود و شراب با نام نبیذ و رشوه‏ با نام هدیه و خیانت با نام امانت دارى حلال شمرده مى شود و مردان شبیه زنان و زنان شبیه مردان مى شوند و محدوده نماز سبك شمرده و براى غیر خدا حج به جا آورده مى شود. هنگامى كه آن زمان فرا رسد، گاهى هلال بالا مى آید به طورى كه در دو شب هلال دیده و گاهى مخفى مى شود. به طورى كه در آغاز ماه رمضان افطار و در پایان آن روز (عید) روزه گرفته مى شود. پس در این هنگام بر حذر باشید! بر حذر باشید! از این‏كه خداوند شما را در حال غفلت و بى خبرى گرفتار عذاب كند؛ زیرا در پس آن وضع، مرگ فراگیر خواهد بود و مردم با سرعت و پى در پى ربوده مى شوند به طورى كه انسان هنگام صبح سالم و هنگام شب در زیر خاك مدفون و یا شب، زنده و صبحگاهان مرده است.

وقتى آن زمان فرا رسید، واجب است پیش از نزول بلا در وصیت پیش دستى كرد و واجب است نماز در اول وقت آن (از بیم از دست دادن آن در پایان وقت) هركس از شما به آن زمان رسید، شب را جز با طهارت سپرى نكند و اگر مى تواند در هر حالى با طهارت باشد، این كار را انجام دهد؛ زیرا همیشه بیمناك است و نمى داند چه وقت فرستاده خدا براى گرفتن جانش مى آید. به تحقیق من شما را بر حذر داشتم و اگر بشناسید، آگاه كردم و اگر پند گیرید، شما را پند دادم. پس در پنهان و آشكارا از خدا بترسید و نمیرید مگر در حالى كه مسلمان هستید: و هركس آیینى غیر از اسلام را برگزیند، هرگز از وى پذیرفته نمى شود و در آخرت از زیانكاران است.

 

منبع:

منابع فقه شیعه (ترجمه جامع أحادیث الشیعة)    ج‏23    445     باب 1 حرام بودن رباخوارى و ربا دادن و نوشتن و گواهى بر آن ..... ص : 429

 

 





نوع مطلب : آخرالزمان و پیش از ظهور، نماز، خداوند متعال، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


مبارزات حضرت ابا عبداللّه الحسین (ع) و شهادت آن مظلوم

از بعضى ارباب مَقاتل نقل است كه چون حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام نظر كرد هفتاد و دو تن از یاران و اهل بیت خود را شهید و كشته بر روى زمین دید عازم جهاد گردید، پس به جهت وداع زنها رو به خیمه كرد و پردگیان سرادق عصمت را طلبید و ندا كرد: اى سكینه، اى فاطمه، اى زینب، اى امّ كلثوم! عَلَیْكُنَّ مِنّى السَّلامُ.

پس سكینه عرض كرد: یا اَبَة !اسْتَسْلَمْتَ لِلْموْتِ؟ (اى پدر! آیا تن به مرگ داده اى؟)

فرمود: چگونه تن به مرگ ندهد كسى كه یاور و معینى ندارد!

عرض كرد: ما را به حرم جدّمان بازگردان.

حضرت در جواب بدین مثل تمثّل جست: هَیْهاتَ لَوتُرِكَ اْلقَطا لَنامَ؛ (اگر صیّاد از مرغ قَطا دست بر مى داشت آن حیوان در آشیانه خود آسوده مى خفت) كنایه از آنكه این لشكر دست از من نمى دارند و نمى گذارند كه شما را به جائى بَرَم.

زنها صدا به گریه بلند كردند، حضرت ایشان را ساكت فرمود.

راوى گفت: پس حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام به نفس نفیس عازم قتال شد. امام زین العابدین علیه السّلام چون پدر بزرگوار خود را تنها و بى كس دید با آنكه از ضعف و ناتوانى قدرت برداشتن شمشیر نداشت راه میدان پیش گرفت، امّ كلثوم از قفاى او ندا در داد كه اى نور دیده برگرد، حضرت سجاد علیه السّلام فرمود كه اى عمّه دست از من بردار و بگذار تا پیش روى پسر پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم جهاد كنم، حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام به امّ كلثوم فرمود كه بازدار او را تا كشته نگردد و زمین از نسل آل محمّد علیهماالسّلام خالى نماند.

بالجمله؛ امام حسین علیه السّلام در چنین حال از محبّت امّت دست باز نداشت و همى خواست بلكه تنى چند به راه هدایت در آید و از آن گمراهان روى برتابد. لاجرم ندا در داد كه آیا كسى هست كه ضرر دشمن را از حرم رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم بگرداند؟ آیا خدا پرستى هست كه در باب ما از خدا بترسد؟ آیا فریادرسى هست كه امید ثواب از خدا داشته باشد و به فریاد ما برسد؟ آیا معینى و یاورى هست كه به جهت خدا یارى ما كند؟

در بیان شهادت طفل شیر خوار

پس حضرت بر در خیمه آمد و به جناب زینب علیهماالسّلام فرمود: كودك صغیرم را به من سپارید تا او را وداع كنم، پس آن كودك معصوم را گرفت و صورت به نزدیك او برد تا او را ببوسد كه حرملة بن كاهل اسدى لعین تیرى انداخت و بر گلوى آن طفل رسید و او را شهید كرد.

پس آن كودك را به خواهر داد، زینب علیهاالسّلام او را گرفت و حضرت امام حسین علیه السّلام كفهاى خود را زیر خون گرفت همین كه پر شد به جانب آسمان افكند و فرمود: هر مصیبتى كه بر من نازل شود سهل است بر من زیرا كه خداوند می بیند.

سبط ابن جوزى در تذكره از هشام بن محمّد كلبى نقل كرده كه چون حضرت امام حسین علیه السّلام دید كه لشكر در كشتن او اصرار دارند قرآن مجید را برداشت و آن را از هم گشود و بر سر گذاشت و در میان لشكر ندا كرد: ... اى قوم براى چه خون مرا حلال مى دانید آیا پسر دختر پیغمبر شما نیستم؟ آیا به شما نرسید قول جدّم در حقّ من و برادرم حسن علیه السّلام: هذانِ سَیّدِا شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ؟

در این هنگام كه با آن قوم احتجاج مى نمود ناگاه نظرش افتاد به طفلى از اولاد خود كه از شدّت تشنگى مى گریست، حضرت آن كودك را بر دست گرفت و فرمود: یا قَوْمُ اِنْ لَمْ تَرْحَمُونى فَارْحَمُوا هذا الطِّفْلَ؛
اى لشكر! اگر بر من رحم نمى كنید پس بر این طفل رحم كنید؛ پس مردى از ایشان تیرى به جانب آن طفل افكند و او را مذبوح نمود. امام حسین علیه السّلام شروع كرد به گریستن و گفت: اى خدا! حكم كن بین ما و بین قومى كه خواندند ما را كه یارى كنند بر ما پس كشتند ما را، پس ندائى از هوا آمد كه بگذار او را یا حسین كه از براى او مرضع یعنى دایه اى است در بهشت.

در كتاب احتجاج مسطور است كه حضرت از اسب فرود آمد و با نیام شمشیر گودى در زمین كند و آن كودك را به خون خویش آلوده كرد پس ‍ او را دفن نمود.

پس مبارز طلبید و هر كه در برابر آن فرزند اسداللّه الغالب مى آمد او را به خاك هلاك مى افكند تا آنكه كشتار عظیمى نمود و جماعت بسیار از شجاعان و اَبطال رِجال را به جهنّم فرستاد، دیگر كسى جرأت میدان آن حضرت نكرد.
بعضى از رُوات گفته: ... هنگامى كه اَبطال رِجال بر او حمله مى كردند چنان بر ایشان مى تاخت كه ایشان چون گلّه گرگ دیده مى رمیدند و از پیش روى آن فرزند شیر خدا مى گریختند، دیگر باره لشكر گرد هم در مى آمدند و آن سى هزار نفر پشت با هم مى دادند و حاضر به جنگ او مى شدند، پس آن حضرت بر آن لشكر انبوه حمله مى افكند كه مانند جَراد مُنْتَشر از پیش او متفرّق و پراكنده مى شدند و لختى اطراف او از دشمن تهى مى گشت. پس، از قلب لشكر روى به مركز خویش مى نمود كلمه مباركه لاحَوْلَ وَلا قوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ را تلاوت مى فرمود.

ابن شهر آشوب و غیره نقل كرده اند كه آن حضرت 1950 تن از آن لشكر را به دَرَك فرستاده سواى آنچه را كه زخمدار و مجروح فرموده بود. این وقت ابن سعد لعین بدانست كه در پهن دشت آفرینش هیچ كس را آن قوّت و توانائى نیست كه با امام حسین علیه السّلام كوشش كند و اگر كار بدین گونه رود آن حضرت تمام لشكر را طعمه شمشیر خود گرداند. لاجرم سپاهیان را بانگ بر زد و گفت: واى بر شما! آیا مى دانید كه با كه جنگ مى كنید و با چه شجاعتى رزم مى دهید این فرزند اَنْزَع البَطین غالب كلّ غالب على بن ابى طالب علیه السّلام است، این پسر آن پدر است كه شجاعان عرب و دلیران روزگار را به خاك هلاك افكنده. همگى همدست شوید و از هر جانب براو حمله آرید.

پس آن لشكر فراوان از هر جانب بر آن بزرگوار حمله آوردند و تیراندازان كه عدد آنها چهار هزار به شمار مى رفت تیرها بر كمان نهادند و به سوى آن حضرت رها كردند. پس دور آن غریب مظلوم را احاطه كردند و مابین او و خِیام اهل بیت حاجز و حائل شدند، و جماعتى جانب سرادق عصمت گرفته. حضرت چون این بدانست بانگ بر آن قوم زد و فرمود كه اى شیعیان ابوسفیان! اگر دست از دین برداشتید و از روز قیامت و معاد نمى ترسید پس در دنیا آزاد مرد و با غیرت باشید رجوع به حسب و نسب خود كنید؛ زیرا كه شما عرب مى باشید. یعنى عرب غیرت و حمیّت دارد. شمر بى حیا رو به آن حضرت كرد و گفت: چه مى گوئى اى پسر فاطمه؟

فرمود: مى گویم من با شما جنگ دارم و مقاتلت مى كنم و شما با من نبرد مى كنید، زنان را چه تقصیر و گناه است؟ پس منع كنید سركشان خود را كه متعرّض حرم من نشوند تا من زنده ام.

شمر صیحه در داد كه اى لشكر از سراپرده این مرد دور شوید كه كفوّى كریم است و قتل او را مهیّا شوید كه مقصود ما همین است.

پس سپاهیان بر آن حضرت حمله كردند و آن جناب مانند شیر غضبناك در روى ایشان در آمد و شمشیر در ایشان نهاد و آن گروه انبوه را چنان به خاك مى افكند كه باد خزان برگ درختان را. و به هر سو كه روى مى كرد لشكریان پشت مى دادند. پس ، از كثرت تشنگى راه فرات در پیش گرفت، كوفیان دانسته بودند كه اگر آن جناب شربتى آب بنوشد ده چندان از این بكوشد و بكشد. لاجرم در طریق شریعه صف بستند و راه آب را مسدود نمودند و هر گاه آن حضرت قصد فرات مى نمود بر او حمله مى كردند و او را بر مى گردانیدند، اَعْور سلمى و عمرو بن حجّاج كه با چهار هزار مرد كماندار نگهبان شریعه بودند بانگ بر سپاه زدند كه حسین را راه بر شریعه مگذارید، آن حضرت مانند شیر غضبان بر ایشان حمله مى افكند و صفوف لشكر را بشكافت و راه شریعه را از دشمن بپرداخت و اسب را به فرات راند و سخت تشنه بود و اسب آن جناب نیز تشنگى از حدّ افزون داشت سر به آب گذاشت؛ حضرت فرمود كه تو تشنه و من نیز تشنه ام به خدا قسم كه آب نیاشامم تا تو بیاشامى، كَاَنَّه اسب فهم كلام آن حضرت كرد، سر از آب برداشت یعنى در شُرب آب من بر تو پیشى نمى گیرم.

پس حضرت فرمود: آب بخور من مى آشامم و دست فرا برد و كفى آب بر گرفت تا آن حیوان بیاشامد كه ناگاه سوارى فریاد برداشت كه اى حسین تو آب مى نوشى و لشكر به سراپرده ات مى روند و هتك حرمت تو مى كنند.

چون آن معدن حمیّت و غیرت این كلام را از آن ملعون شنید آب از كف بریخت و به سرعت از شریعه بیرون تاخت و بر لشكر حمله كرد تا به سرا پرده خویش رسید معلوم شد كه كسى متعرّض خِیام نگشته و گوینده این خبر مَكرْى كرده بوده. پس دگر باره اهل بیت را وداع گفت، اهل بیت همگان با حال آشفته و جگرهاى سوخته و خاطرهاى خسته و دلهاى شكسته در نزد آن حضرت جمع آمدند و در خاطر هیچ آفریده صورت نبندد كه ایشان به چه حالت بودند و هیچ كس نتواند كه صورت حال ایشان را تقریر یا تحریر نماید.

بالجمله؛ ایشان را وداع كرد و به صبر و شكیبائى ایشان را وصیّت نمود و فرمان داد تا چادر اسیرى بر سر كنند و آماده لشكر مصیبت و بلا گردند و فرمود بدانید كه خداوند شما را حفظ و حمایت كند و از شرّ دشمنان نجات دهد و عاقبت امر شما را به خیر كند و دشمنان شما را به انواع عذاب و بلا مبتلا سازد و شما را به انواع نِعَم و كرم مُزد و عوض كرامت فرماید، پس زبان به شكوه مگشائید و سخنى مگوئید كه از مرتبت و منزلت شما بكاهد، این سخنان بفرمود و روبه میدان نمود.

پس عنان مركب به سوى میدان بگردانید و بر صف لشكر مخالفان تاخت مى زد و مى انداخت و با لب تشنه از كشته پشته مى ساخت و مانند برگ خزان سرهای آن منافقان را بر زمین مى ریخت و به ضرب شمشیر آبدار خون اشرار و فجّار را با خاك معركه مى ریخت و مى آمیخت، لشكر از هر طرف او را تیرباران نمودند، آن حضرت در راه حق آن تیرها را بر رو و گلو و سینه مبارك خود مى خرید و از كثرت خدنگ كه بر چشمه هاى زره آن حضرت نشست سینه مباركش چون پشت خارپشت گشت.

و به روایت منقوله از حضرت باقر علیه السّلام زیاده از سیصد و بیست جراحت یافت و زیادتر نیز روایت شده و جمیع آن زخمها در پیش روى آن حضرت بود، در این وقت حضرت از بسیارى جراحت و كثرت تشنگى و بسیارى ضعف و خستگى توقف فرمود تا ساعتى استراحت كرده باشد كه ناگاه ظالمى سنگى انداخت به جانب آن حضرت، آن سنگ بر جبین مباركش رسید و خون از جاى او بر صورت نازنینش جارى گردید. حضرت جامه خویش را برداشت تا چشم و چهره خود را از خون پاك كند كه ناگاه تیرى كه پیكانش زهرآلوده و سه شعبه بود بر سینه مباركش و به قولى بر دل پاكش رسید و سر تیر از پشت ایشان بیرون زد و حضرت در آن حال گفت: بِسْمِ اللّهِ وَ باللّهِ وَ عَلى مِلَّةِ رَسُولِ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ.

آنگاه رو به سوى آسمان كرد و گفت: اى خداوند من! تو مى دانى كه این جماعت مى كشند مردى را كه در روى زمین پسر پیغمبرى جز او نیست. پس دست بُرد و آن تیر را از پشت بیرون كشید و از جاى آن تیر مسموم مانند ناودان، خون جارى گردید، حضرت دست به زیر آن جراحت مى داشت چون از خون پر مى شد به جانب آسمان مى افشاند و از آن خون شریف قطره اى بر نمى گشت، دیگر باره كف دست را از خون پر كرد و بر سر و روى و محاسن خود مالید و فرمود كه با سر روى خون آلوده و به خون خویش خضاب كرده، جدّم رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم را دیدار خواهم كرد و نام كشندگان خود را به او عرضه خواهم داشت.

این وقت ضعف و ناتوانى بر آن حضرت غلبه كرد و از كارزار باز ایستاد و هر كه به قصد او نزدیك مى آمد یا از بیم یا از شرم كناره مى كرد و بر مى گشت. تا آنكه مردى از قبیله كنده كه نام نحسش مالك بن یسر بود به جانب آن حضرت روان شد و ناسزا و دشنام به آن جناب گفت و با شمشیر ضربتى بر سر مباركش زد كلاهى كه بر سر مقدس آن حضرت بود شكافته شد و شمشیر بر سر مقدسش رسید و خون جارى شد به حدى كه آن كلاه از خون پرشد. حضرت در حق او نفرین كرد و فرمود: بااین دست نخورى ونیاشامى و خداوند تو را با ظالمان محشور كند. پس آن كلاه پر خون را از فرق مبارك بیفكند و دستمالى طلبید و زخم سر را ببست و كلاه دیگر بر سر گذاشت و عمامه بر روى آن بست. مالك بن یسر آن كلاه پر خون را كه از خز بود بر گرفت و بعد از واقعه عاشورا به خانه خویش برد و خواست او را از آلایش خون بشوید زوجه اش اُمّ عبدالله بنت الحرّالبدّى كه آگاه شد بانگ بر او زد كه در خانه من لباس فرزند پیغمبر را مى آورى؟ بیرون شو از خانه من خداوند قبرت را از آتش پر كند. و پیوسته آن ملعون فقیر و بد حال بود و از دعاى امام حسین علیه السّلام هر دو دست او از كار افتاده بود و در تابستان مانند دو چوب خشك مى گردید و در زمستان خون از آنها مى چكید و بر این حال خسران مآل بود تا به جهنم واصل شد.

و به روایت سیّد رحمه اللّه و مفید رحمه اللّه لشكر لحظه اى از جنگ آن حضرت درنگ كردند پس از آن رو به او آوردند و او را دائره وار احاطه كردند. این هنگام عبدالله بن حسن كه در میان خِیام بود و كودكى غیر مراهق بود چون عمّ بزرگوار خود را بدین حال دید تاب و توان از وى برفت و به آهنگ خدمت آن حضرت از خیمه بیرون دوید تا مگر خود را به عموى بزرگوار رساند. جناب زینب علیهاالسّلام از عقب او به شتاب بیرون شد و او را بگرفت و از آن سوى امام علیه السّلام نیز ندا در داد كه اى خواهر، عبدالله را نگاه دار مگذار كه در این میدان بلا انگیز آید و خود را هدف تیر و سنان بى رحمان نماید. جناب زینب علیهاالسّلام هر چه در منع او اهتمام كرد فایده نبخشید و عبدالله از برگشتن به سوى خیمه امتناع سختى نمود و گفت: به خدا قسم! از عموى خویش مفارقت نكنم و خود را از چنگ عمه اش رهانید و به تعجیل تمام خود را به عموى خود رسانید، در این وقت اَبْجَر بن كعب شمشیر خود را بلند كرده بود كه به حضرت امام حسین علیه السّلام فرود آورد كه آن شاهزاده رسید و به آن ظالم فرمود: واى بر تو! اى پسر زانیه، مى خواهى عموى مرا بكشى؟ آن ملعون چون تیغ فرود آورد عبدالله دست خود را سپر ساخت و در پیششمشیر داد، شمشیر دست آن مظلوم را قطع كرد چنانكه صداى قطع کردنش بلند شد و به نحوى بریده شد كه با پوست زیرین بیاویخت. آن طفل فریاد برداشت كه یا ابتاه! یا عمّاه! حضرت او را بگرفت و بر سینه خود چسبانید و فرمود: اى فرزند برادر! صبر كن بر آنچه بر تو فرود آید و آن را از در خیر و خوبى به شمارگیر، هم اكنون خداوند تو را به پدران بزرگوارت ملحق خواهد نمود. پس حرمله تیرى به جانب آن كودك انداخت و او را در بغل عمّ خویش شهید كرد.

سیدبن طاوس رحمه اللّه و دیگران فرموده اند كه حضرت سیدالشهداء علیه السّلام فرمود: بیاورید براى من جامه اى كه كسى در آن رغبت نكند كه آن را در زیر جامه هایم بپوشم تا چون كشته شوم و جامه هایم را بیرون كنند آن جامه را كسى از تن من بیرون نكند. پس جامه اى برایش حاضر كردند، چون كوچك بود و بر بدن مباركش تنگ مى افتاد آن را نپوشید، فرمود این جامه اهل ذلّت است جامه از این گشادتر بیاورید؛ پس جامه بزرگتر آوردند آنگاه آن را پوشید. و به روایت سید رحمه اللّه جامه كهنه آوردند حضرت چند موضع آن را پاره كرد تا از قیمت بیفتد و آن را در زیر جامه هاى خود پوشید، فَلَمّا قُتِلَ جَرَّدُوهُ مِنْهُ چون شهید شد آن كهنه جامه را نیز از تن شریفش بیرون آوردند.

شیخ مفید رحمه اللّه فرموده كه چون باقى نماند با آن حضرت احدى مگر سه نفر از اهلش یعنى از غلامانش، رو كرد بر آن قوم و مشغول مدافعه گردید و آن سه نفر حمایت او مى كردند تا آن سه نفر شهید شدند و آن حضرت تنها ماند و از كثرت جراحت كه بر سر و بدنش رسیده بود سنگین شده بود و با این حال شمشیر بر آن قوم كشیده وایشان را به یمین و شمال متفّرق مى نمود شمر كه خمیر مایه هر شر وبدى بود چون این بدید سواران را طلبید و امر كرد كه در پشت پیادگان صف كشند و كمانداران را امر كرد كه آن حضرت را تیر باران كنند، پس كمانداران آن مظلوم بى كس را هدف تیر نمودند و چندان تیر بر بدنش رسید كه آن تیرها مانند خارِ خار پشت بر بدن مباركش نمایان گردید. این هنگام آن حضرت از جنگ باز ایستاد و لشكر نیز در مقابلش توقف نمودند، خواهرش زینب علیهاالسّلام كه چنین دید بر در خیمه آمد و عمر سعد را ندا كرد و فرمود: وَیْحَكَ یا عُمَر ایُقْتَلُ اَبُو عَبْدِ اللّه وَ اَنْتَ تَنْظَرُ اِلَیْهِ! عمر سعد جوابش نداد. و به روایت طبرى اشكش به صورت و ریش نحسش جارى گردید و صورت خود را از آن مخدره برگردانید.

پس جناب زینب علیهاالسّلام رو به لشكر كرد و فرمود: واى بر شما آیا در میان شما مسلمانى نیست؟ احدى او را جواب نداد.

سیدبن طاوس رحمه اللّه روایت كرده كه چون از كثرت زخم و جراحت اندامش سست شد و قوت كارزار از او برفت و مثل خارپشت بدنش پر از تیر شده بود، این وقت صالح بن وهب المُزَنى وقت را غنیمت شمرده از كنار حضرت در آمد و با قوت تمام نیزه بر پهلوى مباركش زد چنانكه از اسب در افتاد وروى مباركش از طرف راست بر زمین آمد در این حال فرمود: بِسْمِ اللّهِ وَبِاللّهِ وَ عَلى مِلَّةِ رَسُولِ اللّهِ.

پس برخاست و ایستاد. حضرت زینب علیهاالسّلام كه تمام توجّهش به سمت برادر بود چون این بدید از در خیمه بیرون دوید و فریاد برداشت كه وا اخاه وا سیّداهُ وا اهلبیتاهُ اى كاش آسمان خراب مى شد و برزمین مى افتاد و كاش كوهها از هم مى پاشید و بر روى بیابانها پراكنده مى شد.

راوى گفت: كه شمربن ذى الجوشن لشكر خود را ندا در داد براى چه ایستاده اید و انتظار چه مى برید؟ چرا كار حسین را تمام نمى كنید؟ پس ‍ همگى بر آن حضرت از هر سو حمله كردند، حصین بن تمیم تیرى بر دهان مباركش زد، ابوایوب غَنَوى تیرى بر حلقوم شریفش زد و زُرْعَه بن شریك بر كف چپش زد و قطعش كرد و ظالمى دیگر بر دوش مباركش زخمى زد كه آن حضرت به روى در افتاد و چنان ضعف بر آن حضرت غالب شده بود كه گاهى به مشقت زیاد بر می خاست، طاقت نمى آورد و بر روى مى افتاد تا اینكه سِنان ملعون نیزه به برگلوى مباركش فرو برد پس ‍ بیرون آورده و فرو برد در استخوانهاى سینه اش و بر این هم اكتفا نكرد آنگاه كمان بگرفت و تیرى بر نحر شریف آن حضرت افكند كه آن مظلوم در افتاد.

در روایت ابن شهر آشوب است كه آن تیر بر سینه مباركش رسید پس آن حضرت برزمین واقع شد و خون مقدسّش را با كفهاى خود مى گرفت و مى ریخت بر سر خود چند مرتبه.

پس عمر سعد گفت به مردى كه در طرف راست او بود از اسب پیاده شو و به سوى حسین رو و او را راحت كن. خَوْلى بن یزید چون این بشنید به سوى قتل آن حضرت سبقت كرد و دوید چون پیاده شد و خواست كه سر مبارك آن حضرت را جدا كند رعد و لرزشى او را گرفت و نتوانست؛ شمر به وى گفت خدا بازویت را پاره پاره گرداند چرا مى لرزى؟ پس خود آن ملعون كافر سر مقّدس آن مظلوم را جدا كرد.

سیّد بن طاوس رحمه اللّه فرموده كه سنان بن اَنَس - لَعَنهُ اللّه - پیاده شد و نزد آن حضرت آمد و شمشیرش را برحلقوم شریفش زد و مى گفت: واللّه كه من سر تو را جدا مى كنم و مى دانم كه تو پسر پیغمبرى و از همه مردم از جهت پدر و مادر بهترى، پس سر مقدّسش را برید.

در روایت طبرى است كه هنگام شهادت جناب امام حسین علیه السّلام هر كه نزدیك او مى آمد سِنان بر او حمله مى كرد و او را دور مى نمود براى آنكه مبادا كس دیگر سر آن جناب را ببرد تا آنكه خود او سر را از تن جدا كرد و به خَوْلى سپرد.

پس در این هنگام غبار سختى كه سیاه و تاریك بود در هوا پیدا شد و بادى سرخ ورزیدن گرفت و چنان هوا تیره و تار شد كه هیچ كس عین و اثرى از دیگرى نمى دید، مردمان منتظر عذاب و مترّصد عقاب بودند تا اینكه پس از ساعتى هوا روشن شد و ظلمت مرتفع گردید.

ابن قولویه قمى رحمه اللّه روایت كرده است كه حضرت صادق علیه السّلام فرمود: در آن هنگامى كه حضرت امام حسین علیه السّلام شهید گشت، لشكریان شخصى را نگریستند كه صیحه و نعره مى زند گفتند: بس كن اى مرد! این همه ناله و فریاد براى چیست؟

گفت: چگونه صیحه نزنم و فریاد نكنم و حال آنكه رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم را مى بینم ایستاده گاهى نظر به سوى آسمان مى كند و زمانى حربگاه شما را نظاره مى فرماید، از آن مى ترسم كه خدا را بخواند و نفرین كند و تمام اهل زمین را هلاك نماید و من هم در میان ایشان هلاك شوم. بعضى از لشكر با هم گفتند كه این مردى است دیوانه وسخن سفیهانه مى گوید و گروهى دیگر كه توّابون نام گرفتند، از این كلام متنبّه شدند و گفتند به خدا قسم كه ستمى بزرگ بر خویشتن كردیم و به جهت خشنودى پسر سُمیّه سیّد جوانان اهل بهشت را كشتیم و همان جا توبه كردند و بر ابن زیاد خروج كردند و واقع شد از امر ایشان آنچه واقع شد.

راوى پرسید: فدایت شوم آن صیحه زننده چه كسی بود؟

امام صادق (ع) فرمود: ما او را جز جبرئیل ندانیم.

منبع:

منتهی الآمال (با تلخیص)





نوع مطلب : امام حسین علیه السلام، حوادث کربلا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شهادت حضرت ابوالفضل العبّاس علیه السّلام

حضرت عبّاس علیه السّلام كه اكبر اولاد اُمُّ البَنین و پسر چهارم امیرالمؤمنین علیه السّلام بود و كُنْیَتش ابوالفضل و مُلَقّب به سقّا و صاحب لواى امام حسین علیه السّلام بود، چنان جمال دل آرا و طلعتى زیبا داشت كه او را ماه بنى هاشم مى گفتند و چندان جسیم و بلند بالا بود كه وقتی بر پشت اسب قوى و فربه می نشست پاى مباركش بر زمین مى كشید. او را از مادر و پدر سه برادر بود كه هیچ كدام را فرزند نبود. ابوالفضل علیه السّلام، اوّل ایشان را به جنگ فرستاد تا كشته ایشان را ببیند و ادراك اجر مصائب ایشان فرماید.

پس از شهادت ایشان بعضى از ارباب مقاتل گفته اند كه چون آن جناب تنهائى برادر خود را دید به خدمت برادر آمده عرض كرد: اى برادر! آیا رخصت مى فرمائى كه جان خود را فداى تو گردانم؟

حضرت از استماع سخن جانسوز او به گریه آمد و گریه سختى نمود، پس فرمود: اى برادر! تو صاحب لواى منى چون تو نمانى كس با من نماند.

ابوالفضل علیه السّلام عرض كرد: سینه ام تنگ شده و از زندگانى دنیا سیر گشته ام و اراده كرده ام كه از این جماعت منافقین خونخواهى خود كنم.

حضرت فرمود: پس الحال كه عازم سفر آخرت گردیده اى، پس کمی آب برای این کودکان بیاور.

پس حضرت عبّاس علیه السّلام حركت فرمود و در برابر صفوف لشكر ایستاد و لواى نصیحت و موعظت افراشت و هر چه توانست پند و نصیحت كرد و كلمات آن بزرگوار اصلاً در قلب آن سنگدلان اثر نكرد. لاجرم حضرت عبّاس علیه السّلام به خدمت برادر شتافت و آنچه از لشكر دید به عرض برادر رسانید. كودكان این بدانستند بنالیدند و نداى العَطَش العَطَش در آوردند، جناب عبّاس علیه السّلام بى تابانه سوار بر اسب شده و نیزه بر دست گرفت ومَشْکى برداشت و آهنگ فرات نمود شاید كه آبى به دست آورد. پس چهار هزار تن كه موكّل بر شریعه فرات بودند دور آن جناب را احاطه كردند و تیرها به چلّه كمان نهاده و به جانب او انداختند، جناب عبّاس علیه السّلام كه از پستان شجاعت شیر مكیده چون شیر شمیده بر ایشان حمله كرد و رجز خواند.

و از هر طرف كه حمله مى كرد لشكر را متفرّق مى ساخت تا آنكه به روایتى هشتاد تن را به خاك هلاك افكند، پس وارد شریعه شد و خود را به آب فرات رسانید چون از زحمت گیر و دار و شدّت عطش جگرش تفته بود خواست آبى به لب خشك تشنه خود رساند دست فرا برد و كفى از آب برداشت تشنگى سیّدالشهداء علیه السّلام و اهلبیت او را یاد آورد آب را از كف بریخت.

 

مشك را پر آب نمود و بر كتف راست افكند و از شریعه بیرون شتافت تا مگر خویش را به لشكرگاه برادر برساند و كودكان را از زحمت تشنگى برهاند. لشكر كه چنین دیدند راه او را گرفتند و از هر جانب او را احاطه كردند و آن حضرت مانند شیر غضبان بر آن منافقان حمله مى كرد و راه مى پیمود. ناگاه نوفل الازرق و به روایتى زیدبن ورقاء كمین كرده از پشت نخلى بیرون آمد و حكیم بن طفیل او را کمک کرد و تشجیع نمود پس تیغى حواله آن جناب نمود آن شمشیر بر دست راست آن حضرت رسید و از تن جدا گردید، حضرت ابوالفضل علیه السّلام جلدى كرد و مشك را به دوش چپ افكند و تیغ را به دست چپ داد و بر دشمنان حمله كرد و رجز خواند.

پس مقاتله كرد تا ضعف عارض آن جناب شد، دیگر باره نوفل و به روایتى حكیم بن طفیل لعین از كمین نخله بیرون تاخت و دست چپش ‍ را از بند بینداخت، جناب عبّاس علیه السّلام رجز دیگری خواند.

و مشك را به دندان گرفت و همّت گماشت تا شاید آب را به آن لب تشنگان برساند كه ناگاه تیرى بر مشك آب آمد و آب آن بریخت و تیر دیگر بر سینه اش رسید و از اسب به زمین افتاد.

پس فریاد برداشت كه اى برادر، مرا دریاب.

به روایت دیگر، ملعونى عمودى از آهن بر فرق مباركش زد كه به بال سعادت به ریاض جنّت پرواز كرد. چون جناب امام حسین علیه السّلام صداى برادر شنید، خود را به او رسانید دید برادر خود را كنار فرات با تن پاره پاره و مجروح با دستهاى مقطوع بگریست و فرمود: اكنون پشت من شكست و تدبیر و چاره من گسسته گشت.

در حدیثى از حضرت امام سجاد علیه السّلام مروى است كه فرمودند: خدا رحمت كند عمویم عبّاس را كه برادر را بر خود ایثار كرد و جان شریفش را فداى او نمود تا آنكه در یارى او دو دستش را قطع كردند و حقّ تعالى در عوض دو دست او دو بال به او عنایت فرمود كه با آن دو بال با فرشتگان در بهشت پرواز مى كند و از براى عبّاس علیه السّلام در نزد خداى منزلتى است در روز قیامت كه مغبوط جمیع شهداء است و جمیع شهداء را آرزوى مقام اوست.

 

 

منبع:

منتهی الآمال (با تلخیص)





نوع مطلب : امام حسین علیه السلام، حضرت اباالفضل علیه السلام، حوادث کربلا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 5 مهر 1396 :: نویسنده : ح و

توبه حر نزد امام حسین علیه السلام

حّر هنگامی که دید سپاه کوفه در جنگ با امام حسین علیه السلام مصمّم است، به سپاه حسینی پیوست و به امام گفت: فدایت شوم ای پسر رسول خدا! من همان کسی هستم که تو را از بازگشت به وطنت بازداشتم و همراهت آمدم تا تو را ناچار کردم در این سرزمین توقف کنی. گمان نمی‌کردم پیشنهاد تو را نپذیرند و به این سرنوشت دچارت کنند. به خدا اگر می دانستم کار به این جا می کشد، هرگز به چنین کاری دست نمی زدم.

اکنون از کرده ام به سوی خدا توبه می کنم. آیا توبه من پذیرفته است؟

حسین علیه السلام فرمود: آری، خداوند توبه تو را می پذیرد. اکنون از اسب پایین بیا.

حر گفت: من سواره باشم برایم بهتر است از این که پیاده شوم. می خواهم همچنان که بر اسب خود سوار هستم، ساعتی با دشمن برای یاری ات بجنگم تا کشته شوم.

منابع:

ارشاد مفید، ج 2، ص 103.





نوع مطلب : امام حسین علیه السلام، حر بن یزید ریاحی، حوادث کربلا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 3 مهر 1396 :: نویسنده : ح و

جون غلام ابوذر (ع)

«جون» از شیعیان امام علی علیه السلام شناخته می شد. او پیوسته پس از ابوذر همراه اهل بیت علیهم السلام بوده است. زمانی در خدمت امام حسن علیه السلام و هنگامی با امام حسین علیه السلام بود. او امام حسین علیه السلام را از مدینه تا مکه و سپس از مکه تا عراق همراهی کرده بود. (1) گویند جون در ساخت و تعمیر سلاح جنگ مهارت داشت.

شهادت جون

جون در روز عاشورا در مقابل امام حسین علیه السلام ایستاده و از آن حضرت اجازه رزم خواست. اما امام به او اذن جهاد ندادند و حضرت فرمودند: ما تو را برای ایام عافیت و آسودگی خریداری کردیم ولی الان خود را گرفتار نکن. جون خود را بر قدمهای امام انداخت و بر آن بوسه می زد و می گفت: ای فرزند رسول خدا! من برای آسودگی خاطر خویش در گرفتاری از شما کمک می گرفتم. من خود می دانم که بوی خوشی ندارم، خویشانم افرادی فرومایه اند و رنگم سیاه است. اما شما بر من از آن نفس بهشت گونه تان بدمید تا که خوشبو شوم، شرافت خویشاوندی یابم و سیمایم سفید شود. به خدا قسم از شما جدا نخواهم شد تا این خون تیره ام با خون پاکتان مخلوط گردد. پس آن گاه امام او را اجاره رزم دادند. (2)

او وارد معرکه جنگ شد در حالی که این رجز را می سرود:

"ای کفار، ضرب شمشیر سیاه را چگونه می بینید؟ به شمشیر ضربه ای از فرزند محمد، از آنها با زبان و دست حمایت میکنم، در حالی که به بهشت در روز قیامت امیدوارم." (3)

بعد از آن، بیست و پنج نفر از سپاه دشمن را به خاک انداخت.

محمد بن ابی طالب می گوید: زمانی که جون به زمین خورد، اباعبدالله الحسین علیه السلام بر بالینش آمد و در حق او این گونه دعا فرمود: "پروردگارا! سیمای او را سفید کن و او را خوشبوی گردان و با محمد صلی الله علیه و آله محشورش نما، و بین او و محمد و آل محمد، آشنایی برقرار ساز. (4)

علمای ما از امام باقر علیه السلام و از پدرشان امام زین العابدین علیه السلام نقل کرده اند: هنگامی که بنی اسد برای دفن شهدا، به معرکه جنگ آمدند، بعد از چند روز دیدند که بوی خوشی - چون مشک - از اندام جون متصاعد است. (5)

منابع:

1) ابصارالعین، ص176.

2) اللهوف، ص 47؛ مقتل الحسین مقرم، ص313.

3) بحارالانوار، ج45، ص22؛ ابصارالعین، ص177، با قدری تفاوت در نقل شعر.

4) بحارالانوار، ج45، ص23؛ ابصارالعین، ص177.

5) مقتل العوالم، ج17، ص266؛ بحارالانوار، ج45، ص23؛ نفس المهموم، ص264؛ ابصارالعین، ص177.

 





نوع مطلب : حضرت علی علیه السلام، امام حسین علیه السلام، حوادث کربلا، ابوذر سلام الله علیه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ

با سلام خدمت خوانندگان محترم
در صورت تمایل جهت دریافت ایمیل مذهبی روزانه،
آدرس ایمیل خود را به آدرس زیر ارسال کنید:
hesamvahidi@gmail.com

داستانهای مذهبی این وبلاگ در شبکه های اجتماعی زیر هم ارسال می گردد:

کانال تلگرام:
https://telegram.me/dastanhayemazhabi

اینستاگرام:
http://instagram.com/dastanhaye_mazhabi

مدیر وبلاگ : ح و
موضوعات
نویسندگان
صفحات جانبی
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :