داستانهای مذهبی

نشانه های امامت امام جواد علیه السلام؛ سخن گفتن عصا

یحیی بن اکثم قاضی سامرا می گوید:

پس از مناظره های فراوان با امام جواد علیه السلام و سوالات مختلفم درباره علوم آل محمد، روزی در حال زیارت قبر رسول الله صلی الله علیه و آله، امام جواد را دیدم و باز سوالات زیادی مطرح کردم و پاسخ همه آنها را گرفتم.

آنگاه عرض کردم: سوگند به خدا، سوال دیگری دارم ولی از بیانش خجالت می کشم.

امام جواد علیه السلام به من فرمود: پیش از آن که سؤالت را مطرح کنی خودم پاسخت را می دهم. تو می خواهی بپرسی آیا من امام هستم.

من گفتم: آری.

امام فرمود: بله، من امام هستم.

گفتم: نشانه اش چیست؟

در این هنگام عصایی که در دست امام جواد علیه السلام بود به سخن در آمد و چنین گفت: او مولای من است. امام این زمان است و حجت خدا.

منابع:

بحارالانوار، ج 50، ص 68، ح 46.





نوع مطلب : امام جواد علیه السلام، مستجاب الدعوه بودن اهل بیت علیهم السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، عقل و علم اهل بیت علیهم السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


نقشه های مأمون برای تخریب شخصیت امام جواد علیه السلام

مأمون به هر نقشه و حیله ای دست می زد تا بتواند در دل امام جواد علیه السلام نفوذ کند و شخصیت او را از بین ببرد، اما موفق نمی شد. یکی از نقشه های او این بود که وقتی می خواست دخترش (ام فضل)، را به عقد امام در بیاورد به صد نفر از زیباترین کنیزانش دستور داد هر یک جامی که در آن گوهری درخشان بود به دست بگیرند و امام جواد علیه السلام را وسوسه کنند، ولی امام جواد علیه السلام هیچ توجهی به آنان نکرد.

نقشه دیگرش این بود که شخصی به نام مخارق را که ریش بلندی داشت و کارش نوازندگی و خوانندگی بود نزد امام فرستاد. مخارق مقابل امام جواد علیه السلام نشست و با فریادی همه اهل خانه مأمون را به سوی خود کشاند و شروع کرد به خواندن و نواختن.

امام جواد علیه السلام به او به هیچ توجهی نفرمود و پس از مدتی سرش را بلند کرد و فرمود: از خدا بترس!

همین که سخن امام تمام شد، عود و تنبور از دست مخارق افتاد، دستش فلج شد و تا آخر عمر فلج ماند.

منابع:

بحارالانوار، ج 50، ص 61، ح 37 از مناقب.





نوع مطلب : امام جواد علیه السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، مستجاب الدعوه بودن اهل بیت علیهم السلام، مأمون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 9 آذر 1395 :: نویسنده : ح و

نمونه اى از قدرت معنوى امام رضا (ع)

یكى از اصحاب حضرت رضا (ص) مى گوید: پول بسیارى به حضور آن حضرت بردم ولى آن حضرت شادمان نشد، من غمگین شدم و با خود گفتم: چنان پولى نزد آن حضرت مى برم، ولى شادمان نمى شود!

امام رضا (ع) در این هنگام  (كه احساس كرد من غمگین هستم) به غلامش فرمود: آفتابه و لگن را بیاور، خود آن حضرت روى تخت نشست و به غلام فرمود: آب بریز.

در این هنگام دیدم از لابلاى انگشتان آن حضرت، قطعه هاى طلا در میان لگن مى ریزد، در این وقت به من رو كرد و فرمود: مَنْ‏ كَانَ‏ هَكَذَا لَا یُبَالِی بِالَّذِی حَمَلْتَهُ إِلَیه (كسى كه چنین دارد كه از لاى انگشتانش طلا بریزد، به پولى كه تو برایش ‍ آورده اى، اعتنائى ندارد تا خشنود شود.)

منبع:

اصول کافی - باب مولد ابى الحسن الرضا (ع)، حدیث 10، ص 491 - ج 1.





نوع مطلب : امام رضا علیه السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، مستجاب الدعوه بودن اهل بیت علیهم السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 12 شهریور 1395 :: نویسنده : ح و

معجزه اى از امام جواد علیه السلام

عصر خلافت معتصم (هشتمین خلیفه عباسی) بود، شخصى را به اتهام آنكه ادعاى پیامبرى مى كند (با اینكه چنین ادعائى نداشت) كت بسته آوردند و در شهر سامرا به زندان افكندند.

على بن خالد مى گوید: من تصمیم گرفتم با او ملاقات كنم و از نزدیك تحقیق كنم ببینم كیست. پشت در زندان رفتم و با دربانان و پاسبانان مهربانى كردم و گرم گرفتم، تا خود را به آن مرد زندانى رساندم. اندكى با او صحبت كردم دیدم مردى فهمیده است، به او گفتم داستان تو چیست كه تو را زندانى كرده اند.

گفت: من در شهر دمشق در كنار محلى كه نامش  محل سر مبارك حسین علیه السلام است، مشغول عبادت بودم، شخصی (كه همان امام جواد (ع) بود) نزد من آمد و گفت: برخیز برویم، همراه او حركت كردم، ناگاه خود را در مسجد كوفه دیدم.

گفت: اینجا را مى شناسی؟

گفتم آرى مسجد كوفه است. او نماز گزارد، من نیز نماز گزاردم، در آن هنگام كه همراه او بودم، ناگاه دیدم در مدینه در مسجد پیامبر (ص) هستم، او به پیامبر (ص) سلام كرد، من نیز سلام كردم، او در مسجد نماز خواند، من نیز نماز خواندم، در همین میان كه همراهش بودم، ناگاه خود را در مكه دیدم، او پیوسته مناسك حج را بجا مى آورد، من نیز به جاى آوردم، ناگاه خود را در جایى كه قبلا بودم یعنى محل رأس الحسین در شام دیدم.

سال آینده نیز آن شخص آمد و مانند سال قبل با من رفتار كرد، وقتى كه از مناسك حج فارغ شدم و مرا به شام آورد و خواست از من جدا شود، به او گفتم: از شما تقاضا دارم به حق آن كسى كه به تو چنین توانی داده، به من بگو تو كیستی؟

فرمود: من محمد بن على بن موسی (امام جواد)  هستم.

این خبر، مشهور گردید، تا به گوش محمد بن عبد الملك زیات (وزیر معتصم) رسید، او دستور داد مرا دستگیر كرده و به زنجیر بستند و به عراق فرستادند و در اینجا مرا زندانى نموده اند.

على بن خالد مى گوید: من به او گفتم: داستان خود را به طور مشروح براى محمد بن عبدالملك زیات بنویس، شاید گزارش دیگرى به او داده باشند و او تو را بى جهت زندانى كرده باشد.

او ماجراى خود را براى محمد بن عبدالملك زیات نوشت ولى محمد بن عبدالملك، اعتقاد به امام جواد (ع) و طى الارض نداشت. با كمال اهانت و گستاخی (طنز گونه) براى او نوشت: به همان كسى كه تو را در یك لحظه از شام به مدینه و... برد، بگو تو را از زندان نجات دهد.

على بن خالد مى گوید: من به زندان مى رفتم و او را دلدارى مى دادم و امر به صبر مى كردم، در همین ایام روزى صبح زود به زندان براى دیدار او رفتم دیدم نگهبانان و درباران و دست اندركاران جلسه تشكیل داده اند و مى گویند: آن مردى كه ادعاى پیامبرى مى كرد و در زندان بود گم شده و هیچ معلوم نیست كه به كجا رفته، آیا در زمین فرو رفته و یا پرنده اى او را ربوده است؟

منبع:

اصول کافی - باب مولد ابى جعفر على ثانى ، حدیث 2، ص 492 - ج 1.





نوع مطلب : امام جواد علیه السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، مستجاب الدعوه بودن اهل بیت علیهم السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 17 فروردین 1395 :: نویسنده : ح و

مباهله رسول خدا با نصاری نجران

رسول گرامی اسلام که از طرف خداوند یک مأموریت جهانی داشت، به منظور دعوت مسیحیان نجران، نامه ای به اسقف آن شهر نوشت و در ضمن آن نامه، آنها را به اسلام دعوت کرد به این مضمون که در صورت عدم قبول، یا باید جزیه دهند یا آماده جنگ گردند.

وقتی که نامه رسول خدا به دست اسقف رسید و از مضمونش مطّلع شد، ترس و وحشتی عظیم در دل او راه یافت و سپس با بزرگان قوم مشورت کرد، بنا شد که به دیدار رسول اکرم به مدینه بروند.

اسقف نصاری به همراهی یک هیأت شصت نفری به خدمت رسول خدا رسید و از آن حضرت سوالاتی کرد و پاسخهائی شنید که مفصّلاً در تواریخ ثبت است، اما از آنجا که حق پذیری، همراه مشکلات و محرومیتهایی است، مسیحیان بنای مجادله و مخاصمه گذاشتند که ناگاه فرمان خدای تعالی رسید که: فمن حاجّک فیه من بعد ماجاء ک من العلم فقل تعالوا اندع ابنا وابنائکم ونساتنا ونسائکم وانفسناو انفسکم ثم بنهتل فنجعل لعنه الله علی الکاذبین ؛ (سوره آل عمران آیه 61). (هر گاه بعد از علمی که به تو رسید، باز کسانی با تو به محاجّه و ستیز برخاستند پس به آنها بگو بیائید ما فرزندان خود را و شما فرزندان خود را دعوت کنیم و ما زنان خود را و شما زنان خود را و ما از نفوس خود و شما از نفوس خود دعوت کنیم. آنگاه به مباهله برخیزیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.)

رسول خدا به دنبال فرمان الهی پیشنهاد مباهله دادند و نصارای نجران قبول کردند، بامداد روز بعد در حالیکه انبوه عظیمی از مسیحیان جمع شده بودند، همه دیدند که رسول خدا کودکی را که همان حسین علیه السلام بود در آغوش گرفته و دست کودکی را که همان حسن علیه السلام بود در دست دارد و پشت سر او فاطمه زهرا و امیرالمؤمنین علیهمالسلام در حرکت اند.

به اتفاق جمیع مفسّرین شیعه و اهل سنّت حاضرین در مباهله فقط همین پنج نفربوده اند، نه کمتر و نه بیشتر.

مسیحیان پرسیدند: همراهیان رسول خدا کیانند؟

گفتند: دختر و داماد و فرزندان او هستند.

اسقف نصاری که مردی خردمند بود، به یاران خود گفت: به خدا قسم! من چهره هایی را می بینم که اگر از خدا درخواست کنند کوهها را متلاشی کند، درخواستشان رد نمی شود با این گروه مباهله نکنید که هلاک خواهید شد و دیگر تا قیامت یک نصرانی روی زمین باقی نمی ماند.

سپس به رسول خدا گفتند: ما با تو مباهله نمی کنیم.

رسول خدا فرمود: پس اسلام بیاورید تا در نفع و ضرر مسلمین شریک باشید.

آنها قبول نکردند تا بالاخره حاضر شدند هر سال دو هزار حله و سی عدد زره آهنی به عنوان  جزیه  به مسلمانها بدهند و در مقابل، در پناه مسلمین، زندگی مسالمت آمیزی داشته باشند که این مراتب در نامه ای رسمی به خط امیرالمومنین علیه السلام نوشته و سپس امضا شد.

اهمیت مباهله

باید دانست جریان مباهله یکی از مشهورترین جریاناتی است که در هر کتاب تاریخی ثبت شده و بسیاری از بزرگان اهل تسنن آنرا نقل کرده اند که از جمله آنها می توان مراجع زیر را نام برد:

صحیح مسلم در جلد 7 صفحه 120.

مسند احمد حنبل در جلد 1 صفحه 185.

تفسیرطبری در جلد 3 صفحه 192.

مستدرک حاکم در جلد 3 صفحه 150.

کتاب دلائل النبوه نوشته حافظ ابونعیم صفحه 297.

تفسیر فخر رازی در جلد 8 صفحه 85.

و دهها نفر از بزرگان آنها مانند قاضی بیضاوی و ابن اثیر و ابن جوزی و آلوسی و طنطاوی و زمخشری و غیره که با این ترتیب، انکار این مسأله مهم برای احدی از مسلمین و غیر مسلمین ممکن نخواهد بود و لذا ائمه اطهار در جای جای استدلالهای خود در مورد فضائل امیرالمومنین از این قضیه قرآنی و تاریخی استفاده می کردند.

مساله مهمّی که جلب نظر می کند، کلمه "انفسنا" در آیه مبارکه مباهله است که خداوند می فرماید: "ای رسول گرامی ما بگو ما دعوت می کنیم افرادی را که نفس ما هستند یعنی جان ما هستند و شما هم دعوت کنید."

و با آوردن تنها امیرالمؤمنین از بین تمام مسلمین، این تاج افتخار بر سر مبارک وی درخشید که فقط اوست جان پیغمبر و اوست نفس نفیس رسول خدا و این مسأله در تاریخ رسول خدا بارها تکرار شده و آن وجود مقدس یعنی امیرالمؤمنین علیه السلام را در مواقع زیادی نفس خود خوانده است، کما اینکه در قضیه «بنو ولیعه» (نام قبیله ای) رسول خدا، حضرت علی علیه السلام را به عنوان نفس خود خواندند و یا در وقتی که از اصحاب سخن می گفتند و مقاماتی برای آنها بیان می کردند، پرسیدند: پس یا رسول الله، علی علیه السلام چه شد و چرا از او نمی گویید؟!

حضرت فرمود: علی که جان من است یعنی علی را با دیگر از اصحاب مقایسه نکنید، او بالاتر از مقایسه است، او جان من است.

منابع:

تفسیر المیزان، ج 3، ص 243 به بعد.

تفسیر نمونه، ج 2، ص 437 به بعد.





نوع مطلب : حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم، حضرت علی علیه السلام، مستجاب الدعوه بودن اهل بیت علیهم السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 27 اسفند 1394 :: نویسنده : ح و

معجزه امام باقر علیه السلام در راه حج

جابرجعفی می گوید: همسفر حضرت امام باقر علیه السلام در راه حج بودم. ناگاه کبوتری آمد و بر چوبه محمل امام نشست و صدایی از خود درآورد. من خواستم آن را بگیرم.

امام فریاد زد: این حیوان به ما اهل بیت پناه آورده است. او می گوید سه سال است در این کوه جوجه می گذارد و ماری می آید جوجه هایش را می خورد. از من می خواهد دعا کنم جوجه هایش سالم بمانند. من هم دعا کردم و خداوند شر مار را از سرش کم فرمود.

 

نزدیک سحر شد. از مرکب‌ها پیاده شدیم. امام شن‌های بیابان را با دست کنار زد و چنین دعا کرد: خدایا ما را طاهر و سیراب نما. ناگاه در بین شن ها سنگ سفیدی ظاهر شد. امام آن را برداشت. چشمه ای از آب زلال ظاهر شد. با آب چشمه وضو گرفتیم و از آن آشامیدیم.

 

نزدیک قریه ای رسیدیم. امام به نخل خشک و بی ثمری نزدیک شد و فرمود: ای درخت، از آنچه خداوند در تو آفریده بما بده.

ناگاه شاخه های درخت خم شد و میوه داد. ما میوه اش را چیدیم و خوردیم. یکی از همسفران گفت: مانند آنچه امروز دیدم از ساحری ندیده بودم.

امام فرمود: بر اهل بیت دروغ مبند. کار ما سحر و جادو نیست. به ما چند نام از نام های خداوند آموخته شده است. خدا را به آن نام‌ها می خوانیم و خداوند به ما از رحمت خویش عطا می کند.

منابع:

بحار الانوار، ج 46، ص 248، حدیث 38.





نوع مطلب : امام محمد باقر علیه السلام، مستجاب الدعوه بودن اهل بیت علیهم السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، عقل و علم اهل بیت علیهم السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 18 آذر 1394 :: نویسنده : ح و

دعای مستجاب امام حسن علیه السلام

زمانی که معاویه به کوفه آمده بود، عمروعاص به او گفت: امام حسن علیه‏السلام مردی با حیا و خجالتی است اگر او را وادار به خطبه خواندن کنی در جمع خجالت کشیده و سخن را قطع خواهد کرد.

معاویه از امام خواست سخنرانی کند. و امام علیه السلام خطبه‏ای غرا ایراد فرمود و فضایل خود و خاندانش را بیان نمود.

جوانی از اهل شام برخاست و سخنان درشت و نابخردانه‏ای نسبت به امام علیه السلام و پدرش گفت. امام علیه السلام دست به دعا برداشت و گفت: اللَّهُمَ‏ غَیِّرْ مَا بِهِ‏ مِنَ‏ النِّعْمَةِ وَ اجْعَلْهُ أُنْثَى لِیُعْتَبَرَ بِهِ ... فَقَالَ الْحَسَنُ ع اعْزُبِی مَا لَكِ وَ مَحْفِلَ الرِّجَالِ فَإِنَّكِ امْرَأَة. (1)

(امام حسن علیه السلام فرمود: خداوندا آن نعمتی که هم اکنون برخوردار است، دگرگون ساز و او را تبدیل به زن کن، تا بدان عبرت گیرد ... جوان موهای صورتش ریخت. پس امام حسن علیه السلام فرمود: خانم! دور باش! تو را چه به محفل مردان، زیرا تو زنی).

امام حسن علیه السلام ساعتی در مجلس نشست و به هنگام بیرون رفتن، عمروعاص سؤالاتی نمود و امام پاسخ داد، اما داستان جوان اموی (شامی) به گوش همگان رسید. زن او به خدمت امام آمد و گریه و زاری نمود. امام علیه السلام به حال او رقت نمود و دعا کرد که به حال اول برگردد و برگشت.

منابع:

1) اثباة الهداة، ج 5، ص 149 ح 10.

الخرایج و الجرایح، ج 1، ص 237، ذیل ح 2.

بحارالانوار، ج 44، ص 89، ح 2.

تاریخ چهارده معصوم علیهم‏السلام، ص 427.





نوع مطلب : امام حسن علیه السلام، مستجاب الدعوه بودن اهل بیت علیهم السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 29 مرداد 1394 :: نویسنده : ح و

برکت آب وضوی امام جواد علیه السلام

امام جواد علیه السلام در سفری به کوفه در خانه مسیّب اقامت کرد. در حیاط این خانه درخت سدری بود که میوه نمی داد. امام کوزه آبی خواست و پای درخت وضو گرفت. پس از آن نماز مغرب و عشاء را به جماعت برای مردم خواند و دو سجده شکر به جا آورد.

مردم پس از نماز، دیدند درخت سدر میوه های زیبایی داده است. همه شگفت زده شدند و از میوه ها خوردند. میوه ها شیرین بود و هسته نداشت. آن‌گاه مردم با امام وداع کردند و امام به سوی مدینه حرکت کرد.

شیخ مفید می گوید: من نیز از میوه آن درخت خورده ام، و دیده ام که هسته نداشت.

منابع:

بحارالانوار، ج 50، ص 57.





نوع مطلب : امام جواد علیه السلام، مستجاب الدعوه بودن اهل بیت علیهم السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، شیخ مفید، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 6 مرداد 1394 :: نویسنده : ح و

برخورد تربیتی با علی بن یقطین

علی بن یقطین پس از اعمال حج به قصد زیارت رسول خدا صلی الله علیه و آله عازم مدینه شد و پس از زیارت حضرت، بدیدار مولایش امام هفتم علیه السلام شتافت، ولی حضرت از پذیرش او امتناع فرمود.

وضعیت حساسی بود، نمی توانست زیاد در مدینه بماند. ارتباطش با حضرت هم باید مخفی می ماند، گزارشها و دستورالعمل های جدید، ضرورت این دیدار را مضاعف میکرد. فردا صبح که در فرصتی مناسب حضرت را دید گفت: یا سیدی ما ذنبی؟! (مولای من، گناهم چیست که مرا راه ندادی؟)

امام فرمود: ترا راه ندادم به جهت آنکه برادرت ابراهیم جمال را راه ندادی و خداوند حج تو را نمی پذیرد تا ابراهیم را راضی نمایی، تازه علی بن یقطین متوجه شده مدتی پیش ابراهیم برای کاری به او مراجعه نموده است، ولی به دلیلی از پذیرش او سرباز زده است و این برخورد حضرت گوشمالی آن صحنه است. با کمال تأسف و بدون آنکه برخورد ناشایستی داشته باشد، گفت: مولای من، اینک من در مدینه ام و او در کوفه چگونه وی را از خود راضی نمایم؟

امام علیه السلام که انکسار و خلوص علی را دید به یاری او شتافت و فرمود: امشب بطور مخفی و تنها به بقیع برو. شتری منتظر بردن و آوردن توست.

شبانه علی به بقیع آمد و بر آن شتر سوار گشت و به قدرت الهی در کمتر از لحظه ای درب خانه ابراهیم پیاده شد و کوبه در را به صدا درآورد و گفت: در را باز کنید. من علی بن یقطین هستم. ابراهیم با تعجب از پشت در گفت: علی بن یقطین!! این موقع شب درب خانه ما چه می کند؟!

علی گفت: برادر کار مهمی پیش آمده. ترا به خدا قسم درب را باز کن.

وقتی داخل شد و گفت: ای ابراهیم! مولای ما مرا از پذیرش محروم ساخته تا زمانی که مرا ببخشی.

ابراهیم گفت: یغفر الله لک. (خدا ترا ببخشد).

علی گفت: از این بیشتر می خواهم. من صورت بر زمین می گذارم تا تو پای خود را برصورت من بگذاری و از ته دل مرا ببخشی.

ابراهیم سرباز می زد و علی او را قسم می داد. تا اینکه بالاخره پذیرفت.

علی صورت بر زمین و در زیر پای ابراهیم گذاشت ودر همان حال می گفت: اللهم اشهد. (خدایا تو شاهد این صحنه باش)

باری، پس از آن، شبانه با همان مرکب در چشم بهم زدنی به مدینه بازگشت و به خدمت حضرت مشرف شد. دست حضرت را بوسید و به انجام خدمت پرداخت.

منبع:

بحارالانوار ج 48 ص 85.





نوع مطلب : امام موسی کاظم علیه السلام، مستجاب الدعوه بودن اهل بیت علیهم السلام، دوستی و ولایت اهل بیت علیهم السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، عقل و علم اهل بیت علیهم السلام، عرضه اعمال شیعیان بر معصومین علیهم السلام، علی بن یقطین، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 14 تیر 1394 :: نویسنده : ح و

معجزه اى از امام كاظم (ع) در مِنى

امام كاظم (ع) در مِنی (نزدیك مكه) بود، بانوئى را دید گریه مى كند و بچه هایش نیز كه در كنارش هستند گریه مى كنند، به خاطر آنكه گاوى شیرده داشتند و آن گاو مرده بود.

امام كاظم (ع)  نزد آن بانو رفت و فرمود: ای كنیز خدا، چرا گریه مى كنى؟

بانو گفت: اى بنده خدا، من داراى چند كودك یتیم هستم و تنها در زندگى یك گاو داشتم كه زندگى من و بچه هایم به وسیله آن گاو تأمین مى شد، اكنون آن گاو مرده است و دست من و بچه هایم از همه چیز كوتاه شده است و بیچاره شده ایم.

امام كاظم : اى كنیز خدا، مى خواهى آن گاو را براى تو زنده كنم؟

به دل بانو افتاد كه در پاسخ گفت: آری.

امام كاظم (ع)  به كنار رفت و دو ركعت نماز خواند و دست به سوى آسمان بلند كرد و لبهایش را تكان داد  كه معلوم بود دعا مى كند  سپس برخاست، گاو را صدا زد و با نوك عصا یا پنجه پا به آن گاو مرده زد، ناگهان آن گاو برخاست و راست ایستاد، وقتى كه زن آن منظره را دید، جیغ كشید و فریاد مى زد: عِیسَى ابْنُ مَرْیَمَ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ (سوگند به خداى كعبه این مرد، عیسى بن مریم (ع)  است).

امام كاظم (ع) به میان مردم رفت و از آنجا گذشت.

منبع:

اصول کافی - باب المولد ابى الحسن موسى بن جعفر(ع)، حدیث 6، ص 484 - ج 1.





نوع مطلب : امام موسی کاظم علیه السلام، مستجاب الدعوه بودن اهل بیت علیهم السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دنیاگریزی امام کاظم علیه السلام از زبان شفیق بلخی

شفیق بلخی می‌گوید:

در سال 149 عازم حج بودم و در قادسیه به انبوه حاجیانی که عازم بیت الله بودند نگاه می کردم که چشمم به جوانی افتاد بسیار نورانی ولی ضعیف و تیره پوست. لباسی پشمینه به تن داشت و نعلینی به پا، و دور از مردم نشسته بود.

با خود گفتم: این از آن جوان‌های اهل مدینه است که می خواهد در این سفر سربار دیگران باشد. باید او را سرزنش کنم تا از کار غلط خود دست بردارد.

با این خیال به طرفش رفتم. وقتی نزدیک او رسیدم، نگاهی به من کرد و فرمود: ای شفیق، "اجتنبوا من الظن ان بعض الظن اثم" (از شک و گمان‌ بپرهیزید که بعضی از آنها گناه و خطاست.)

من دیدم او نام مرا می‌داند و برایم آیه ای از قرآن را تلاوت کرده و می داند در ذهنم چه می گذرد. دانستم او انسانی بسیار والامقام و عبد صالح خداست. به دنبالش حرکت کردم ولی او در لابه لای جمعیّت از چشم من پنهان شد.

وقتی به توقفگاه واقصه رسیدیم، او را دیدم که با اشکی جاری و خضوعی کامل، در گوشه ای به نماز ایستاده بود. پیش خود گفتم: این همان عزیزی است که به دنبالش بودم. چه حال خوشی دارد. اکنون می روم و از او حلال بودی می طلبم.

صبر کردم، وقتی نمازش تمام شد به طرفش شتافتم. او با دیدن من فرمود: ای شفیق، این آیه قرآن را بخوان "و انی لغفار لمن تاب و امن و عمل صالحا ثم اهتدی" (من کسی را می بخشم که توبه کند و ایمان آورد و عمل صالح کند و به راه هدایت قدم بردارد.)

سپس به راه افتاد.

پیش خود گفتم: به راستی این مرد از نمونه های مردان بزرگ خداست. دوباره از اندرونم به من خبر داد.

وقتی به توقفگاه  زباله  رسیدیم، از دور او را دیدم که با ظرفی در دست بر لب چاهی ایستاده. ناگهان ظرفش درون چاه افتاد. نزدیک رفتم. دیدم نگاهی به آسمان کرد و گفت: تو خدای منی که تشنگی و گرسنگی مرا فرو می نشانی. خدایا جز این ظرف چیزی ندارم. آن را از من مگیر.

به خدا قسم دیدم آب چاه جوشید و بالا آمد. او ظرف را از آب برگرفت و با آبش وضو گرفت. چهار رکعت نماز خواند، سپس به یک تپه شنی نزدیک شد و مقداری شن را درون ظرف ریخت و تکان داد و شروع به خوردن کرد.

جلو رفتم و سلام کردم و گفتم: از آنچه خدا روزیت فرمود به من هم عطا کن.

فرمود: ای شفیق، روزی ظاهری و باطنی خداوند به طور مداوم بر ما نازل می شود. به خدای خود خوش گمان باش. سپس ظرف را به من داد. از آن خوردم. بسیار لذیذ و گوارا بود، به خدا قسم در عمرم چیزی به آن خوشبویی و لذیذی نخورده بودم.

هم سیر و هم سیراب شدم و چند روزی اشتها به آب و غذا نداشتم.

از آن به بعد، تا مکه او را ندیدم. نیمه شبی وی را در مسجد الحرام نزدیک کعبه دیدم. در نهایت خشوع به نماز ایستاده بود و صدای ناله و گریه اش تا صبح بلند بود. پس از نماز صبح طوافی کرد و از مسجد خارج شد. به دنبالش راه افتادم.

بیرون مسجد دیدم خدمتکاران و غلامان همراهی اش کردند و مردم در اطرافش حلقه زدند و او در کمال عزّت و جلال حرکت فرمود. از کسی پرسیدم: او کیست؟

گفت: موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب.

با خود گفتم: با چیزهایی که من از او دیدم، اگر غیر از این بود، جای تعجّب داشت. کمال و جلال برازنده اوست.

منابع:

بحار الانوار، ج 48، ص 80، ح 102 از کشف الغمه و از کتب اهل سنت.





نوع مطلب : امام موسی کاظم علیه السلام، عبادت اهل بیت علیهم السلام، مستجاب الدعوه بودن اهل بیت علیهم السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، عقل و علم اهل بیت علیهم السلام، بلا و سختی مؤمن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 6 فروردین 1394 :: نویسنده : ح و

نفرین امام علی علیه السلام بر حسن بصری

روزی امیرالمؤمنین علی علیه السلام، حسن بصری را دید که داشت وضو می‌گرفت. به او فرمود: ای شیطان، درست وضو بگیر.

حسن بصری گفت: تو دیروز (در جنگ نهروان) کسانی (خوارج) را کشتی که درست وضو می‌گرفتند.

امام فرمود: و حتماً تو برای کشته شدن آنها اندوهناکی؟

حسن بصری جواب داد: بله.

امام فرمود: حال که چنین است، خداوند حزن و اندوهت را طولانی کند.

*********

ایّوب بحستانی می گوید: بعد از آن، هر گاه حسن بصری را دیدم، اندوهناک بود، گویی از مراسم خاک سپاری یک دوست صمیمی برگشته باشد.

روزی از حسن بصری پرسیدم: چرا این قدر اندوهناکی؟

حسن بصری گفت: نفرین مردی صالح (علی علیه السلام) در حق من مستجاب شده است.

منابع:

بحارالانوار، ج 41 ،ص 302، شماره 33 ------ خرایج راوندی.

 






نوع مطلب : حضرت علی علیه السلام، مستجاب الدعوه بودن اهل بیت علیهم السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، جنگ نهروان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


امام کاظم علیه السلام و نجات از زندان هارون

فضل بن ربیع، حاجب مخصوص هارون الرشید، می گوید: مسرور، مأمور مخصوص هارون، در نیمه های شب، بدون اجازه وارد خانه من شد و گفت: هارون تو را احضار کرده است.

ترسیدم، وقتی نزد هارون رفتم دیدم در بستر خود نشسته است. مرا که دید گفت: ترسیده‌ای؟

گفتم: آری.

گفت: سریع به زندان برو و موسی بن جعفر را آزاد کن و مبلغ سی هزار درهم به همراه پنج خلعت گرانبها و سه مرکب راهوار به او عطا کن و پیام مرا برسان که اختیار با شماست؛ می‌خواهید نزد ما باشید، می‌خواهید به هر شهری که مورد نظرتان است، بروید.

من که سابقه دشمنی سرسختانه او را با موسی بن جعفر می‌دانستم با تعجب گفتم: آیا به راستی دستور آزادی او را می‌دهید؟

هارون گفت: آری.

من از ترس پشیمانی بعدی او و مشکل شدن کار خودم سه بار این سوال را تکرار کردم.

هارون گفت: وای بر تو! آیا می خواهی پیمان‌شکنی کنم!؟

گفتم: کدام پیمان؟!

گفت: هم اکنون خواب وحشتناکی دیدم، مأمور هولناک الهی روی سینه ام نشسته بود و گلوی مرا به سختی می‌فشرد و فریاد می زد: چرا موسی بن جعفر را ظالمانه به زندان افکنده ‌ای!؟  من با او پیمان بستم که رهایم سازد تا من امام را رها کنم و او را اکرام نمایم.

او از من پیمان الهی گرفت و رهایم کرد. اینک آنچه را گفتم زود انجام بده.

وقتی به زندان آمدم، امام به نماز مشغول بود. صبر کردم تا نمازش تمام شد و پیام هارون را رساندم.

امام با قاطعیت فرمود: من احتیاجی به خلعت و مرکب و پولی که آلوده به حقوق امّت است ندارم.

امام را قسم دادم که اموال را برنگرداند و این ظالم طاغی را عصبانی نسازد.

آن‌گاه به امام گفتم: به خاطر این مژده آزادی، که برایتان آوردم، بگویید رمز این عمل هارون چه بود.

امام فرمود: شب چهارشنبه بود که رسول خدا را در خواب دیدم. پیامبر سه بار فرمود: ای موسی! تو مظلومانه به زندان افتاده ای. سپس آیه 111 سوره انبیا را قرائت فرمود: و ان ادری لعله فتنه لکم و متاع الی حین (این امتحان الهی و فرصتی محدود برای دشمنان است.) آن‌گاه فرمود: فردا و پنجشنبه و جمعه را روزه بگیر و روز آخر، وقت افطار، 12 رکعت نماز بخوان، در هر رکعت یک حمد و 12 بار سوره توحید، و پس از آنکه رکعت چهارم تمام شد، در سجده بگو "یا سابق الغوث یا سامع کل صوت یا محیی العظام و هی رمیم بعد الموت اسالک بسمک العظیم الاعظم ان تصلی علی محمد عبدک و رسولک و علی اهل بیته الطبین الطاهرین و ان تعجل لی الفرج مما انا فیه.)

امام کاظم علیه السلام فرمود: آنچه دیدی نتیجه اجرای دستور پیامبر بود.

منابع:

بحار الانوار، ج 48، ص 213، ح 14، بنقل از عیون.






نوع مطلب : امام موسی کاظم علیه السلام، دعاهای اهل بیت علیهم السلام، مستجاب الدعوه بودن اهل بیت علیهم السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، هارون الرشید، حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


امام کاظم علیه السلام و زنده کردن حیوان مرده

علی بن ابی حمزه می‌گوید: روزی به همراه امام موسی کاظم علیه السلام از مدینه به سمت صحرا خارج شدیم. در راه به مردی از مغرب برخوردیم که در کنار الاغ مرده ای می‌گریست.

امام به او فرمود: چه شده؟

گفت: با دوستانم عازم حج بودیم که ناگهان الاغ من مُرد و آنان رفتند و من نومید و تنها ماندم.

امام فرمود: شاید نمرده باشد.

گفت: دلت به حال من نمی سوزد که مرا دست انداخته ای!

امام فرمود: من دعای خوبی می‌دانم.

مرد گفت: غم و غصه من کم نیست که تو هم مرا مسخره کنی؟!

امام نزدیک مرکب مرد رفت و کلامی زیر لب زمزمه کرد که من نفهمیدم چه بود. سپس با چوبی که آنجا افتاده بود ضربه ای به الاغ زد و او را هی نمود.

ناگهان الاغ صحیح و سالم سر پا ایستاد.

امام فرمود: آیا مسخره کردنی در کار بود؟! اکنون برو به همسفرهایت برس.

منابع:

بحار الانوار، ج 48، ص 7، ح 95، از خرائج.





نوع مطلب : امام موسی کاظم علیه السلام، مستجاب الدعوه بودن اهل بیت علیهم السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، عقل و علم اهل بیت علیهم السلام، حج، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 26 شهریور 1393 :: نویسنده : ح و

کشتن منصور دوانیقی با نفرین

علی بن ابی حمزه می‌گوید: روزی نزد امام موسی کاظم علیه السلام رفتم. سخن از منصور دوانیقی به میان آمد و اینکه آن سال هم عازم حج است.

امام فرمود: نه، قسم به خدا، منصور دیگر خانه خدا را نخواهد دید.

به کوفه آمدم و ماجرا را برای دوستان گفتم. منصور به سمت مکه حرکت کرد و سر راه خود به کوفه رسید.

اصحاب گفتند: او که عازم مکه است!

گفتم: قسم به خدا، او دیگر خانه خدا را نخواهد دید.

منصور از کوفه به طرف مکه حرکت کرد. ما هم راه افتادیم تا به آخرین منازل میان راه رسیدیم.

اصحاب پرسیدند: دیگر راهی تا مکه نمانده.

و من باز سخن امام را تکرار کردم.

سرانجام به بئر میمون، آخرین توقفگاه قبل از مکه، رسیدیم.

امام کاظم نیز در جمع حجاج بود. به محضر امام شتافتم. دیدم امام سر به سجده نهاده است، سجده ای طولانی. پس از سجده نگاهی به من کرد و فرمود: برو بیرون، ببین مردم چه می‌گویند.

وقتی بیرون آمدم دیدم غوغا بلند است و همه جا فریاد خبر مرگ منصور دوانیقی برخاسته. بازگشتم و به امام خبر دادم.

امام فرمود: الله اکبر! آری، بنا نبود منصور دیگر بار، خانه خدا را ببیند.

منابع:

بحارالانوار، ج 48، ص 45، از قرب الاسناد.





نوع مطلب : امام موسی کاظم علیه السلام، مستجاب الدعوه بودن اهل بیت علیهم السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، عقل و علم اهل بیت علیهم السلام، منصور دوانیقی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ

با سلام خدمت خوانندگان محترم
در صورت تمایل جهت دریافت ایمیل مذهبی روزانه،
آدرس ایمیل خود را به آدرس زیر ارسال کنید:
hesamvahidi@gmail.com

داستانهای مذهبی این وبلاگ در شبکه های اجتماعی زیر هم ارسال می گردد:

کانال تلگرام:
https://telegram.me/dastanhayemazhabi

اینستاگرام:
http://instagram.com/dastanhaye_mazhabi

مدیر وبلاگ : ح و
موضوعات
نویسندگان
صفحات جانبی
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic