داستانهای مذهبی

محبت پیامبر به دوستان امام حسین علیه السلام

روزی رسول خدا با عده ای از اصحاب خود از کوچه ای می گذشت. کودکانی در آن جا مشغول بازی بودند. پیامبر یکی از آنها را در آغوش گرفت و میان دو چشمش را بوسید.

اصحاب دلیل این کار را پرسیدند.

پیامبر فرمود: یک روز دیدم این کودک با حسین بازی می کند و خاک پای او را بر می دارد و به صورت و چشمان خود می کشد. من نیز او را به خاطر اینکه فرزندم حسین را دوست دارد دوست می‌دارم. جبرئیل نیز به من خبر داده است که این کودک از یاوران حسین در کربلا خواهد بود.

در تقریرات، «مرحوم حاج شیخ جعفر تستری» احتمال داده که، آن طفل «حبیب بن مظاهر» بوده است.

منابع:

بحار الانوار، ج 44، ص 242، حدیث 36.





نوع مطلب : حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم، امام حسین علیه السلام، حوادث کربلا، حبیب بن مظاهر سلام الله علیه، اصحاب اهل بیت علیهم السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 28 مهر 1394 :: نویسنده : ح و

حبیب بن مظاهر و شهادت در کربلا

در روز عاشورا هنگامی که امام حسین علیه السلام برای ادای نماز ظهر از سپاه کوفه مهلت خواست، حصین بن تمیم از سپاه عمر بن سعد گفت: نماز شما پذیرفته نیست.

حبیب بن مظاهر در پاسخش گفت: گمان می کنی نماز از آل رسول خدا پذیرفته نیست و نماز تو پذیرفته است، احمق نادان؟!

حصین بن تمیم به حبیب حمله کرد و حبیب با ضربه ای، حصین را از اسب به زمین انداخت. یاران حصین به سوی او شتافتند و او را نجات دادند.

حبیب پیوسته بر آنان حمله کرد و چنین رجز خواند:

همانا من حبیب هستم و پدرم مظهر است. سوارة صحنة پیکار، در حالی که آتش جنگ شعله ور می شود.

شما، هم سلاحتان بهتر و هم تعدادتان بیشتر است ولی ما با وفاتر و شکیباتر از شماییم.

 

حبیب در این مبارزه دلاورانه، عده زیادی از سپاه یزید را کشت تا این که بدیل بن حریم با شمشیر به او حمله کرد و ضربه ای به او زد. مردی از تمیم نیز با نیزه بر او حمله ور شد. حبیب از اسب بر زمین افتاد و چون خواست از جا برخیزد، حصین بن تمیم با شمشیر ضربه ای دیگر به سر او زد و آن مرد تمیمی سر از تن حبیب جدا کرد.

شهادت حبیب بن مظاهر برای امام حسین علیه السلام بسیار گران آمد و دل مبارکش را شکست و فرمود: از خدا انتظار دارم که حامیان و یاران مرا اجر دهد. ای حبیب! چه مرد برگزیده ای بودی که خدا تو را توفیق داد هر شب ختم قرآنی کنی.

منابع:

ابصار العین، ص 59 و 60.

قصه کربلا ص 307، به نقل از نفس المهموم، ص 372.





نوع مطلب : امام حسین علیه السلام، حوادث کربلا، حبیب بن مظاهر سلام الله علیه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سخنان امام حسین علیه السلام با اجساد یاران شهیدش

امام حسین علیه السلام بعد از ظهر عاشورا پس از شهادت همه یارانش، در مقابل سپاه دشمن ایستاد و با صدای بلند ندا کرد: آیا کسی هست تا به کمک و یاری ما برخیرد؟ آیا کسی هست تا از حرم رسول خدا دفاع نماید؟ آیا کسی هست تا به فریاد خواهی ما برسد؟

ولی این استغاثه در دل دشمن اثری نگذاشت، از این رو نگاهی به اجساد مطهر یارانش کرد و فرمود: ای مسلم بن عقیل و ای هانی بن عروه و ای حبیب بن مظاهر و ای زهیر بن قین و ای مسلم بن عوسجه ای عباس بن علی و ای علی بن الحسین! ...

ای دلیران و دلاوران جنگ! ای قهرمانان میدان وفا و صفا! چه شده است که شما را ندا می‌کنم، ولی کلامم را نمی‌شنوید؟! و شما را فرا می‌خوانم، اجابتم نمی کنید؟! شما خفته ‌اید و من امیدوارم سر از خواب شیرین بردارید چرا که اینان پرده ‌نشینان آل رسولند که بعد از شما یاوری ندارند. از خواب برخیزید ای بزرگواران و ای اهل کرامت، و در برابر این عصیان و طغیان از آل رسول دفاع کنید.

در بعضی روایات آمده است که آن بدن‌های پاک ناگهان تکانی خوردند تا به ندای امام مظلوم خود لبیک گفته باشند و گویا صدایی از آنان بلند شد که می‌گفت: ما برای اجرای فرامین تو حاضریم و در انتظار مقدم مبارکت هستیم.

منابع:

  • قصه کربلا، ص 358.
  • المفید فی ذکری السبط الشهید، ص 115.

 






نوع مطلب : امام حسین علیه السلام، حوادث کربلا، حضرت علی اکبر علیه السلام، حضرت اباالفضل علیه السلام، اصحاب اهل بیت علیهم السلام، حبیب بن مظاهر سلام الله علیه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دفن جسد مطهر امام حسین علیه السلام و یارانش در کربلا

در برخی از کتب تاریخی آمده است که پس از واقعه روز عاشورا عده ای از قبیله بنی اسد آمدند تا بدن مطهر امام حسین علیه السلام و یارانش را دفن کنند، ولی چون بیشتر اجساد، بدون سر بودند و بر اثر ضربات شمشیر پاره پاره شده بودند و حتی لباس بر تن نداشتند، قابل شناسایی نبودند.

بنی اسد متحیر مانده بودند که چه کنند، که ناگهان امام سجاد علیه السلام تشریف آورد و بدن‌ها را به بنی اسد معرفی کرد و خود به دفن بدن مطهر و مقدس پدر بزرگوارش پرداخت.

امام سجاد در حالی که به شدت می‌گریست می‌فرمود: آفرین بر آن زمینی که پیکر پاک تو را در برگرفته است! دنیا پس از تو تاریک و آخرت به تو روشن است. شب ها دیگر خواب ندارم و اندوهم را پایانی نیست، تا این که خداوند، اهل بیتت را به تو ملحق گرداند و در کنار تو جای دهد. درود من و رحمت خداوند بر تو ای فرزند رسول خدا باد.

سپس روی قبر مطهر پدرش نوشت: هذا قبر الحسین بن علی بن ابی طالب الذی قتلوه عطشاناً غریباً؛ (این قبر حسین بن علی بن ابی طالب است، همان کسی که او را با لب تشنه و غریب کشتند.)

آن گاه بدن مقدس علی اکبر را پایین پای پدر به خاک سپرد. به دستور امام، شهدای اهل بیت علیهم السلام را در نزدیکی قبر امام حسین علیه السلام در یک محل به خاک سپردند. سپس بنی اسد همراه امام علیه السلام به کنار نهر علقمه رفتند و بدن مطهر حضرت عباس بن علی علیه السلام را در همان جا که شهید شده بود، به خاک سپردند.

امام سجاد علیه السلام در حالی که به شدت گریه می کرد خطاب به پیکر بی ‌جان و بی ‌سر حضرت اباالفضل فرمود: پس از تو ـ ای ماه بنی هاشم ـ خاک بر دنیا ببارد. بر تو درود می ‌فرستم و رحمت خداوند را برای تو می ‌طلبم.

آن گاه حبیب بن مظاهر را به خاطر شأن و مرتبه ای که در قبیله خود داشت (او رئیس بنی اسد بود)، بالای سر امام و حر بن یزید را در همان محلی که به شهادت رسیده بود، به خاک سپرد.

منابع:

  • قصه کربلا، ص 416.
  • در کربلا چه گذشت، ص 498.
  • حیاة الامام الحسین، ج 3، ص 324.
  • الامام الحسین و اصحاب 375.
  • نفس المهموم، ص 388.

 





نوع مطلب : امام حسین علیه السلام، حضرت علی اکبر علیه السلام، حضرت اباالفضل علیه السلام، حوادث کربلا، حبیب بن مظاهر سلام الله علیه، شهادت معصومین علیهم السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 27 شهریور 1393 :: نویسنده : ح و

مسلم بن عوسجه و شهادت در کربلا

مسلم بن عوسجه بن سعد اسدی از مردان شریف، عابد و زاهد بود، از اصحاب رسول خدا به شمار می رفت و از پیامبر حدیث روایت کرده بود. سوار کار شجاعی بود و نامش در جنگ‌ ها و فتوحات اسلامی زبانزد مسلمانان.

مسلم در کوفه می زیست و از کسانی بود که از کوفه برای امام حسین علیه السلام نامه نوشت و به عهد و پیمانش وفادار ماند.

او با ورود مسلم بن عقیل به کوفه، برای امام علیه السلام بیعت گرفت و در محاصره قصر عبیدالله بن زیاد نقش حساس و کلیدی ایفا کرد.

مسلم بن عوسجه وکیل مسلم بن عقیل در کوفه بود و مسؤلیت جمع آوری اموال و خرید سلاح و گرفتن بیعت از مردم را بر عهده داشت. پس از دستگیری مسلم بن عقیل و هانی بن عروه و شهادت آن دو بزرگوار، مدتی مخفیانه زیست، آن گاه با خانواده اش از کوفه فرار کرد، به حسین علیه السلام پیوست و جان خویش را فدای امام خود ساخت.

در روز عاشورا هنگامی که فرمان حمله همه جانبه سپاه عمر سعد صادر شد، مسلم بن عوسجه در جانب چپ سپاه امام حسین علیه السلام می ‌جنگید و دلاورانه به دشمن حمله می برد.

او در حالی که شمشیرش در دست راستش بود، چنین رجز می‌خواند: اگر می‌خواهید مرا بشناسید، بدانید که من دلاوری از برگزیدگان بنی اسدم. کسی که بر من ستم کند از راه سعادت جدا شده و به دین خدای جبار و بی نیاز کافر گردیده است.

و پیوسته شمشیر بر دشمن فرود می آورد، تا این که مسلم بن عبدالله ضبابی و عبدالرحمن بن ابی خشکاره الیجلی به وی حمله بردند و از شدت جنگ غبار غلیظی میدان نبرد را فرا گرفت.

هنگامی که غبار از صحنه جنگ فرو نشست، مشاهده کردند که مسلم بن عوسجه بر روی زمین افتاده است. در آخرین لحظات حیات مسلم امام حسین علیه السلام بر بالین وی حاضر شد.

امام علیه السلام به او فرمود: ای مسلم بن عوسجه! خداوند تو را رحمت کند و این آیه را تلاوت فرمود: بعضی پیمان خود را به آخر بردند و در راه او شربت شهادت نوشیدند و بعضی دیگر در انتظارند و هرگز تغییر و تبدیلی در عهد و پیمان خود ندادند. (سوره احزاب، آیه 23)

آن گاه حبیب بن مظاهر به بالینش رفت و گفت: ای مسلم بن عوسجه، شهادت تو سخت بر من گران است. تو را به بهشت بشارت می­دهم. مسلم بن عوسجه با صدای ضعیفی گفت: خداوند تو را هم مژده خیر بدهد!

حبیب بن مظاهر گفت: اگر یقین نداشتم که به زودی به تو ملحق می شوم، دوست داشتم هر چه می خواهی به من وصیت کنی تا چنان که شایسته آنی به آن عمل کنم.

مسلم بن عوسجه گفت: تو را به این مرد سفارش می کنم که جان خود را فدای او کنی. و با دست خود به امام علیه السلام اشاره کرد.

حبیب پاسخ داد: قسم به خدای کعبه چنین خواهم کرد.

منابع:

ابصار العین، ص 59 و 61 و 63.





نوع مطلب : امام حسین علیه السلام، حوادث کربلا، حبیب بن مظاهر سلام الله علیه، مسلم بن عوسجه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


اعلام حمایت اصحاب امام حسین علیه السلام در کنار خیمه ها

شب عاشورا بود. امام حسین علیه السلام نیمه های شب از خیمه بیرون آمد و خیمه ها و تپه‌ های اطراف را نگاه کرد. نافع بن هلال هم از خیمه بیرون آمد و به دنبال امام رفت.

امام از نافع پرسید: چرا به دنبال من می آیی؟!

نافع گفت: یا بن رسول الله! دیدم که شما به طرف لشگر دشمن می روید. ترسیدم اتفاقی برایتان بیفتد.

امام فرمود: من اطراف را بررسی می کنم تا ببینم فردا دشمن از کجا حمله خواهد کرد.

سپس دست نافع را گرفت و فرمود: به خدا سوگند این وعده ای است که در آن خلافی نیست.

آن گاه فرمود: این راه را می‌بینی؟ هم اکنون در این تاریکی شب، از این راه برو و خود را نجات بده!

نافع بن هلال خود را بر قدم های امام انداخت و گفت: مادرم در سوگم بگرید اگر چنین کنم. خدا بر من منت نهاده است که در جوار شما شهید شوم.

آن گاه امام علیه السلام داخل خیمه زینب شد.

نافع بیرون خیمه ایستاد و منتظر امام ماند. شنید که حضرت زینب به امام گفت: آیا از تصمیم یارانت آگاهی؟ آیا مطمئنی فردا تو را رها نخواهند کرد؟!



ادامه مطلب


نوع مطلب : امام حسین علیه السلام، حضرت زینب سلام الله علیها، حوادث کربلا، شیعه، اصحاب اهل بیت علیهم السلام، حبیب بن مظاهر سلام الله علیه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ

با سلام خدمت خوانندگان محترم
در صورت تمایل جهت دریافت ایمیل مذهبی روزانه،
آدرس ایمیل خود را به آدرس زیر ارسال کنید:
hesamvahidi@gmail.com

داستانهای مذهبی این وبلاگ در شبکه های اجتماعی زیر هم ارسال می گردد:

کانال تلگرام:
https://telegram.me/dastanhayemazhabi

اینستاگرام:
http://instagram.com/dastanhaye_mazhabi

مدیر وبلاگ : ح و
موضوعات
نویسندگان
صفحات جانبی
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic