تبلیغات
داستانهای مذهبی - مطالب بلا و سختی مؤمن
 
داستانهای مذهبی
جمعه 28 اسفند 1394 :: نویسنده : ح و

ویژگى هاى مؤمنان شایسته

عصر رسول خدا (ص) بود، در یكى از جنگها، جماعتى را به حضور رسول خدا (ص) آوردند، پیامبر (ص) پرسید: اینها كیستند؟

حاضران در پاسخ گفتند: گروهى از مؤمنان هستند.

پیامبر (ص) به آن گروه رو كرد و فرمود: ایمان شما به چه پایه اى رسیده است؟

آن گروه گفتند: الصَّبْرُ عِنْدَ الْبَلَاءِ وَ الشُّكْرُ عِنْدَ الرَّخَاءِ وَ الرِّضَا بِالْقَضَاءِ (ایمان ما به پایه اى رسیده است كه در برابر بلا، صبر و استقامت كنیم و در آسایش، شاكر و سپاسگزار هستیم و در برابر قضاى الهى، راضى و خشنود مى باشیم.)

پیامبر (ص) آنها را چنین ستود: حُلَمَاءُ عُلَمَاءُ كَادُوا مِنَ الْفِقْهِ أَنْ یَكُونُوا أَنْبِیَاءَ (اینها افراد خویشتن دار و دانشمندى هستند كه به خاطر آگاهى و شناخت، به مقام پیامبران نزدیك شده اند.)

سپس فرمود: اگر شما همانگونه هستید كه خودتان بیان كردید (داراى صبر و شكر و مقام رضا) مى باشید  ساختمانى را كه در آن سكونت نمى كنید، نسازید و اموالى را كه نمى خورید، انباشته نكنید و از خدائى كه بازگشت شما به سوى او است بترسید و پروا نمائید.

منبع:

اصول کافی - باب خصال المؤمن، حدیث 4، ص 48، ج 2. نظیر این مطلب در باب حقیقة الایمان و الیقین، حدیث 1، ص 53، ج 2 آمده است.





نوع مطلب : حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم، بلا و سختی مؤمن، صبر و پایداری، مؤمن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 10 اسفند 1394 :: نویسنده : ح و

محاصره اقتصادی

پس از اینکه چند سال از بعثت پیامبر گذشت، قریش دید که تمام تلاش هایش در محدود کردن رسول خدا ناموفق بوده است. سران قریش می دیدند که کسانی مانند حمزه (عموی پیامبر) مسلمان شده اند و مسلمانان به حبشه رفته اند و هر روز نیز اسلام گسترش بیشتری می یابد. لذا مجلسی تشکیل دادند و در آن تصمیم گرفتند که مسلمانان را تحت فشار اقتصادی و اجتماعی بگذارند. آنان قصد داشتند با این کار، هم از شمارِ مسلمانان بکاهند و هم بنی هاشم را که حامی رسول خدا بودند وادار کنند که پیامبر را تسلیم آنها کنند.

آنان عهدنامه ای نوشتند و امضاء کرده و داخل کعبه آویزان کردند و سوگند یاد کردند که ملت قریش، تا دم مرگ طبق مواد زیر رفتار کند:

1- همه گونه خرید و فروش با هواداران محمد تحریم می شود.

2- کسی حق ندارد با مسلمانان ارتباط زناشوئی برقرار کند.

3- ارتباط و معاشرت با آنها اکیداً ممنوع می شود.

4- در تمام پیش آمدها باید از مخالفان محمد طرفداری کرد.

 

بنی هاشم و در راس آن ابوطالب وقتی اوضاع را چنین دیدند، برای حفظ جان پیامبر، مجبور شدند که همگی به شِعب ابوطالب که میان کوه ابوقبیس و شعب ابن عامر قرار دارد، بروند، چرا که دیگر نمی توانستند با کسی مراوده و ارتباطی داشته باشند و نیز در آن صورت بهتر می توانستند از جان پیامبر دفاع کنند. ابوطالب برای اینکار در نقاط مرتفع شِعب افرادی برای دیده بانی گماشت تا آنها را از هرگونه پیش آمد با خبر سازند.

این محاصره که در سال هفتم بعثت شروع شد. سه سال طول کشید و یکی از سخت ترین دوره های زندگی پیامبر و مسلمانان به شمار می رود. آنها نمی توانستند مایحتاج خود را تهیه کنند، زیرا کسی حاضر به معامله با آنان نبود. قریش کسانی را مامور کرده بود اجازه ندهند کسی برای مسلمین آذوقه ببرد.

کار به جایی رسید که جوانان و مردان با خوردن یک دانه خرما در شبانه روز زندگی می کردند. در تمام این مدت، فقط در ماههای حرام که امنیت در سرتاسر شبه جزیره حکمفرما بود، بنی هاشم از شعب بیرون آمده و به داد و ستد مختصری اشتغال می ورزیدند. پیامبر اسلام نیز فقط در همین ماهها توفیق نشر و پخش آئین خود را داشت.

پایان محاصره:

سرانجام وضع مسلمانان و بنی هاشم به حدی رسید که بعضی از سران قریش را تحت تاثیر قرار داد و تصمیم گرفتند که عهدنامه را ملغی سازند. در همین زمان، پیامبر به علم الهی، ابوطالب را از خورده شدن پیمان مشرکین توسط موریانه آگاه کرد. این یکی از معجزات پیامبر بود، زیرا هیچ کس درِ کعبه را نگشوده بود.

وقتی مشرکان پیمان را بیرون آوردند، مشاهده کردند که موریانه تمام عهدنامه را به جز عنوان "بسمک اللهم" * (پروردگارا! به نام تو) خورده است. مجموع این مسائل سبب شد که تعهد قریش از بین برود و بنی هاشم بار دیگر آزاد شدند. اندکی پس از بیرون آمدن از شِعب دو تن از عزیزترین افراد پیامبر یعنی ابوطالب و خدیجه در گذشتند.

منابع:

سیره رسول خدا‏، ص 361/ فروغ ابدیت، ج 1، ص 353، به نقل از تاریخ طبری، ج 2، ص 78.

* پیش از اسلام، مردم در آغاز نامه های خود می نوشتند بسمک اللهم.





نوع مطلب : حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم، حضرت ابوطالب علیه السلام، بلا و سختی مؤمن، مسلمانان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شب و روز یازدهم عاشورا و مصائب خاندان امام حسین علیه السلام

پس از تهاجم سپاهیان عمر سعد در عصر عاشورا به خیمه های حرم حسینی و فجایعی که قلم از نوشتن آن شرم دارد و هتک حرمت بازماندگان حضرت سید الشهدا علیه السلام (از جمله آتش‌زدن خیمه ها و فراری دادن زنان و کودکان به بیابان‌ها) شب یازدهم محرم فرا رسید.

زنان و کودکان با مصیبت شهادتِ همه محارم و نزدیکان و اصحاب روبرو شده بودند.

از سویی مورد تعدی و ظلم شقی‌ترین افراد قرار گرفته بودند و خیمه ها و اموالشان به آتش کشیده شده بود.

بی پناهی و بی سرپناهی شان و نگرانی از اینکه مبادا دشمن دوباره حمله کند، آن شب را برایشان شبی سخت و سنگین کرده بود.

در چنین وضعیتی زینب کبری از همه این بازماندگان مراقبت کرد و به پرستاری از امام سجاد علیه السلام نیز ادامه داد. به هرحال این شب دردناک نیز گذشت و فردای آن روز امام سجاد علیه السلام با مصیبت جانکاه دیگری مواجه شد که: وداع با بدن قطعه قطعه پدر و سایر ارحام و اصحاب از یک سو و روبرو شدن با ناجوانمردی عمر سعد و اصحابش از سوی دیگر بود.

عمر سعد دستور داد بر جنازه های سپاه یزید نماز بخوانند و آنها را به خاک بسپارند، اما جنازه مطهّر امام حسین علیه السلام و سایر شهدا را بدون کفن در زیر آفتاب سوزان کربلا رها کرد و رفت.

با این حال چون بر بدن هر امامی باید امام دیگری نماز بخواند، خداوند متعال امام سجاد علیه السلام را به کربلا باز گرداند تا بر جنازه‌ گلگون پدر نماز بخواند و او را به خاک بسپارد.

منابع:

زینب کبری، تالیف: علامّه جعفر نقدی، صفحه 61-63.





نوع مطلب : امام حسین علیه السلام، حضرت زینب سلام الله علیها، بلا و سختی مؤمن، صبر و پایداری، حوادث کربلا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دنیاگریزی امام کاظم علیه السلام از زبان شفیق بلخی

شفیق بلخی می‌گوید:

در سال 149 عازم حج بودم و در قادسیه به انبوه حاجیانی که عازم بیت الله بودند نگاه می کردم که چشمم به جوانی افتاد بسیار نورانی ولی ضعیف و تیره پوست. لباسی پشمینه به تن داشت و نعلینی به پا، و دور از مردم نشسته بود.

با خود گفتم: این از آن جوان‌های اهل مدینه است که می خواهد در این سفر سربار دیگران باشد. باید او را سرزنش کنم تا از کار غلط خود دست بردارد.

با این خیال به طرفش رفتم. وقتی نزدیک او رسیدم، نگاهی به من کرد و فرمود: ای شفیق، "اجتنبوا من الظن ان بعض الظن اثم" (از شک و گمان‌ بپرهیزید که بعضی از آنها گناه و خطاست.)

من دیدم او نام مرا می‌داند و برایم آیه ای از قرآن را تلاوت کرده و می داند در ذهنم چه می گذرد. دانستم او انسانی بسیار والامقام و عبد صالح خداست. به دنبالش حرکت کردم ولی او در لابه لای جمعیّت از چشم من پنهان شد.

وقتی به توقفگاه واقصه رسیدیم، او را دیدم که با اشکی جاری و خضوعی کامل، در گوشه ای به نماز ایستاده بود. پیش خود گفتم: این همان عزیزی است که به دنبالش بودم. چه حال خوشی دارد. اکنون می روم و از او حلال بودی می طلبم.

صبر کردم، وقتی نمازش تمام شد به طرفش شتافتم. او با دیدن من فرمود: ای شفیق، این آیه قرآن را بخوان "و انی لغفار لمن تاب و امن و عمل صالحا ثم اهتدی" (من کسی را می بخشم که توبه کند و ایمان آورد و عمل صالح کند و به راه هدایت قدم بردارد.)

سپس به راه افتاد.

پیش خود گفتم: به راستی این مرد از نمونه های مردان بزرگ خداست. دوباره از اندرونم به من خبر داد.

وقتی به توقفگاه  زباله  رسیدیم، از دور او را دیدم که با ظرفی در دست بر لب چاهی ایستاده. ناگهان ظرفش درون چاه افتاد. نزدیک رفتم. دیدم نگاهی به آسمان کرد و گفت: تو خدای منی که تشنگی و گرسنگی مرا فرو می نشانی. خدایا جز این ظرف چیزی ندارم. آن را از من مگیر.

به خدا قسم دیدم آب چاه جوشید و بالا آمد. او ظرف را از آب برگرفت و با آبش وضو گرفت. چهار رکعت نماز خواند، سپس به یک تپه شنی نزدیک شد و مقداری شن را درون ظرف ریخت و تکان داد و شروع به خوردن کرد.

جلو رفتم و سلام کردم و گفتم: از آنچه خدا روزیت فرمود به من هم عطا کن.

فرمود: ای شفیق، روزی ظاهری و باطنی خداوند به طور مداوم بر ما نازل می شود. به خدای خود خوش گمان باش. سپس ظرف را به من داد. از آن خوردم. بسیار لذیذ و گوارا بود، به خدا قسم در عمرم چیزی به آن خوشبویی و لذیذی نخورده بودم.

هم سیر و هم سیراب شدم و چند روزی اشتها به آب و غذا نداشتم.

از آن به بعد، تا مکه او را ندیدم. نیمه شبی وی را در مسجد الحرام نزدیک کعبه دیدم. در نهایت خشوع به نماز ایستاده بود و صدای ناله و گریه اش تا صبح بلند بود. پس از نماز صبح طوافی کرد و از مسجد خارج شد. به دنبالش راه افتادم.

بیرون مسجد دیدم خدمتکاران و غلامان همراهی اش کردند و مردم در اطرافش حلقه زدند و او در کمال عزّت و جلال حرکت فرمود. از کسی پرسیدم: او کیست؟

گفت: موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب.

با خود گفتم: با چیزهایی که من از او دیدم، اگر غیر از این بود، جای تعجّب داشت. کمال و جلال برازنده اوست.

منابع:

بحار الانوار، ج 48، ص 80، ح 102 از کشف الغمه و از کتب اهل سنت.





نوع مطلب : امام موسی کاظم علیه السلام، عبادت اهل بیت علیهم السلام، مستجاب الدعوه بودن اهل بیت علیهم السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، عقل و علم اهل بیت علیهم السلام، بلا و سختی مؤمن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 15 خرداد 1394 :: نویسنده : ح و

صبر و تسلیم

عده ای از اصحاب نزد امام باقر علیه السلام رفتند و دیدند پسر امام به بیمار سختی مبتلا شده و امام برای او بسیار ناراحت و غمگین است؛ به طوری که آرام و قرار ندارد.

طولی نکشید که صدای شیون و ناله بلند شد و معلوم شد که آن پسر از دنیا رفته.

امام باقر علیه السلام پس از مدتی نزد اصحابش برگشت و این بار دیگر غمی در چهره مبارکش نبود. اصحاب که روی گشاده امام را می دیدند، تعجّب کردند و گفتند: ما ترسیدیم شما از شدت ناراحتی، صبر و آرام از کف بدهید.

امام فرمود: من دوست داشتم پسرم عافیت و شفا یابد، و ناراحتی ام تا وقتی بود که امر خداوند نازل نشده بود، اما وقتی فرمان خدا آمد و فهمیدم خداوند چیزی دیگری را دوست دارد، من نیز تسلیم امر خدا شدم و همان را که او دوست دارد، گردن نهادم. وظیفه ما تنها تسلیم به امر اوست. صبر جمیل همین است.

و سپس امر کرد پسرش را غسل دهند و بر او نماز خواند.

منابع:

بحار الانوار، ج 46، ص 301، حدیث 44 و 46.





نوع مطلب : امام محمد باقر علیه السلام، صبر و پایداری، بلا و سختی مؤمن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 24 شهریور 1393 :: نویسنده : ح و

مقام علی علیه السلام در پیشگاه خداوند

حضرت علی علیه السلام می‌ فرمود:

رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود: در شب معراج وقتی به سدره المنتهی رسیدم، در پیشگاه خداوند ایستادم.

خداوند به من فرمود: ای محمد! تو مردم را آزمودی. کدام یک را فرمانبردارتر یافتی؟

گفتم: پروردگارا، علی را مطیع‌تر از همه یافتم.

خداوند فرمود: راست گفتی. آیا برای خودت جانشینی برگزیده ای که رسالتت را ابلاغ کند و به بندگانم آنچه را که از کتاب من نمی دانند بیاموزد؟

گفتم: نه، تو برای من جانشین برگزین که انتخابت برای من خیر است.

خداوند فرمود: من برای تو علی را برگزیدم. او را جانشین و وصی خودت قرار بده که علم و حلم خود را به او بخشیده ‌ام؛ او حقیقتاً امیرالمؤمنین است و پیش از او کسی امیرالمؤمنین نبوده و نیست. ای محمد، علی پرچم هدایت است، امام کسی است که مطیع من باشد و نور دوستان من است. او کلمه ای است که همراه باتقوایان است. هر کس علی را دوست بدارد، مرا دوست داشته است و هر کس او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است. ای محمد، این بشارت ها را به علی بگو.

من پس از شنیدن این بشارت از زبان پیامبر گفتم: من بنده خدا و در دست قدرت او هستم. اگر مرا عِقاب کند به دلیل گناه من است و بر من ستمی روا نداشته، و اگر آنچه را به من وعده داده محقق کند باز خودش سزاوارتر است به آنچه می کند.

پیامبر خدا در حق من چنین دعا کرد: بار خدایا، قلب علی را نورانی کن و بهار او را ایمان به خودت قرار بده.

پس از دعای پیامبر در حق من، خداوند فرمود: ای محمد، دعایت را در حق علی اجابت کردم، اما او را به بلاهایی مبتلا می کنم که هیچ یک از دوستان خود را به آنها نکرده‌ام.

پیامبر به خداوند گفت: پروردگارا، اما علی برادر من همنشین و همراه من است.

خداوند فرمود: آری، اما تقدیر من چنین است که علی به بلاها گرفتار می شود و دیگران نیز به واسطه او آزمایش می شوند. اگر علی نبود اولیای من و اولیای پیامبران شناخته نمی‌شدند.

منابع:

  • بحارالانوار، ج 36، ص 159، حدیث 140 ------ کنز جامع الفوائد.

 





نوع مطلب : خداوند متعال، حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم، حضرت علی علیه السلام، معراج، بلا و سختی مؤمن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ

با سلام خدمت خوانندگان محترم
در صورت تمایل جهت دریافت ایمیل مذهبی روزانه،
آدرس ایمیل خود را به آدرس زیر ارسال کنید:
hesamvahidi@gmail.com

داستانهای مذهبی این وبلاگ در شبکه های اجتماعی زیر هم ارسال می گردد:

کانال تلگرام:
https://telegram.me/dastanhayemazhabi

اینستاگرام:
http://instagram.com/dastanhaye_mazhabi

مدیر وبلاگ : ح و
موضوعات
نویسندگان
صفحات جانبی
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :