تبلیغات
داستانهای مذهبی - مطالب عقل و علم اهل بیت علیهم السلام
 
داستانهای مذهبی
چهارشنبه 20 دی 1396 :: نویسنده : ح و

تجلی علم امامت در کودکی

عیسی شلقان روایت کرده است: در نظر داشتم راجع به ابی الخطاب از امام صادق علیه السلام سوال کنم. (که با توجه به سابقه خوب و فساد فعلی اش چگونه آدمی است) وقتی به محضر امام رسیدم، فرمود: چرا نزد فرزندم موسی نمی روی و سوالات خود را، هر چه باشد، از او نمی پرسی؟

من نزد موسی بن جعفر رفتم که در آن زمان کودک بود. چشمش که به من افتاد، بدون اینکه چیزی بگویم، فرمود: ای عیسی، خداوند از پیامبران پیمان نبوت گرفته و آنها هرگز تخطی نکردند. از اوصیاء پیمان وصایت گرفته و آنان نیز هرگز تخلف ننمودند و بار الهی را به مقصد رساندند. (یعنی پیامبران و اوصیاء ایشان معصومند و به دور از خطا) ولی خداوند بار ایمان را در قلب برخی می گذارد و آنها بر اثر سوء رفتار خود لیاقت استمرار فیض الهی را در خود از بین می برند و سرانجام خداوند این بار امانت را از قلبشان خارج می سازد. ابوالخطاب از کسانی است که ایمان از قلبش خارج شده است.

من شگفت زده شدم. او را در آغوش گرفتم و پیشانی نورانیش را بوسیدم و گفتم: پدر و مادرم فدای تو باد.

وقتی خدمت امام صادق برگشتم، فرمود: عیسی چه کردی؟

گفتم: وقتی پیش موسی رفتم، بدون آنکه سوال کنم، پاسخم را داد و من دانستم که او صاحب امر و امام پس از شماست.

فرمود: ای عیسی اگر تمام راز و رمز علوم قرآنی الهی را از او بپرسی، جواب صحیح می دهد.

منابع:

بحار الانوار، ج 48، ص 24، ج 40 از قرب الاسناد.





نوع مطلب : امام صادق علیه السلام، امام موسی کاظم علیه السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، عقل و علم اهل بیت علیهم السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پیشگویی نسبت به ولادت امام جواد علیه السلام

 

شخصی بنام ابن ابی نجران نقل می کند :حسین پسر قیاما، از سران فرقه واقفیه، به حضرت امام رضا علیه السلام گفت: آیا تو امام هستی؟

حضرت فرمود: آری.

او گفت:  به خدا قسم که تو امام نیستی.

حضرت رضا علیه السلام مدتی سر را پایین انداخت، سپس سر بلند کرد و فرمود: چرا فکر می کنی که من امام نیستم؟

او پاسخ داد: از امام صادق علیه السلام برای ما روایت شده که امام، عقیم (بدون نسل) نیست و تو اکنون به این سن‌ و ‌سال رسیده ای و فرزند پسری نداری.

حضرت رضا علیه السلام این بار طولانی‌تر از بار پیش، سر پایین انداخت؛ آنگاه سر بلند کرد و فرمود: قسم به خدا که مدت زیادی نخواهد گذشت که خداوند، پسری به من عطا کند.

ابن ابی نجران می گوید: از آن به بعد ما ماه‌ها را شمارش کردیم. خداوند کمتر از یک سال بعد، حضرت امام محمد جواد علیه السلام را به امام رضا علیه السلام عنایت فرمود.

منابع:

بحار الانوار، ج 49، ص 272، ح 18.





نوع مطلب : امام صادق علیه السلام، امام رضا علیه السلام، امام جواد علیه السلام، عقل و علم اهل بیت علیهم السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پیوند تنگاتنگ على (ع) با پیامبر (ص)

 

حضرت على (ع) هر روز یك نوبت به حضور پیامبر (ص) مى رفت، پیامبر (ص) با او خلوت مى كرد و در هر موضوعى على (ع) را به رموز و اسرار آگاه مى نمود و هیچ را از على (ع) پنهان نساخت، اصحاب پیامبر (ص) مى دانستند كه پیامبر (ص) جز با على (ع) این گونه خصوصى نبود و غالبا على (ع) در خانه خود بود و پیامبر (ص)  نزد على (ع) مى آمد و بیشتر همنشینى پیامبر (ص) با على (ع)، در خانه على (ع) صورت مى گرفت و گاهى على (ع) به خانه پیامبر (ص) مى رفت، پیامبر (ص) زنان خود را از خانه بیرون مى كرد و تنها با على (ع) هم سخن مى شد، ولى وقتى كه پیامبر (ص) به خانه على (ع) مى آمد، فاطمه (س) و پسران فاطمه (س) یعنى حسن و حسین علیهما السلام را از خانه بیرون نمى كرد.

على (ع) هر سوالی مى كرد پیامبر (ص) پاسخ مى داد وقتى كه سوالش تمام مى شد و سكوت مى كرد، پیامبر (ص) آغاز سخن مى نمود، هیچ آیه اى بر رسول خدا (ص) نازل نشد، مگر اینكه آن را براى على (ع) خواند و املاء فرمود، پیامبر (ص) همه احكام از حلال و حرام و امر و نهى گذشته و آینده و كتابى كه بر پیامبران قبل نازل شد را به على (ع) آموخت. على (ع) همه آنها را به خاطرش سپرد و حتى یك حرف آن را فراموش نكرد.

سپس پیامبر (ص) دست مبارك خود را بر سینه على (ع) نهاد و چنین دعا كرد: خدایا قلب على (ع) را از علم و شناخت و حكم و نور پر كن.

من به آن حضرت عرض كردم: اى پیامبر خدا! پدر و مادرم به قربانت، از زمانى كه آن دعا را درباره من كردى، چیزى را فراموش نكردم و آنچه را هم ننوشتم از یادم نرفت، اكنون با این حال ترس آن هست كه فراموش ‍ كنم؟

پیامبر (ص) فرمود: لا، لست اتخوف علیك النیسان والجهل (نه، در مورد تو ترس فراموشى و نادانى ندارم).

منبع:

اصول کافی - اقتباس از گفتار مشروح حضرت على (ع) در شأن خود باب اختلاف الحدیث، قسمت آخر، حدیث 1،ص 63، 64، ج 1.





نوع مطلب : حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم، حضرت علی علیه السلام، عقل و علم اهل بیت علیهم السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پاسخ حضرت علی علیه السلام به پرسش هاى ابن كوّاء

از اصبغ بن نباته نقل است كه گفت: من خدمت حضرت أمیر علیه السّلام نشسته بودم كه ابن كوّاء آمده و گفت:

اى أمیر المؤمنین، منظور خداوند عزّوجلّ از «بیوت» در آیه وَ لَیْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى‏ وَ أْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها (... و نیکوکاری بدان نیست که از پشت دیوار به خانه درآیید (چه این کاری ناشایسته است) ولی نیکویی آن است که پارسا باشید و به «خانه ها» (و به هر کار) از راه آن داخل شوید و تقوا پیشه کنید، باشد که رستگار شوید) كیست؟

فرمود: ما آن بیوتى هستیم كه خداوند امر فرموده كه از دربهاى آنها وارد شوید، ما بابهاى خداوند و خانه هایى هستیم كه از ما وارد می شوند، پس هر كه با ما بیعت نموده و به ولایت ما اعتراف نماید بی شكّ از دربهاى آن خانه وارد شده و هر كه با ما مخالفت نموده و دیگرى را بر ما تفضیل دهد به آن خانه ها از پشت وارد شده.

ابن كوّاء پرسید: اى أمیرالمؤمنین تفسیر آیه وَ عَلَى الْأَعْرافِ رِجالٌ یَعْرِفُونَ كُلًّا بِسِیماهُمْ (و میان آن دو گروه (بهشتیان و دوزخیان) حجاب و حایلی است «و بر کنگره های آن حجاب مردانی هستند (از معصومین و اولیاء حق) که هر گروهی را به سیمایشان می شناسند» ...) چیست؟

حضرت فرمود: مائیم أصحاب أعراف، یاران خود را از سیمایشان مى‏شناسیم و در روز قیامت مائیم آن اعرافى كه میان بهشت و دوزخیم و هیچ كس به بهشت وارد نشود جز آنكه ما را شناخته و ما نیز او را بشناسیم و كسى به دوزخ نرود جز آنكه منكر ما بوده و ما نیز او را انكار كنیم و اگر خداوند خواسته بود كه خود را به مردم تعریف كرده تا او را به یكتایى شناخته و از باب او در آیند همین كار را می كرد، ولى پروردگار متعال ما را ابواب و صراط و سبیل خود و همان بابى كه از آن در آیند قرار داده است و درباره كسانى كه از ولایت ما سرباز زده و دیگرى را بر ما تفضیل دهند فرموده است كه اینان عَنِ الصِّراطِ لَناكِبُونَ (از این صراط، سخت منحرفند).

منبع:

احتجاج، ج‏1، ص: 509 و 510.





نوع مطلب : حضرت علی علیه السلام، عقل و علم اهل بیت علیهم السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


نمونه اى از كرم و بزرگوارى امام حسن عسكرى (ع)

محمد بن على بن ابراهیم بن موسى بن جعفر (ع) مى گوید: به تهدیستى و فقر مبتلا شده بودیم و زندگى را به سختى مى گذراندیم، پدرم (على بن ابراهیم) گفت نزد این مرد (امام حسن عسكرى) برویم، زیرا او به جوانمردى و بزرگوارى، توصیف مى شود.

گفتم: آیا او (امام حسن) را مى شناسى؟

پدرم گفت : نه، نمى شناسم و هرگز او را ندیده ام، با هم به حضور آن حركت كردیم، در مسیر راه پدرم گفت: چقدر خوب می شد اگر او دستور می داد تا پانصد درهم به ما بدهند، تا 200 درهم آن را صرف در پوشاك و 200 درهم آن را صرف در بدهكارى كنیم و 100 درهمش را براى مخارج زندگى به مصرف رسانیم.

من با خود گفتم: كاش 300 درهم نیز به من بدهد، صد درهم آن را پوشاك، صد درهمش را در مخارج زندگى به مصرف برسانم و با صد درهم آن الاغى خریدارى كنم تا به كوهستان باختران و همدان و اطراف آن بروم، وقتى كه به در خانه امام حسن (ع) رسیدیم، خدمتكار آن حضرت بیرون آمد و گفت: على بن ابراهیم و پسرش محمد  وارد گردید.

ما به محضر آن حضرت شرفیاب شدیم و سلام كردیم و جواب سلام ما را داد و به پدرم فرمود: اى على! چرا تا كنون نزد ما نیامده ای؟

پدرم در پاسخ گفت: اى آقاى من، خجالت مى كشیم با این وضع به حضورتان بیائیم.

پس از ساعتى از محضر امام حسن (ع) مرخص شدیم، غلامش آمد و كیسه پولى به پدرم داد و گفت: این كیسه، حاوى 500 درهم است، 200 درهم آن براى پوشاك، 200 درهم آن براى براى بدهكارى و 100 درهم آن براى مخارج زندگى شما است.

و كیسه دیگرى به من داد و گفت: این كیسه حاوى 300 درهم است، صد درهمش براى پوشاك و صد درهمش براى مخارج زندگى و با صد درهمش الاغى براى خود خریدارى كن ولى به كوهستان باختران و اطراف نرو بلكه به سوار برو.

محمد بن على بن ابراهیم به سوار رفت و در آنجا با زنى ازدواج كرد.

روایت كننده گوید: اكنون على بن ابراهیم به خاطر آن كمكهاى امام حسن املاكى دارد كه قیمت محصول آن معادل هزار درهم است، در عین حال پیرو  مذهب واقفی است. (یعنى معتقد است كه امام كاظم (ع) همان امام قائم (ع) است و بعد از او امامى نیست.)

محمد بن ابراهیم مى گوید: به على بن ابراهیم گفتم: واى بر تو! مگر دلیلى روشنتر از این درباره امامت امام حسن عسكرى علیه السلام مى خواهی كه به آنچه در دلت گذشت آگاه بود و مطابق آرزوى قلبى تو به تو كمك كرد.

على بن ابراهیم در پاسخ گفت: این كیشى است كه به آن عادت كرده ایم.

منبع:

اصول کافی - باب مایفصل به دعوى المحق و المبطل، حدیث 3، ص 506 و 507 - ج 1.





نوع مطلب : امام حسن عسکری علیه السلام، عقل و علم اهل بیت علیهم السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 30 آبان 1396 :: نویسنده : ح و

پیدا كردن كار براى ساربان مستضعف

 

شتر چران مستضعفى، دربدر دنبال كار مى گردید، كارى پیدا نکرد، تنها امیدش این بود كه اگر امام جواد (ع) از بى كارى او آگاه شود او را ناامید نمى كند، در این مورد با ابوهاشم جعفری كه از شاگردان برجسته امام جواد (ع) بود صحبت كرد كه اگر به حضور آن حضرت رفت به عرض او برساند كه، فلان ساربان، بى كار است و دنبال كار مى گردد، برایش كارى پیدا كن.

ابوهاشم مى گوید: به این قصد به حضور امام جواد (ع) رفتم دیدم با جماعتى مشغول غذا خوردن است، فرصتى بدست نیامد تا در مورد سفارش ساربان، صحبت كنم.

امام جواد (ع) رو به من كرد و فرمود: بیا جلو از این غذا بخور، كاسه غذا را جلو من گذاشت و فرمود: بخور.

در این هنگام بى آنكه من در مورد ساربان سخنى بگویم، یكى از غلامان خود را صدا زد و به او فرمود: ساربانى هست كه با ابوهاشم نزد من مى آید، او را پیش خود نگهدار و براى او كارى معین كن، تا مشغول گردد.

منبع:

اصول کافی - باب مولد ابى جعفر على ثانى، حدیث 5، ص 495 - ج 1.





نوع مطلب : امام جواد علیه السلام، عقل و علم اهل بیت علیهم السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شهادت امام رضا علیه السلام از زبان اباصلت هروی 2

تغسیل امام به دست امام جواد علیه السلام

 

امام جواد علیه السلام فرمود: ای اباصلت! برو از داخل، آن تخت و لوازم غسل و آب را بیاور.

گفتم: آنجا چنین وسایلی نیست.

فرمود: هر چه می گویم، بکن!

من داخل خزانه شدم و دیدم بله، همه چیز هست. آنها را آوردم و دامن خود را به کمر زدم تا در غسل امام کمک کنم.

حضرت جواد فرمود: ای اباصلت! کنار برو. کسی که به من کمک می کند غیر از توست.

سپس پدر عزیزش را غسل داد. بعد فرمود: داخل خزانه زنبیلی است که در آن کفن و حنوط است. آنها را بیاور.

من رفتم و زنبیلی دیدم که تا به حال ندیده بودم. کفن و حنوط کافور را آوردم.

حضرت جواد پدرش را کفن کرد و نماز خواند و باز فرمود: تابوت را بیاور.

عرض کردم: از نجاری؟

فرمود: در خزانه تابوت هست.

داخل شدم. دیدم تابوتی آماده است. آن را آوردم.

امام جواد، پدرش را داخل تابوت گذاشت و سپس به نماز ایستاد.

 

پرواز تابوت به سوی آسمان

 

هنوز نمازش تمام نشده بود که ناگهان دیدم سقف شکافته شد و تابوت از آن شکاف به طرف آسمان رفت.

گفتم: یا ابن رسول الله! الان مأمون می آید و می گوید بدن مبارک حضرت رضا چه شد؟

فرمود: آرام باش! آن بدن مطهّر به زودی بر می گردد. ای اباصلت! هیچ پیامبری در شرق عالم نمی میرد، مگر آنکه خداوند ارواح و اجساد او و وصی اش را به هم ملحق فرماید، حتی اگر وصی اش در غرب عالم بمیرد.

در این هنگام دوباره سقف شکافته شد و تابوت به زمین نشست.

سپس حضرت جواد، بدن مبارک پدرش را از تابوت خارج کرد و به وضعیت اولیّه خود در بستر قرار داد. گویی نه غسل داده و نه کفن شده بود. بعد فرمود: ای اباصلت! برخیز و در را برای مأمون باز کن.

مأمون در کنار پیکر مطهر امام

 

ناگهان مأمون به همراه غلامانش با چشمی گریان و گریبانی چاک کرده داخل شد. همان طور که بر سر خود می زد، کنار سر مطهّر حضرت رضا علیه السلام نشست و دستور تجهیز و دفن امام را صادر کرد.

تمام آنچه را که امام رضا به من فرموده بود، به وقوع پیوست.

مأمون می گفت: ما همیشه از حضرت رضا در زنده بودنش کرامات زیادی می دیدیم. حالا بعد از وفاتش هم از آن کرامات به ما نشان می‌دهد.

وزیر مأمون به او گفت: فهمیدید حضرت رضا به شما چه نشان داد؟

مأمون گفت: نه.

گفت: او با نشان دادن این ماهی‌های کوچک و آن ماهی بزرگ می خواهد بگوید سلطنت شما بنی عباس با تمام کثرت و درازیِ مدت، مانند این ماهی های کوچک است که وقتی اجل شما رسید، خداوند مردی از ما اهل بیت را به شما مسلّط خواهد کرد و همه شما را از بین خواهد برد.

مأمون گفت: راست گفتی.

بعد مأمون به من گفت: آن، چه دعایی بود که خواندی؟

گفتم: به خدا قسم، همان ساعت فراموش کردم. واقعاً هم فراموش کرده بودم.

 

آزادی اباصلت از زندان به دست مبارک امام جواد علیه السلام

 

ولی مأمون مرا حبس کرد و تا یک سال در زندان بودم. دیگر دلم به تنگ آمده بود. یک شب تا صبح دعا کردم و خدا را به حق محمد و آل محمد خواندم که ناگاه حضرت جواد علیه السلام داخل زندان شد و فرمود: ای اباصلت، دلتنگ شده ای؟

گفتم: به خدا قسم، آری.

فرمود: بلند شو! زنجیر را باز کرد و مرا از زندان خارج فرمود. محافظین مرا می دیدند ولی نمی توانستند چیزی بگویند.

فرمود: برو در امان خدا که دیگر دست مأمون به تو نخواهد رسید و تا کنون من دیگر مأمون را ندیده ام.

منابع:

بحار الانوار، ج 49، ص 300، ح 10 از عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 242.





نوع مطلب : امام رضا علیه السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، عقل و علم اهل بیت علیهم السلام، مأمون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شهادت امام رضا علیه السلام از زبان اباصلت هروی 1

خبر از شهادت خویش به اباصلت

اباصلت هروی می گوید: من در خدمت حضرت رضا علیه السلام بودم. به من فرمود: ای اباصلت! داخل این قبّه ای که قبر هارون است، برو و از چهار طرف آن کمی خاک بردار و بیاور.

من رفتم و خاک ها را آوردم.

امام خاک‌ها را بویید و فرمود: می خواهند مرا پشت سر هارون دفن کنند، ولی در آنجا سنگی ظاهر می شود که اگر همه کلنگ‌های خراسان را بیاورند، نمی توانند آن را بکَنند و این سخن را در مورد بالای سر و پایین پای هارون فرمود. بعد وقتی خاک پیش روی هارون یعنی طرف قبله هارون را بویید، فرمود: این خاک، جایگاه قبر من است. ای اباصلت، وقتی قبر من ظاهر شد، رطوبتی پیدا می شود. من دعایی به تو تعلیم می کنم. آن را بخوان. قبر پر از آب می شود. در آن آب ماهی های کوچکی ظاهر می شوند. این نان را که به تو می دهم برای آنها خرد کن. آنها نان را می خورند. سپس ماهی بزرگی ظاهر می شود و تمام آن ماهی های کوچک را می بلعد و بعد غایب می شود. در آن هنگام دست خود را روی آب بگذار و این دعا را که به تو می آموزم بخوان. همه آب‌ها فرو می روند همه این کارها را در حضور مأمون انجام ده.

سپس فرمود: ای اباصلت! من فردا نزد این مرد فاجر و تبهکار می روم. وقتی از نزد او خارج شدم، اگر سرم را با عبایم پوشانده بودم، دیگر با من حرف نزن و بدان که مرا مسموم کرده است.

مسموم شدن امام با انگور

فردا صبح، امام در محراب خود به انتظار نشست. بعد از مدتی مأمون غلامش را فرستاد که امام را نزد او ببرد. امام به مجلس مأمون رفت و من هم به دنبالش بودم. در جلوی او طبقی از خرما و انواع میوه بود. خود مأمون خوشه ای از انگور به دست داشت که تعدادی از آن را خورده و مقداری باقی مانده بود.

با دیدن امام، برخاست و او را در آغوش کشید و پیشانی اش را بوسید و کنار خود نشاند. سپس آن خوشه انگور را به امام تعارف کرد و گفت: من از این انگور بهتر ندیده ام.

امام فرمود: چه بسا انگورهای بهشتی بهتر باشد.

مأمون گفت: از این انگور میل کنید.

امام فرمود: مرا معذور بدار.

مأمون گفت: هیچ چاره ای ندارید. مگر می خواهید ما را متهم کنید؟ نه؛ حتماً بخورید سپس خودش خوشه انگور را برداشت و از آن خورد و آن را به دست امام داد.

امام سه دانه خورد و بقیه اش را زمین گذاشت و فوراً برخاست.

مأمون پرسید: کجا می روید؟

فرمود:   همان جا که مرا فرستادی.

سپس عبایش را به سر انداخت و به خانه رفت و به من فرمود:  در را ببند.

سپس در بستر افتاد.

حضور امام جواد بر بالین پدر در لحظه شهادت

من در وسط خانه محزون و ناراحت ایستاده بودم که ناگهان دیدم جوانی بسیار زیبا پیش رویم ایستاده که شبیه ترین کس به حضرت رضا علیه السلام است.

جلو رفتم و عرض کردم: از کجا داخل شدید؟ درها که بسته بود.

فرمود: آن کس که مرا از مدینه تا اینجا آورد، از در بسته هم وارد کرد.

پرسیدم: شما کیستید؟

فرمود: من حجّت خدا بر تو هستم، ای اباصلت! من محمد بن علی الجواد هستم.

سپس به طرف پدر گرامیش رفت و فرمود:   تو هم داخل شو!

تا چشم مبارک حضرت رضا علیه السلام به فرزندش افتاد، او را در آغوش کشید و پیشانی‌اش را بوسید.

حضرت جواد علیه السلام خود را روی بدن امام رضا انداخت و او را بوسید. سپس آهسته شروع کردند به گفتگو که من چیزی نشنیدم. اسراری بین آن پدر و پسر گذشت تا زمانی که روح ملکوتی امام رضا علیه السلام به عالم قدس پر کشید.

منابع:

بحار الانوار، ج 49، ص 300، ح 10 از عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 242.





نوع مطلب : امام رضا علیه السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، عقل و علم اهل بیت علیهم السلام، مأمون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


احتجاج حضرت أمیر علیه السّلام بر یكى از یهودیان و غیر او در انواع علوم‏

 

از صالح بن عقبه نقل است كه از حضرت صادق علیه السّلام روایت كرده است:

وقتى أبو بكر وفات یافته و عمر را جانشین خود ساخت، عمر به مسجد رفته و آنجا نشست، در این حال یك مردى به آنجا آمده و گفت: اى امیر مؤمنان من مردى یهودى و از افراد دانشمند ایشان می باشم، و قصد دارم از شما سؤالاتى بپرسم كه در صورت پاسخ به آنها اسلام خواهم آورد.

عمر گفت: آنها چیست؟

گفت: سه تا، و سه تا، و یكى، اگر مایل باشى بپرسم، و اگر در میان شما فردى عالمتر از تو هست مرا نزد او بفرست.

عمر گفت: مطلوب تو این جوان است (و منظور، حضرت أمیر علیه السّلام بود).                       

پس خدمت حضرت رسیده و سؤالش را تكرار كرد.

آن حضرت فرمود: چرا گفتى سه تا و سه تا و یكى، و از أوّل نگفتى هفت تا؟

گفت: در این صورت فردى جاهل باشم، اگر سه تاى أوّل را پاسخ ندهى مرا كافى است.

فرمود: اگر به همه اش پاسخ دهم مسلمان می شوى؟

گفت: آری.

فرمود: حال بپرس.

گفت: نام نخستین سنگى كه بر روى زمین نهاده شد و نخستین چشمه اى كه جوشید و نخستین درختى كه روئید چیست؟

فرمود: اى یهودى، شما قائلید كه نخستین سنگ بر روى زمین سنگى است در بیت المقدس، حال اینكه دروغ می گوئید، آن همان حجر الأسودى است كه با آدم از بهشت نازل شد.

یهودى گفت: بخدا كه راست گفتى، این مطلب به خطّ هارون و املاى موسى است.

حضرت أمیر علیه السّلام فرمود: و امّا نخستین چشمه؛ شما قائلید كه آن چشمه اى است در بیت المقدس و دروغ می گویید و آن «چشمه حیات» است؛ همان كه حضرت موسى شخص «نون» را در آن غسل داد و آن همان چشمه اى است كه جناب خضر از آن نوشید و هر كه از آن می نوشید عمر جاودانى می یافت.

یهودى گفت: بخدا كه راست گفتى، این مطلب به خطّ هارون و املاى موسى است.

حضرت فرمود: و امّا نخستین درخت، شما قائلید كه آن درخت زیتون است، ولى دروغ گفته اید و آن درخت عجوه است كه با آدم از بهشت نازل شد.

یهودى گفت: بخدا كه راست گفتى، این مطلب به خطّ هارون و املاى موسى است.

و پرسید: و سه مسأله دوم این است كه این امّت چند امام هدایت شده دارند كه اگر آنان را تنها گذارند هیچ زیانى متوجّهشان نخواهد شد؟

حضرت فرمود: دوازده امام و پیشوا.

یهودى گفت: بخدا كه راست گفتى، این مطلب به خطّ هارون و املاى موسى است.

و پرسید: پیامبر شما در كجاى بهشت مأوى و مسكن می كند؟

فرمود: در بالاترین درجه و شریفترین مكان؛ كه همان جنّات عدن است.

یهودى گفت: بخدا كه راست گفتى، این مطلب به خطّ هارون و املاى موسى است.

و پرسید: چه كسى در منزل او نازل می شود؟

فرمود: همان دوازده امام هدایت شده.

یهودى گفت: بخدا كه راست گفتى، این مطلب به خطّ هارون و املاى موسى است.

و پرسید: هفتمین سؤال باقى مانده و آن این است كه وصىّ پیامبرتان چند سال پس از وفات او زندگى می كند؟

فرمود: سى سال.

پرسید: آیا به مرگ طبیعى می میرد یا به شهادت می رسد؟

فرمود: بر فرق سر او شمشیرى وارد شده و ریش او را به خون سر رنگین می سازد.

یهودى گفت: بخدا كه راست گفتى، این مطلب به خطّ هارون و املاى موسى است!

سپس آن یهودى به طریقى نیكو مسلمان شد.

منبع:

احتجاج، ج‏1، ص: 506 509.





نوع مطلب : حضرت علی علیه السلام، عمر، یهودیان، عقل و علم اهل بیت علیهم السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


نشانه های امامت امام جواد علیه السلام؛ سخن گفتن عصا

یحیی بن اکثم قاضی سامرا می گوید:

پس از مناظره های فراوان با امام جواد علیه السلام و سوالات مختلفم درباره علوم آل محمد، روزی در حال زیارت قبر رسول الله صلی الله علیه و آله، امام جواد را دیدم و باز سوالات زیادی مطرح کردم و پاسخ همه آنها را گرفتم.

آنگاه عرض کردم: سوگند به خدا، سوال دیگری دارم ولی از بیانش خجالت می کشم.

امام جواد علیه السلام به من فرمود: پیش از آن که سؤالت را مطرح کنی خودم پاسخت را می دهم. تو می خواهی بپرسی آیا من امام هستم.

من گفتم: آری.

امام فرمود: بله، من امام هستم.

گفتم: نشانه اش چیست؟

در این هنگام عصایی که در دست امام جواد علیه السلام بود به سخن در آمد و چنین گفت: او مولای من است. امام این زمان است و حجت خدا.

منابع:

بحارالانوار، ج 50، ص 68، ح 46.





نوع مطلب : امام جواد علیه السلام، مستجاب الدعوه بودن اهل بیت علیهم السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، عقل و علم اهل بیت علیهم السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سؤالات راهب رومى از حضرت علی علیه السلام

روایت شده كه جماعتى از سرزمین روم وارد شهر مدینه شدند و در میانشان مرد دانشمندى از راهبهاى نصارى بود و در آن وقت حكومت مسلمین به دست أبو بكر بود، راهب با شتر خود كه بار آن طلا و نقره بود به سوى مسجد مدینه كه أبوبكر با جماعتى از مهاجر و انصار در آنجا بودند رفت.

راهب پس از عرض احترام و اظهار محبّت گفت: كدام یك از شما جانشین پیامبرتان و امین دین شما است؟

حاضرین به جانب أبوبكر اشاره نمودند.

راهب گفت: اى شیخ نام شما چیست؟

گفت: نام من عتیق است.

راهب پرسید: نام دیگرت چیست؟ گفت: صدّیق.

راهب گفت: نام دیگر شما چه مى‏باشد؟

گفت: جز اینها نام دیگرى براى خود نمى‏دانم.

راهب گفت: شما آن فردى نیستى كه در پى او مى‏باشم.

أبوبكر گفت: حاجت و مقصود تو چیست؟

راهب گفت: من از سرزمین روم با این شتر و بار طلا و نقره اش بدینجا آمده ام تا از امین این امّت مسأله اى را بپرسم كه در صورت پاسخ به آن مسلمان می شوم و مطیع فرمان او خواهم شد و این همه طلا و نقره را میان شما پخش خواهم كرد و در صورت عجز از پاسخ از همان راهى كه آمده ام برگشته و اسلام را قبول نكنم.

أبوبكر گفت: آن مسائلى كه منظور دارى بپرس؟

راهب گفت: بخدا سوگند هیچ سخنى نگویم تا شما مرا از هر تعرّضى امان دهى!

أبوبكر گفت: تو در امانى و هیچ مشكلى نخواهى داشت، آنچه می خواهى بگو؟

راهب گفت: مرا خبر دهید از آن چیزى كه براى خدا نبوده و خدا آن را ندارد و آنچه از خدا نباشد و آنچه كه خداوند آن را نداند؟

أبوبكر متحیّر شده و هیچ جوابى نداد و پس از اینكه زمانى ساكت ماند دستور داد عمر را حاضر كنند و چون او حاضر شده و پهلویش نشست أبوبكر به راهب گفت: از این شخص بپرس.

پس راهب رو به عمر كرده و سؤال خود را تكرار كرد و او نیز از پاسخ به آن عاجز ماند.

سپس عثمان وارد مسجد شد و همان مذاكره سابق میان او و راهب نیز انجام شد ولى عثمان نیز از جواب به آن سؤال فرومانده و ساكت شد.

پس راهب با خود گفت: اینان شیوخ بزرگوارى هستند، ولى افسوس كه به خود مغرور بوده و متكبّرند، سپس برخاست تا از مسجد خارج شود.

أبوبكر گفت: اى دشمن خدا اگر وفاى به عهد نبود زمین را از خونت رنگین مى‏ساختم.

در اینجا سلمان فارسى رضى اللَّه عنه برخاسته و به خدمت حضرت أمیر علیه السّلام رسیده (او با دو فرزندش حسن و حسین در وسط خانه نشسته بود) و آن حضرت را از جریان مسجد با خبر ساخت.

حضرت أمیر علیه السّلام با شنیدن جریان برخاسته و رهسپار مسجد شد و حسن و حسین علیهما السّلام نیز به دنبال پدرشان آمدند. تا حضرت أمیر علیه السّلام به مسجد وارد شد جماعت حاضر با تكبیر و حمد الهى خوشحال و مسرور گشته و در برابر آن جناب همگى برخاسته و او را جا دادند. پس أبوبكر راهب را خطاب كرده و گفت: كسى را كه تو می خواستى حاضر شد، آنچه می خواهى از او بپرس!

راهب نیز روى به جانب آن حضرت نموده و گفت: اى جوان نامت چیست؟

فرمود: اسم من نزد یهود «الیا» و نزد نصارى «ایلیا» و نزد پدرم «علىّ» و نزد مادرم «حیدره» مى‏باشد.

راهب گفت: مقام و نسبت تو از پیامبر اسلام چیست؟

فرمود: من پسر عمو و داماد و همچون برادر پیغمبر هستم.

راهب گفت: به خداى عیسى قسم كه تو مطلوب من هستى. به من خبر بده از آنچه خدا را نیست و آنچه از خدا نیست و آنچه خدا آن را نداند.

فرمود: با فرد خبیر و آگاهى روبرو شدى، امّا اینكه گفتى «آنچه خدا را نیست» همان زوج و فرزند است كه خدا را عیال و فرزندى نباشد و اینكه گفتى «آنچه از خدا نیست» عبارت است از ظلم كه خداوند در حقّ هیچ كس ظلم روا ندارد و اینكه گفتى: «آنچه خدا آن را نداند»، خداوند براى خود هیچ شریكى را نمی شناسد.

راهب برخاسته و كمربند (نشان مذهبى) خود را باز كرد و پیشانى آن حضرت را بوسیده و گفت: من شهادت مى‏دهم كه خداوند شریكى نداشته و تنها است و شهادت می دهم كه محمّد از جانب خدا به مقام نبوّت مبعوث گشته است و شهادت می دهم كه تو خلیفه و وصىّ پیغمبر و امین امّت اسلامى و معدن دین و حكمت و سرچشمه علم و برهان هستى! من نام تو را در تورات به عنوان «الیا» و در انجیل به عنوان «ایلیا» و در قرآن به عنوان «علىّ» و در كتابهاى گذشته به عنوان «حیدره» خوانده ام و من روى اطّلاعات خودم معتقدم كه تو وصىّ پیغمبرى و أمیر این حكومت و از همه به این مكان سزاوارترى. پس جریان امور تو با این قوم چیست؟

أمیر المؤمنین علیه السّلام جواب مختصرى از سخن راهب داد و راهب برخاسته و اموال خود را تسلیم آن حضرت نمود و آن جناب علیه السّلام نیز همان لحظه تمام آن طلا و نقره را به فقرا و نیازمندان مدینه تقسیم و از مسجد بیرون رفت. و راهب مسلمان به شهر خود بازگشت.

منبع:

احتجاج - ج‏1، ص: 446- 450.

 





نوع مطلب : حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم، حضرت علی علیه السلام، عقل و علم اهل بیت علیهم السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


علم حضرت علی علیه السلام (قسمت سوم (آخر) حدیث ذعلب)

... آن مرد عرض كرد: اى امیر مؤمنان! نشانه مؤمن در آن زمان چیست؟

آن حضرت فرمودند: باید به چیزى نگاه كند كه خداوند بر او واجب كرده است و همان كارها را انجام دهد و نگاه كند كه خداوند چه چیزهایى را حرام كرده است كه همان كارها را انجام ندهد، اگر چه آن چیز رفیق صمیمى او باشد.

عرض كرد: اى امیر مؤمنان! قسم به خدا كه راست گفتید. سپس آن مرد غائب شد به طورى كه او را ندیدم. مردم هر چه جست و جو كردند آن را ندیدند.

امام على (علیه السلام) كه بر روى منبر بودند، لبخندى زدند و فرمودند: به دنبال چه كسى می گردید؟ این مرد برادرم حضرت خضر بود. سپس آن حضرت فرمودند: قبل از آن كه مرا از دست بدهید، سؤال كنید. در این هنگام دیگر كسى بلند نشد. سپس آن حضرت خداوند را ستایش كردند و بر پیامبرش درود فرستادند و به امام حسن (ع) فرمودند: اى حسن! بلند شو و بر بالاى منبر برو و سخنى بگو تا قبیله قریش بعد از من نسبت به جایگاه تو نادان نشوند و نگویند: حسن بن على چیزى نمی داند. امام حسن (ع) عرض كردند: اى پدر! چگونه بر منبر رفته و سخنرانى كنم در حالى كه شما در میان مردم هستید و می شنوید و می بینید. امام على (ع) فرمودند: پدر و مادرم به فدایت! طورى خود را از تو می پوشانم و گوش می دهم كه من تو را ببینم اما تو مرا نبینى.

امام حسن (ع) بالاى منبر رفته و خداوند را با نهایت ستایش، ستود و بر پیامبر به طور خلاصه درود فرستاد. سپس فرمود: اى مردم! از جدم رسول خدا (ص) شنیدم كه می فرمود: "من شهر علم و على در آن است و آیا به جز از در راهی برای ورود به شهر وجود دارد؟" سپس از منبر به پایین آمده و امام على (ع) به طرف ایشان رفتند و ایشان را بلند كردند و به سینه خود چسباندند.

سپس به امام حسین (ع) فرمودند: اى فرزندم! به منبر بالا برو و سخنرانى كن كه قبیله قریش بعد از من نسبت به جایگاه تو نادان نباشند و نگویند: حسین بن على چیزى نمی داند و سخن تو مانند سخن برادرت باشد. امام حسین (ع) به بالاى منبر رفته و خداوند را ستودند و او را مورد ستایش قرار دادند و بر پیامبر الهى درود فرستادند، سپس فرمودند: اى مردم! از جدم رسول خدا (ص) شنیدم كه می فرمود: به طور یقین على همان شهر هدایت است كه هر كس وارد آن شود نجات پیدا می كند و كسى كه از آن منحرف شود، نابود خواهد شد.

پس على (ع) به سوى آن حضرت رفتند و به سینه خود چسباندند و بوسیدند و فرمودند: اى مردم! شهادت بدهید كه این دو، عزیز رسول خدا و امانت او هستند كه به دست ما سپرده است و من نیز این دو را نزد شما به امانت می گذارم. اى مردم! رسول خدا (ص) (در روز قیامت) از این دو (امانت) می پرسد.

منبع:

توحید شیخ صدوق. باب 43- حدیث ذعلب.





نوع مطلب : حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم، حضرت علی علیه السلام، امام حسن علیه السلام، امام حسین علیه السلام، عقل و علم اهل بیت علیهم السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


علم حضرت علی علیه السلام (قسمت دوم حدیث ذعلب)

... سپس امام على (علیه السلام) فرمودند: قبل از اینكه در میان شما نباشم، از من بپرسید.

اشعث بن قیس برخاست و عرض كرد: اى امیرمؤمنان! چگونه از زرتشتیان جزیه گرفته می شود در حالى كه كتابى براى آنها نازل و پیامبرى فرستاده نشده است.

آن حضرت فرمود: اى اشعث! خداوند بر آنها كتاب و پیامبر فرستاد تا زمانى كه پادشاهى بر آنها مسلط شد و شبى در حالتى كه مست بود دخترش را به خلوت خود برد و با او نزدیكى كرد. زمانى كه صبح شد، مردم از این ماجرا با خبر شدند و در مقابل خانه او اجتماع كردند و گفتند: اى پادشاه! دین ما را آلوده كرده و آن را نابود ساختى، اینك بیرون بیا تا تو را با حدى كه می زنیم پاك سازیم.

پادشاه به مردم گفت: همه جمع شوید و سخن مرا گوش كنید. اگر براى این كار خود دلیلى داشتم، مرا رها سازید ولى اگر دلیلى نداشتم، آن وقت (براى حد زدن من) جمع شوید. سپس به آن‏ها گفت: مگر نمی دانید كه خداوند مخلوقى را گرامى‏تر از پدر و مادرمان یعنى آدم و حوا نیافریده است؟

آنها گفتند: اى پادشاه! راست مى‏گویی.

گفت: آیا آدم پسرانش را به ازدواج دخترانش در نیارود؟

گفتند: راست گفتى! این (كار) بر اساس همان دین است. پس به این كار روى آوردند و خداوند دانش را از سینه هایشان نابود ساخت و كتاب را از میانشان برداشت. پس آنها كافرانى هستند كه بدون حساب وارد جهنم مى‏شوند ولى منافقان از آنها هم بدتر می باشند.

اشعث گفت: به خدا قسم! مانند این جواب را نشنیده بودم و دیگر سؤالى نمی پرسم. ...

سپس (دوباره) آن حضرت فرمودند: قبل از آنكه مرا از دست بدهید، سؤال كنید.

مردى در آخر مسجد در حالى كه به عصایى تكیه زده بود بلند شد و از میان مردم حركت كرد تا به آن حضرت رسید و عرض كرد: اى امیر مؤمنان! مرا به سوى كارى راهنمایى كنید كه هر وقت آن را انجام دادم، خداوند مرا از آتش جهنم نجات دهد.

آن حضرت فرمودند: این را بشنو سپس بفهم و بعد نسبت به آن یقین پیدا كن. دنیا با سه نفر استوار است: دانشمند گویایى كه دانش خود را به كار می برد، ثروتمندى كه با ثروت خود بر اهل دین خدا خسیسى نمی كند و فقیرى كه صبور است. پس زمانى كه دانشمند، علم خود را پنهان سازد و ثروتمند، بخل بورزد و فقیر صبر نداشته باشد، گرفتارى و بیچارگى می آید و عارفان الهى می دانند كه دنیا به ابتدای خود برگشته است یعنى بعد از ایمان به سوى كفر رفته است. اى سؤال كننده! زیادى مساجد و گروه‏هایى كه جسمشان كنار هم، اما دل‏هایشان از هم دور است، تو را مغرور نسازد. اى سؤال كننده! مردم سه گروهند: بى‏اعتنا نسبت به دنیا، مشتاق به دنیا و صبور. اما بى‏اعتنا نسبت به دنیا از چیزى كه از دنیا به او رسیده است خوشحال نمی شود و از چیزى كه از دست داده است، ناراحت نمی گردد. اما صبور با قلب خود آرزوى دنیا را دارد به طورى كه اگر چیزى از دنیا به دست بیاورد، از آن چشم پوشى می كند، زیرا نتیجه بد آن را می داند. اما مشتاق به دنیا ترسى ندارد كه از حلال یا حرام به او رسیده است. ...

منبع:

توحید شیخ صدوق. باب 43- حدیث ذعلب.

 





نوع مطلب : حضرت علی علیه السلام، عقل و علم اهل بیت علیهم السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


علم حضرت علی علیه السلام (قسمت اول حدیث ذعلب)

اصبغ بن نباته می گوید: زمانى كه امام على (علیه السلام) به خلافت رسید و مردم با ایشان بیعت كردند، آن حضرت به سوى مسجد آمدند در حالى كه عمامه رسول خدا را بر سر گذاشته، لباس ایشان را بر تن كرده، نعلین آن حضرت را به پا داشته و شمشیر ایشان را به خود آویزان كرده بودند و بالاى منبر رفتند. آن حضرت به آرامى نشستند، سپس انگشتان (مبارك) خود را داخل هم كرده و زیر شكم خود گذاشتند. سپس فرمودند: اى مردم! قبل از این كه مرا در میان خود پیدا نكنید (هر چه می خواهید) از من بپرسید، این صندوق دانش است و این آب بر آمده از دهان مبارك پیامبر خداوند است. این همان چیزى است كه اندك اندك به من چشاند. از من بپرسید. زیرا دانش گذشتگان و آیندگان نزد من وجود دارد. قسم به خدا كه اگر براى من تختى حاضر كنند تا بر آن بنشینم، به یهودیان با توراتشان سخن مى‏گویم به طورى كه تورات به سخن آمده و بگوید: على راست گفت و دروغ به زبان نیاورد و به آن چه كه خداوند در من (تورات) نازل كرد، به شما فتوا داد.

(اى مسلمانان!) شما شبانه روز قرآن می خوانید، اما آیا كسى هست كه بداند كه در قرآن چه چیزهایى نازل شده است؟ و اگر این آیه در قرآن نبود، شما را از آن چه بوده و تا روز قیامت خواهد بود، خبر مى‏دادم و و آن آیه این است: یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ (خداوند هر چه را بخواهد از بین می برد یا باقى می گذارد و اصل كتاب، نزد او است.)

سپس فرمودند: قبل از آن كه مرا از دست بدهید، از من سؤال كنید كه در شب نازل شده یا روز، جزء آیات مكى است یا مدنى، در سفر نازل شده یا در وطن، ناسخ است یا منسوخ، محكم است یا متشابه و تفسیر آن چه می باشد را به شما خبر می دهم. در اینجا مردى به نام ذعلب كه داراى زبانى رسا و خطیبى توانا و نترس بود برخاست و گفت: فرزند ابوطالب به مكان بلندى كه بسیار سخت است قدم نهاده است. امروز با پرسیدن یك سؤال او را نزد شما شرمنده می كنم. و سپس پرسید: اى امیر مؤمنان! آیا پروردگار خود را دیده‏اى؟

آن حضرت فرمود: واى بر تو اى ذعلب! من پروردگارى را كه ندیده باشم، نمی پرستم.

ذعلب پرسید: چگونه او را دیده‏اى؟ او را براى ما وصف نمایید.

آن حضرت فرمودند: چشم‏ها او را با نگاه كردن نمی بینند، بلكه دل‏ها با حقیقت ایمان او را درك می كنند. واى بر تو اى ذعلب! پروردگار من به مسافت، حركت، توقف، ایستادن، آمدن و رفتن توصیف نمی شود. لطف او فراوان اما به لطف هم توصیف نمی گردد. داراى عظمت بسیار وسیعى است اما به آن هم وصف نمی شود. جایگاه بزرگى دارد، اما به آن نیز توصیف نمى‏گردد. بزرگى او فراوان است و به خشم وصف نمى‏شود. بسیار مهربان است اما به نازك دلى توصیف نمى‏گردد. تصدیق كننده است اما نه با عبادت، درك مى‏كند اما نه با جست و جو، سخن می گوید اما نه به وسیله لفظ، او در میان اشیاء حاضر است بدون این كه در آنها مخلوط باشد، از اشیاء بیرون است بدون این كه از آنها جدا باشد، بالاى هر چیزى است، به طورى كه گفته نمی شود چیزى بالاى او است، رو بروى هر چیزى است به طورى كه گفته نمی شود او مقابلى دارد، داخل اشیاء است نه مثل چیزى كه داخل چیزى است، از اشیاء بیرون است اما نه مثل بیرون بودن چیزى از چیز دیگر. در این جا ذعلب بهت زده شد و سر به زیر انداخت و گفت: به خدا قسم مانند این جواب را (از كسى) نشنیده بودم و دیگر سؤالى نمى‏پرسم. ...

منبع:

توحید شیخ صدوق. باب 43- حدیث ذعلب.





نوع مطلب : خداوند متعال، حضرت علی علیه السلام، عقل و علم اهل بیت علیهم السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


گزارش امام حسن علیه السلام از کیفیت شهادت خود

طبق روایات فراوان، ائمه اطهار علیهم السلام از علوم غیبی به اذن الهی آگاهی دارند (1) و امام حسن علیه السلام نیز از چنین علمی برخوردار بود، از جمله: اطلاع دادن آن حضرت از کیفیت شهادت و ماجرای بعد از آن است که فرمود: «انا اموت بالسم کما مات رسول الله صلی الله علیه و آله: قالوا: ومن یفعل ذلک بک؟ قال امراتی جعدة بنت الاشعث بن قیس فان معاویة یدس الیها ویامرها بذلک (2) ...»

ترجمه: «من مانند رسول خدا به وسیله زهر از دنیا می روم.

گفتند: چه کسی تو را مسموم می کند؟

فرمود: همسرم جعده، دختر اشعث بن قیس. زیرا معاویه با نیرنگ او را فریب می دهد و او را به آن امر می کند.

به آن حضرت پیشنهاد دادند که او را از خانه ات بیرون کن.

فرمود: چنین کاری انجام نمی دهم، به چند جهت:

1)در علم خداوند مقدر است که او قاتل من است.

2) هنوز جرمی مرتکب نشده است که من او را به عنوان مجازات اخراج کنم.

3) اخراج او بهانه می شود برای حملات و تهمتهای ناجوانمردانه دشمنان علیه من.»

(از همه اینها گذشته، امام وظیفه دارد علم اختصاصی خود را نادیده گرفته، با دیگران همانند افراد عادی رفتار نماید.)

و همین طور امام حسن مجتبی علیه السلام به برادرش امام حسین علیه السلام وصیت کرد که بعد از شهادتش پیکر او را جهت دیدار به روضه مبارک پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ببرند ... و همچنین فرمود: «واعلم انه سیصیبنی من عائشة مایعلم الله و الناس من بغضها وعداوتها لله ولرسوله وعداوتها لنا اهل البیت»

ترجمه: بدان که به زودی از عایشه بر من ظلمهایی می رسد که خدا و مردم از کینه و بغض او نسبت به خداوند و رسول خدا صلی الله علیه و آله و ما اهل بیت آگاهی دارند.»

بعد از مدتی هم پیش بینی اول به وقوع پیوست که جعده با تحریک معاویه حضرت را مسموم کرد و هم خبر دوم تحقق یافت که عایشه نسبت به جنازه آن حضرت اهانت کرد و طبق برخی نقلها جنازه را تیر باران نمودند و هفتاد چوبه تیر به سوی آن بدن و تابوت هدف گیری شد. (3)

منابع:

1)اصول کافی، ج 1، ص 279.

2) بحارالانوار، ج 43ص 324 - مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 174.

3) خرائج راوندی، ج 1، ص 241 242. اثبات الهداة، ج 2، ص 554 558. تاریخ عمادزاده، ص 550. مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 44. اصول کافی، ج 1، ص 300، ح 1 3.





نوع مطلب : امام حسن علیه السلام، شهادت معصومین علیهم السلام، عقل و علم اهل بیت علیهم السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 13 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ

با سلام خدمت خوانندگان محترم
در صورت تمایل جهت دریافت ایمیل مذهبی روزانه،
آدرس ایمیل خود را به آدرس زیر ارسال کنید:
hesamvahidi@gmail.com

داستانهای مذهبی این وبلاگ در شبکه های اجتماعی زیر هم ارسال می گردد:

کانال تلگرام:
https://telegram.me/dastanhayemazhabi

اینستاگرام:
http://instagram.com/dastanhaye_mazhabi

مدیر وبلاگ : ح و
موضوعات
نویسندگان
صفحات جانبی
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :