تبلیغات
داستانهای مذهبی - مطالب مأمون
 
داستانهای مذهبی

پیشنهاد خلافت به حضرت رضا علیه السلام

 

چون حضرت رضا علیه السلام وارد مرو شدند، مأمون آن جناب را تکریم و احترام تمام نمود و اصحاب و خاصّان درگاه خود را جمع نمود و گفت: ای مردمان! من در دودمان عبّاس و آل علی دقّت کردم. هیچکس را افضل و سزاوارتر به امر خلافت از علی ابن موسی الرّضا ندیدم.

اباصلت هروی می گوید: مأمون به حضرت رضا علیه السلام گفت: من فضل و علم و زهد و ورع و عبادت شما را می دانم و شما را از خودم برای خلافت سزاوارتر می بینم.

حضرت فرمودند: من به عبودیت خدای تعالی افتخار می کنم و با زهد در دنیا، امید نجات از شرّ دنیا دارم و با ورع و دوری از کارهای حرام امید دستیابی به بهره های الهی دارم و با تواضع در دنیا خواستار مقام بلندی در نزد خدای تعالی هستم.

مأمون گفت: من در نظر دارم خود را از خلافت عزل کنم و با شما به عنوان خلیفه بیعت نمایم.

حضرت فرمود: ای مأمون! اگر این خلافت برای توست و خداوند آنرا برای تو قرار داده است، تو حق نداری لباسی را که خداوند به تو پوشانده بیرون آوری و به دیگری بپوشانی؛ و اگر خلافت مال تو نیست باز هم حق نداری آن را برای من قرار دهی.

مأمون گفت: یا ابن رسول الله! شما ناچارید که این امر را بپذیرید.

حضرت فرمودند: نه، من هرگز آن را نمی پذیرم.

این سخن ها تا حدود 2 ماه بین مأمون و آن حضرت رد و بدل شد. مأمون هر چه کوشش کرد، حضرت نپذیرفت تا اینکه مأیوس شد و از پیشنهاد ظاهری خود دست برداشت، زیرا هیچگاه راضی نبود که از آن همه جاه و جلال دست بردارد و خلافت را به آن حضرت واگذار نماید. همچنان که همین خلافت باعث شده بود که حتی برادرش امین را به قتل برساند.

منابع:

بحارالانوار، ج 49، ص 128، ح 3.

از عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 139.





نوع مطلب : امام رضا علیه السلام، مأمون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شهادت امام رضا علیه السلام از زبان اباصلت هروی 2

تغسیل امام به دست امام جواد علیه السلام

 

امام جواد علیه السلام فرمود: ای اباصلت! برو از داخل، آن تخت و لوازم غسل و آب را بیاور.

گفتم: آنجا چنین وسایلی نیست.

فرمود: هر چه می گویم، بکن!

من داخل خزانه شدم و دیدم بله، همه چیز هست. آنها را آوردم و دامن خود را به کمر زدم تا در غسل امام کمک کنم.

حضرت جواد فرمود: ای اباصلت! کنار برو. کسی که به من کمک می کند غیر از توست.

سپس پدر عزیزش را غسل داد. بعد فرمود: داخل خزانه زنبیلی است که در آن کفن و حنوط است. آنها را بیاور.

من رفتم و زنبیلی دیدم که تا به حال ندیده بودم. کفن و حنوط کافور را آوردم.

حضرت جواد پدرش را کفن کرد و نماز خواند و باز فرمود: تابوت را بیاور.

عرض کردم: از نجاری؟

فرمود: در خزانه تابوت هست.

داخل شدم. دیدم تابوتی آماده است. آن را آوردم.

امام جواد، پدرش را داخل تابوت گذاشت و سپس به نماز ایستاد.

 

پرواز تابوت به سوی آسمان

 

هنوز نمازش تمام نشده بود که ناگهان دیدم سقف شکافته شد و تابوت از آن شکاف به طرف آسمان رفت.

گفتم: یا ابن رسول الله! الان مأمون می آید و می گوید بدن مبارک حضرت رضا چه شد؟

فرمود: آرام باش! آن بدن مطهّر به زودی بر می گردد. ای اباصلت! هیچ پیامبری در شرق عالم نمی میرد، مگر آنکه خداوند ارواح و اجساد او و وصی اش را به هم ملحق فرماید، حتی اگر وصی اش در غرب عالم بمیرد.

در این هنگام دوباره سقف شکافته شد و تابوت به زمین نشست.

سپس حضرت جواد، بدن مبارک پدرش را از تابوت خارج کرد و به وضعیت اولیّه خود در بستر قرار داد. گویی نه غسل داده و نه کفن شده بود. بعد فرمود: ای اباصلت! برخیز و در را برای مأمون باز کن.

مأمون در کنار پیکر مطهر امام

 

ناگهان مأمون به همراه غلامانش با چشمی گریان و گریبانی چاک کرده داخل شد. همان طور که بر سر خود می زد، کنار سر مطهّر حضرت رضا علیه السلام نشست و دستور تجهیز و دفن امام را صادر کرد.

تمام آنچه را که امام رضا به من فرموده بود، به وقوع پیوست.

مأمون می گفت: ما همیشه از حضرت رضا در زنده بودنش کرامات زیادی می دیدیم. حالا بعد از وفاتش هم از آن کرامات به ما نشان می‌دهد.

وزیر مأمون به او گفت: فهمیدید حضرت رضا به شما چه نشان داد؟

مأمون گفت: نه.

گفت: او با نشان دادن این ماهی‌های کوچک و آن ماهی بزرگ می خواهد بگوید سلطنت شما بنی عباس با تمام کثرت و درازیِ مدت، مانند این ماهی های کوچک است که وقتی اجل شما رسید، خداوند مردی از ما اهل بیت را به شما مسلّط خواهد کرد و همه شما را از بین خواهد برد.

مأمون گفت: راست گفتی.

بعد مأمون به من گفت: آن، چه دعایی بود که خواندی؟

گفتم: به خدا قسم، همان ساعت فراموش کردم. واقعاً هم فراموش کرده بودم.

 

آزادی اباصلت از زندان به دست مبارک امام جواد علیه السلام

 

ولی مأمون مرا حبس کرد و تا یک سال در زندان بودم. دیگر دلم به تنگ آمده بود. یک شب تا صبح دعا کردم و خدا را به حق محمد و آل محمد خواندم که ناگاه حضرت جواد علیه السلام داخل زندان شد و فرمود: ای اباصلت، دلتنگ شده ای؟

گفتم: به خدا قسم، آری.

فرمود: بلند شو! زنجیر را باز کرد و مرا از زندان خارج فرمود. محافظین مرا می دیدند ولی نمی توانستند چیزی بگویند.

فرمود: برو در امان خدا که دیگر دست مأمون به تو نخواهد رسید و تا کنون من دیگر مأمون را ندیده ام.

منابع:

بحار الانوار، ج 49، ص 300، ح 10 از عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 242.





نوع مطلب : امام رضا علیه السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، عقل و علم اهل بیت علیهم السلام، مأمون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شهادت امام رضا علیه السلام از زبان اباصلت هروی 1

خبر از شهادت خویش به اباصلت

اباصلت هروی می گوید: من در خدمت حضرت رضا علیه السلام بودم. به من فرمود: ای اباصلت! داخل این قبّه ای که قبر هارون است، برو و از چهار طرف آن کمی خاک بردار و بیاور.

من رفتم و خاک ها را آوردم.

امام خاک‌ها را بویید و فرمود: می خواهند مرا پشت سر هارون دفن کنند، ولی در آنجا سنگی ظاهر می شود که اگر همه کلنگ‌های خراسان را بیاورند، نمی توانند آن را بکَنند و این سخن را در مورد بالای سر و پایین پای هارون فرمود. بعد وقتی خاک پیش روی هارون یعنی طرف قبله هارون را بویید، فرمود: این خاک، جایگاه قبر من است. ای اباصلت، وقتی قبر من ظاهر شد، رطوبتی پیدا می شود. من دعایی به تو تعلیم می کنم. آن را بخوان. قبر پر از آب می شود. در آن آب ماهی های کوچکی ظاهر می شوند. این نان را که به تو می دهم برای آنها خرد کن. آنها نان را می خورند. سپس ماهی بزرگی ظاهر می شود و تمام آن ماهی های کوچک را می بلعد و بعد غایب می شود. در آن هنگام دست خود را روی آب بگذار و این دعا را که به تو می آموزم بخوان. همه آب‌ها فرو می روند همه این کارها را در حضور مأمون انجام ده.

سپس فرمود: ای اباصلت! من فردا نزد این مرد فاجر و تبهکار می روم. وقتی از نزد او خارج شدم، اگر سرم را با عبایم پوشانده بودم، دیگر با من حرف نزن و بدان که مرا مسموم کرده است.

مسموم شدن امام با انگور

فردا صبح، امام در محراب خود به انتظار نشست. بعد از مدتی مأمون غلامش را فرستاد که امام را نزد او ببرد. امام به مجلس مأمون رفت و من هم به دنبالش بودم. در جلوی او طبقی از خرما و انواع میوه بود. خود مأمون خوشه ای از انگور به دست داشت که تعدادی از آن را خورده و مقداری باقی مانده بود.

با دیدن امام، برخاست و او را در آغوش کشید و پیشانی اش را بوسید و کنار خود نشاند. سپس آن خوشه انگور را به امام تعارف کرد و گفت: من از این انگور بهتر ندیده ام.

امام فرمود: چه بسا انگورهای بهشتی بهتر باشد.

مأمون گفت: از این انگور میل کنید.

امام فرمود: مرا معذور بدار.

مأمون گفت: هیچ چاره ای ندارید. مگر می خواهید ما را متهم کنید؟ نه؛ حتماً بخورید سپس خودش خوشه انگور را برداشت و از آن خورد و آن را به دست امام داد.

امام سه دانه خورد و بقیه اش را زمین گذاشت و فوراً برخاست.

مأمون پرسید: کجا می روید؟

فرمود:   همان جا که مرا فرستادی.

سپس عبایش را به سر انداخت و به خانه رفت و به من فرمود:  در را ببند.

سپس در بستر افتاد.

حضور امام جواد بر بالین پدر در لحظه شهادت

من در وسط خانه محزون و ناراحت ایستاده بودم که ناگهان دیدم جوانی بسیار زیبا پیش رویم ایستاده که شبیه ترین کس به حضرت رضا علیه السلام است.

جلو رفتم و عرض کردم: از کجا داخل شدید؟ درها که بسته بود.

فرمود: آن کس که مرا از مدینه تا اینجا آورد، از در بسته هم وارد کرد.

پرسیدم: شما کیستید؟

فرمود: من حجّت خدا بر تو هستم، ای اباصلت! من محمد بن علی الجواد هستم.

سپس به طرف پدر گرامیش رفت و فرمود:   تو هم داخل شو!

تا چشم مبارک حضرت رضا علیه السلام به فرزندش افتاد، او را در آغوش کشید و پیشانی‌اش را بوسید.

حضرت جواد علیه السلام خود را روی بدن امام رضا انداخت و او را بوسید. سپس آهسته شروع کردند به گفتگو که من چیزی نشنیدم. اسراری بین آن پدر و پسر گذشت تا زمانی که روح ملکوتی امام رضا علیه السلام به عالم قدس پر کشید.

منابع:

بحار الانوار، ج 49، ص 300، ح 10 از عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 242.





نوع مطلب : امام رضا علیه السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، عقل و علم اهل بیت علیهم السلام، مأمون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


نقشه های مأمون برای تخریب شخصیت امام جواد علیه السلام

مأمون به هر نقشه و حیله ای دست می زد تا بتواند در دل امام جواد علیه السلام نفوذ کند و شخصیت او را از بین ببرد، اما موفق نمی شد. یکی از نقشه های او این بود که وقتی می خواست دخترش (ام فضل)، را به عقد امام در بیاورد به صد نفر از زیباترین کنیزانش دستور داد هر یک جامی که در آن گوهری درخشان بود به دست بگیرند و امام جواد علیه السلام را وسوسه کنند، ولی امام جواد علیه السلام هیچ توجهی به آنان نکرد.

نقشه دیگرش این بود که شخصی به نام مخارق را که ریش بلندی داشت و کارش نوازندگی و خوانندگی بود نزد امام فرستاد. مخارق مقابل امام جواد علیه السلام نشست و با فریادی همه اهل خانه مأمون را به سوی خود کشاند و شروع کرد به خواندن و نواختن.

امام جواد علیه السلام به او به هیچ توجهی نفرمود و پس از مدتی سرش را بلند کرد و فرمود: از خدا بترس!

همین که سخن امام تمام شد، عود و تنبور از دست مخارق افتاد، دستش فلج شد و تا آخر عمر فلج ماند.

منابع:

بحارالانوار، ج 50، ص 61، ح 37 از مناقب.





نوع مطلب : امام جواد علیه السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، مستجاب الدعوه بودن اهل بیت علیهم السلام، مأمون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پاسخ کوبنده امام جواد علیه السلام به مأمون

مامون خلیفه عباسی از جایی عبور می کرد. سر راهش کودکانی سرگرم بازی بودند و امام جواد علیه السلام نیز در بین آنان به چشم می خورد. همه کودکان با دیدن مأمون گریختند جز امام جواد علیه السلام. مأمون پرسید: تو چرا فرار نکردی؟

پاسخ داد: خطایی نکرده ام که بابت آن بگریزم؛ راهت هم تنگ نیست تا لازم باشد کنار بروم. هر جا می خواهی برو.

مأمون پرسید: تو کیستی؟

امام جواد علیه السلام فرمود: من محمد پسر علی پسر موسی پسر جعفر پسر محمد پسر علی پسر حسین پسر علی بن ابی طالب علیهم السلام هستم.

مأمون پرسید: از دانش چه بهره داری؟

فرمود: از اخبار آسمانها از من بپرس.

مامون خداحافظی کرد و رفت در حالی که یک باز شکاری در دست داشت و آنرا در آسمانها رها ساخت و پس از ساعتی ماهی صید کرد و آورد.

در مسیر بازگشت از امام جواد علیه السلام پرسید: از اخبار آسمانها چه می دانی؟

امام فرمود: پدرم از پدرانش از پیامبر خدا و او از جبرئیل و او از خداوند نقل می کرد که میان آسمان و هوا فضایی است که امواجش در تلاطم است و در آن ابرهای متراکمی است که بعضی ماهیان با آن بالا رفته‌اند و با شکم هایی سبز رنگ در آن زندگی می کنند و پادشاهان با بازهای شکاری آنها را صید می کنند تا علما را بیازمایند.

مامون گفت: تو و پدر جدّ و پروردگارت راست گفتید.

منابع:

بحار الانوار، ج 50، ص 56، ح 31.

 





نوع مطلب : امام جواد علیه السلام، عقل و علم اهل بیت علیهم السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، مأمون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


مناظره علمی امام جواد علیه السلام با یحیی بن اکثم

در مجلسی که بنی عباس با اجازه مأمون برای آزمایش مقام علمی امام جواد علیه السلام برگزار کرده بودند، یحیی بن اکثم بزرگترین قاضی آن روزگار برای مناظره حضور داشت. امام جواد علیه السلام نیز در حالی که نُه سال بیشتر نداشت وارد مجلس شد و در جایگاه مخصوصی که به سفارش مأمون برایش درست کرده بودند نشست. گروه‌های مختلف مردم نیز در مجلس حضور داشتند.

یحیی بن اکثم پرسید: آیا امیرالمؤمنین (مأمون) اجازه می دهد که از ابو جعفر (امام جواد علیه السلام) سوالی بکنم؟

مامون گفت از خود امام جواد علیه السلام اجازه بگیرد.

یحیی از امام پرسید: به من اجازه سؤال می دهید؟

امام جواد علیه السلام فرمود: بپرس.

یحیی پرسید: حکم شخص مُحرمی که حیوانی را صید کرده و کشته چیست؟

امام جواد علیه السلام فرمود: این صید را در منطقه حَرَم کشته است یا در خارج از حرم؟ حکم کشتن صید را می دانسته یا نمی دانسته؟ عمداً کشته یا غیر عمد؟ شخص محرم، آزاد بوده یا بنده؟ کودک بوده یا بزرگسال؟ بار اولش بوده یا سابقه داشته؟ حیوان کشته شده، پرنده بوده یا خیر؟ کوچک بوده یا بزرگ؟ آیا شخص محرم به کارش اصرار دارد یا پشیمان است؟ صیدش را در شب کشته یا در روز؟ آیا شخص، در احرام عمره بوده یا در احرام حج؟

یحیی بن اکثم که از این همه تقسیم بندی، جا خورده بود، عجز و درماندگی در صورتش پیدا شد و زبانش به لکنت افتاد. همه‌ی حضار متوجه درماندگی اش شدند و مجلس به پایان رسید. وقتی فقط عده کمی از خواص ماندند، مأمون از امام جواد علیه السلام پاسخ قسمت‌های مختلف پرسش‌های او را خواست.

پرسش امام و شکست یحیی

در پایان، مأمون گفت: اگر موافقید، شما هم از یحیی سئوالی بکنید.

امام جواد علیه السلام به یحیی فرمود: بپرسم؟

یحیی گفت: فدایت شوم، هر طور میل شماست. اگر توانستم جواب می دهم و گرنه از شما یاد می گیرم.

امام جواد علیه السلام پرسید: مردی در ابتدای روز به زنی حرام بود، پیش از ظهر حلال شد، ظهر حرام شد و عصر حلال شد، هنگام غروب حرام شد، پس از عشا حلال شد، نیمه شب حرام شد و هنگام طلوع فجر حلال شد. حکم این زن چیست؟ و چرا پیوسته حلال و حرام می شد؟

یحیی گفت: سوگند به خدا جوابش را نمی دانم. اگر مایل هستید، پاسخ بفرمایید تا بهره ببریم.

امام جواد علیه السلام فرمود: این زن یک کنیز بود. مردی بیگانه او را در ابتدای روز خرید و زن بر او حلال شد. هنگام ظهر او را آزاد کرد و حرام شد. وقت عصر با او ازدواج کرد و حلال شد. وقت غروب او را مظاهره کرد و حرام شد. وقت عشا کفاره ظهار داد و حلال شد. نصف شب او را طلاق داد و حرام شد. وقت طلوع فجر رجوع کرد و حلال شد.

در این هنگام مامون به حاضران از بنی عباس رو کرد و گفت: آیا در میان شما کسی هست که این مسئله را این طور بتواند جواب دهد یا مسئله قبلی را با آن جزئیات بداند؟

گفتند: نه! به خدا قسم شما جواد علیه السلام را از ما بهتر می شناختید.

مامون گفت: اهل بیت رسول صلی الله علیه و آله و سلم در میان مردم فضل و کمال زیادی دارند و کم‌سالی آنان مانع کمالاتشان نیست.

سپس برخی دیگر از فضایل امام جواد علیه السلام را بیان کرد.

منابع:

بحار الانوار، ج 50، ص 74 تا 78، ح 3.

منتهی الامال.





نوع مطلب : امام جواد علیه السلام، عقل و علم اهل بیت علیهم السلام، مناظره، مأمون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


اشعار امام رضا علیه السلام درباره بردباری

روزی مأمون به حضرت رضا علیه السلام عرض کرد: بهترین شعری را که درباره بردباری سرورده اید، برای من بخوانید!

امام فرمود:

اذا کان دونی من بلیت بجهله **** ابیت لنفسی ان تقابل بالجهل

و ان کان مثلی فی محلی من النهی **** اخذت بحلمی کی اجل عن المثل

و ان کنت ادنی منه فی الفضل و الحجی **** عرفت له حق التقدم و الفضل

ترجمه:

هرگاه گرفتار کار جاهلانه کسی شوم، اگر او از من پست تر باشد، او را به نادانی اش وا می گذارم و به خود اجازه نمی دهم با سخنی ناآگاهانه با او مقابله کنم.

اگر از نظر عقل و درایت، همانند خودم باشد، با گذشت و بردباری با او رفتار می کنم تا از هم ردیف های خود برتر شوم.

و اگر او را از خود برتر دیدم، حق تقدم و برتری او را رعایت خواهم نمود.

منابع:

بحارالانوار، ج 49، ص 107، ح 2. از عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 174- 175.





نوع مطلب : امام رضا علیه السلام، مأمون، صبر و پایداری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 21 آذر 1394 :: نویسنده : ح و

مسموم نمودن حضرت رضا علیه السلام

عبدالله ابن بشر می گوید: مأمون ملعون به من دستور داد که ناخنهای دستم را بلندتر از معمول بگذارم و این مطلب را به کسی هم نگویم.

من ناخنهایم را بلند کردم، یک بار که حضرت رضا علیه السلام با مأمون طعامی خوردند، حضرت مریض شدند و مأمون هم اظهار مریضی کرد، سپس مأمون چیزی شبیه تمبر هندی به من داد و گفت: دستهای خود و زیر ناخنهایت را از این ماده بمال؛ من هم انجام دادم.

سپس برخاست و خدمت حضرت رضا علیه السلام رفت و از آن حضرت احوالپرسی کرد.

حضرت فرمود: امید است بهتر باشم.

مأمون گفت: من هم الحمدالله امروز بهترم. بعد گفت: امروز کسی از خدمتگزاران، خدمت شما نیامده؟

حضرت فرمود: نه.

مأمون خود را غضبناک جلوه داد و فریاد زد: همین الان برای ما آب انار بگیرید که حتماً باید مصرف شود.

سپس مأمون مرا صدا زد و گفت: برای ما انار بیاور و گفت آب آنرا بگیر.

من هم به همان دستهای آلوده به سم، آب انار گرفتم. بعد مأمون به حضرت گفت: از این آب انار میل کنید.

حضرت فرمود: بله می خورم، وقتی شما خارج شدید، خواهم خورد.

مأمون گفت: نه، به خدا قسم تا من هستم باید بخورید و اگر برای من آب انار، بد نبود، من هم می خوردم.

حضرت یکی دو قاشق از آن آب انار خوردند و آن سم در بدن حضرت آن چنان اثر کرد که هنوز عصر نشده بود که آن حضرت پنجاه بار مجبور شدند به بیرون از اطاق برای اجابت مزاج بروند.

وقتی مأمون حال حضرت را مشاهده کرد، گفت: من می دانستم آب انار برای شما خوب است چون حرارت بدن را ساکت می کند و فضولات بدن را دفع می نماید.

اما او خودش خوب می دانست که حضرت مسموم شده بود و حضرت به همان سم شهید شد.

منابع:

بحار الانوار، ج 49، ص 308، ح 18. از ارشاد مفید، ص 696.

بحار الانوار، ج 49، ص 305، ح 14. از عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 240.





نوع مطلب : امام رضا علیه السلام، شهادت معصومین علیهم السلام، ظلم، مأمون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 7 آذر 1394 :: نویسنده : ح و

قبول ولایتعهدی با شرایط سنگین

چون مأمون، حضرت امام رضا علیه السلام را برای قبول ولایتعهدی ،جدّا تهدید به قتل نمود، حضرت در پاسخ مأمون فرمود: خداوند نهی کرده که من خود را به هلاکت بیندازم. اگر چنین است و من ناچارم از قبول آن، هر چه می خواهی بکن و من ولایتعهدی تو را می پذیرم، به شرط اینکه نه کسی را منصوب کنم و نه کسی را عزل نمایم و در هیچ رسم و آیینی شرکت نکنم و فقط مشاوری باشم که از دور به کارها نظاره کنم.

سپس حضرت دست مبارک خود را به سوی آسمان بلند کرد و عرضه داشت: خداوندا! تو می دانی که به من اجبار شد و من از قبول این امر ناچارم. خدایا مرا براین عمل مؤاخذه مفرما، همانگونه که بنده و پیامبرت حضرت یوسف را بر ولایت بر مصر مؤاخذه نفرمودی. مأمون شروط حضرت را پذیرفت و به همان ولیعهدی صوری راضی شد.

ریان می گوید:  خدمت آن حضرت رسیدم و گفتم: مردم می پرسند چرا شما ولیعهدی را قبول کردید، در حالیکه به دنیا رغبتی نشان نمی دهید؟

حضرت فرمود: خداوند می داند که من از این امر کراهت داشتم و آن را هنگامی قبول کردم که بین قبول و کشته شدن مُخَیَّر شدم. وای بر این مردم! آیا آنها نمی دانند که حضرت یوسف علیه السلام وقتی که مجبور شد، سرپرستی خزائن عزیز مصر را پذیرفت؟! بعلاوه، من ولیعهدی را به شرط عدم دخالت در هیچ امری قبول کرده ام. پس شکوه و شکایت من به سوی خداست و او را به کمک می طلبم.

منابع:

بحارالانوار، ج 49، ص 130، ح 3 و 4 و 5.





نوع مطلب : امام رضا علیه السلام، حضرت یوسف علیه السلام، مأمون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پراكنده شدن ازدحام مردم با اشاره امام رضا (ع)

 فضیل بن سهل، معروف به ذوالریاستین (صاحب دو ریاست: 1- نخست وزیر مأمون 2- رئیس ارتش مأمون) مجوسى بود و به دست یحیى برمكى مسلمان شد و كم كم دست نشانده برمكیان در دستگاه خلافت بنى عباس گردید و در عصر خلافت مأمون (هفتمین خلیفه عباسی) هم نخست وزیر مأمون گردید و هم فرمانده كل قواى ارتش مأمون شد.

هنگامى كه مأمون ولایتعهدى را به امام رضا (ع) سپرد، فضیل بن سهل به مقام امام (ع) حسادت مى ورزید و در فرصتهاى مختلف، عداوت خود را به امام (ع) آشكار مى كرد، از جمله در جریان نماز عید، همین شخص، مأمون را تحریك كرد كه پیام براى امام بفرستد تا نماز را نخواند و برگردد، سر انجام به مكافات دسیسه هایش رسید و در شعبان سال 203 در حمام سرخس، توسط غالب (دائى مأمون) كشته شد. اینك به داستان زیر توجه كنید:

یاسر خادم مى گوید: هنگامى كه مأمون، از خراسان به قصد بغداد بیرون آمد،  فضیل ذوالریاستین براى بدرقه   بیرون آمد، من نیز همراه حضرت رضا (ع) بیرون آمدم، در یكى از منزلگاهها، نامه اى از جانب  حسن بن سهل (برادر فضل) بدست فضل رسید، در آن نوشته بود: من از روى حساب نجوم دریافته ام كه تو در روز چهارشنبه فلان ماه، حرارت آهن و آتش را مى چشى، از این رو عقیده من این است كه در همان روز، با مأمون و حضرت رضا (ع) به حمام بروید و تو حجامت كنى و روى دستت خون بریز، تا نحوست آن (حرارت آهن) از تو دور گردد.

حسن بن سهل براى مأمون نیز، در این باره نامه نوشت و از او خواست كه از حضرت رضا (ع) تقاضا كند تا باهم به حمام بروند.

مأمون به حضور حضرت رضا (ع) نامه نوشت كه فردا به حمام برویم، امام رضا (ع) جواب داد: من فردا حمام نمى روم و عقیده ندارم كه تو و فضل نیز به حمام بروید.

مأمون بار دیگر نامه نوشت و از امام رضا (ع) در خواست كرد كه فردا به حمام برویم.

امام رضا (ع) در پاسخ نوشت: من حمام نمى روم زیرا شب گذشته رسول خدا (ص) را در خواب دیدم به من فرمود: فردا حمام نرو.

از این رو به عقیده من، تو و فضل نیز، فردا به حمام نروید.

مأمون براى حضرت نوشت كه راست مى گوئى و پیامبر (ص) نیز راست فرمود، من نیز فردا به حمام نمى روم، فضل خودش بهتر مى داند.

یاسر مى گوید: وقتى كه شب شد، امام هشتم (ع) به ما فرمود: آنچه را كه از حوادث تلخ، امشب پدید مى آید به خدا پناه مى برم.

ما پیوسته این سخن را مى گفتیم، وقتى كه حضرت رضا (ع) نماز صبح را (در اول وقت) خواند، به من فرمود: برو پشت بام ببین آیا صدائى مى شنوی.

یاسر مى گوید: به پشت بام رفتم، فریادى شنیدم و كم كم صداى شیون بلند شد، پائین آمدم و دیدم مأمون از آن درى كه از خانه اش به خانه امام رضا (ع) باز مى شود، به حضور امام رضا (ع) آمد و به امام گفت: خدا به تو در مورد مرگ فضل، اجر دهد، او سخن شما را نپذیرفت و به حمام رفت و بر سرش ریختند و او را كشتند، سه تن از مهاجمین دستگیر شده اند كه یكى از آنها پسر خاله او  فضل بن ذى القلمین است.

یاسر مى گوید: سرداران و هواخواهان فضل در خانه مأمون اجتماع كردند و مى گفتند: مأمون او را غافلگیر كرده و كشته است و ما باید از او خوانخواهى كنیم و آتش آورده بودند كه خانه او را بسوزانند.

مأمون به حضرت رضا (ع) عرض كرد: اى سرور من! اگر صلاح مى دانید بروید و مردم را پراكنده كنید.

یاسر مى گوید: امام سوار شد و به من فرمود: تو نیز سوار شو، با هم از خانه بیرون آمدیم، مردم فشار مى آوردند، امام رضا (ع) با دست اشاره كرد و فرمود: تفرقوا تفرقوا (متفرق و پراكنده شوید.)

اشاره امام آنچنان اثر كرد كه مردم به گونه اى شتابان باز مى گشتند و پراكنده مى شدند كه روى هم مى افتادند، آنحضرت به هر كس اشاره كرد، او با شتاب از آنجا رفت.

منبع:

اصول کافی - باب مولد ابى الحسن الرضا (ع)، حدیث 8، ص 490 و 491 - ج 1.





نوع مطلب : امام رضا علیه السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، عقل و علم اهل بیت علیهم السلام، مأمون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 19 مرداد 1394 :: نویسنده : ح و

خبر از آینده و تعیین امامت حضرت هادى (ع)

 امام جواد (ع) در مدینه مى زیست، پس از شهادت حضرت رضا (ع)، آن حضرت از روى اجبار، دو بار از مدینه به سوى بغداد آمد، یكبار مأمون (هفتمین خلیفه عباسی) او را به بغداد طلبید، و دخترش ام الفضل را همسر او گردانید، بار دوم، معتصم (هشتمین خلیفه عباسی) برادر مأمون آن حضرت را به بغداد طلبید و در همین سفر، آن حضرت را توسط همسرش ‍ ام الفضل مسموم نمود.

 

اسماعیل بن مهران مى گوید: بار اول هنگامى كه امام جواد (ع) از مدینه به سوى بغداد رهسپار شد، به حضورش رفتم و عرض كردم: فدایت گردم من در مورد این مسافرت تو، احساس خطر مى كنم، مقام امامت بعد از تو، از آن كیست؟

آن بزرگوار با لبى خندان متوجه من شد و گفت: آن غیبتى كه تو گمان مى كنى، امسال انجام نمى شود، نگران نباش.

هنگامى كه آن حضرت بار دوم (در سال 220 ه ق) از مدینه به سوى  معتصم در بغداد روانه شد، به حضورش شتافتم و عرض كردم: شما از مدینه بیرون مى روید، مقام امامت بعد از شما از آن كیست؟

امام جواد (ع) گریه سختى كرد به طورى كه ریشش خیس شد و در این حال به من رو كرد و فرمود: عند هذا یخاف على، الامر من بعدى الى ابنى على (ع) (در این سفر در مورد من نگرانى هست، مقام امامت بعد از من، از آنِ پسرم، علی (امام هادى علیه السلام) مى باشد.

منبع:

اصول کافی - باب الاشارة و النص على ابى الحسن الثالث (ع)، حدیث 1، ص 323، ج 1.





نوع مطلب : امام جواد علیه السلام، امام هادی علیه السلام، مأمون، عقل و علم اهل بیت علیهم السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، تعیین امام بعدی توسط امام قبلی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


بیعت مردم بر ولایتعهدی امام رضا علیه السلام

وقتی حضرت رضا علیه السلام به اجبار مأمون، ولایتعهدی را پذیرفت، مأمون مجلسی ترتیب داد و گروه های مختلف مردم، از کارگزاران و قضات و ... را به بیعت با امام فرا خواند.

امام وارد مجلس شد و مأمون به پسرش، عباس، دستور داد به عنوان اولین نفر با او بیعت کند. پس از او سایر مردم بیعت کردند. گویندگان، خطبه ها خواندند و شعرا شعرها سرودند و از فضایل حضرت رضا علیه اسلام سخن‌ها به میان آوردند.

سپس مأمون از امام خواست برای مردم خطبه بخواند.

امام فرمود: سپاس و حمد مخصوص خدایی است که آن چه مردم ضایع کردند، حفظ کرد و مقام ما را که مردم پَست شمرده بودند و هشتاد سال بر منبرهای کفر، ما را لعنت می‌کردند، بلند فرمود. آنان فضائل ما را پوشاندند و بر ما دروغ بستند، ولی خداوند عزوجل نام ما را بلند کرد و فضیلت ما را آشکار نمود.

سپس فرمود: ای مردم! رسول خدا حقّی برای ما بر گردن شما نهاده و شما نیز حقی بر گردن ما دارید. اگر شما حق ما را ادا کنید، بر ما هم واجب است که حق شما را ادا کنیم.

منابع:

بحار الانوار، ج 49، ص 146.

بحار الانوار، ج 49، ص 142، ح 18.





نوع مطلب : امام رضا علیه السلام، ائمه علیهم السلام، خداوند متعال، مأمون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


بزرگترین فضیلت امیرالمؤمنین علیه السلام در قرآن

روزی مأمون به حضرت رضا علیه السلام عرض کرد: بزرگترین فضیلت علی بن ابیطالب که در قرآن آمده چیست؟
امام فرمود: آیه مباهله. خداوند در سوره آل عمران، آیه‌ 61 می‌فرماید: هر کس با تو در مقام احتجاج و گفتگو برآمد، بعد از آنکه تو بر رسالت خود یقین داری، بگو بیایید فرزندان را بخوانیم و شما هم فرزندانتان را بخوانید، ما زن‌هایمان و شما زن‌هایتان و ما افرادی را که چون نفس و جان‌مان هستند و شما هم نفس‌های خود را بخوانید. سپس مباهله کنیم و برای دروغگو لعنت خدا را بخواهیم.

وقتی این آیه نازل شد، رسول خدا صلی الله و آله و سلم، حسن و حسین را به عنوان فرزندان و فاطمه علیهاسلام را به عنوان زنان و نیز امیرالمؤمنین علی علیه السلام را به عنوان نفس خودش برای مباهله با نصاری به میعاد برد.

پس به حکم خدا امیرالمؤمنین علیه السلام نفس رسول خداست و چون هیچ‌یک از مردم، برتر از رسول خدا نیستند، ضروری است که هیچ‌یک از مردم از امیرالمؤمنین برتر نباشند؛ جز خود رسول الله. فضیلت امیرالمؤمنین بر تمام خلایق بعد از رسول خدا این است.

مأمون گفت: مگر در این آیه، فرزندان به لفظ جمع نیامده؟ ولی رسول خدا فقط دو فرزندش را برد؛ و مگر زنان به لفظ جمع نیامده؟ ولی رسول خدا فقط فاطمه علیهاسلام را برد. پس چرا نگوییم در این آیه مقصود از نفسِ رسول خدا، خود رسول الله باشد؛ که اگر این را بگوییم، دیگر فضلی برای علی بن ابیطالب نخواهد بود؟

امام رضا علیه السلام فرمود: نه؛ آنچه گفتی صحیح نیست. زیرا دعوت کننده، یعنی دعوت کننده‌ کسی دیگر، نه خودش. همان‌طور که فرمان دهنده یعنی فرمان دهنده به دیگری.

در آیه مذکور خداوند می‌فرماید: بگو بیایید بخوانیم؛ معلوم می‌شود رسول خدا که خواننده است شخص دیگری را می خواند. لذا باید نفس رسول خدا غیر از رسول خدا باشد تا خواندن صدق کند. و چون رسول خدا در هنگام مباهله هیچ مردی را جز علی بن ابیطالب نبردند، معلوم می شود منظور خداوند از نفس رسول خدا، کسی جز امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب نیست.

مأمون که با این جوابِ دندان شکن حضرت رضا علیه السلام روبرو شد، از جواب بازماند و گفت: وقتی جواب آمد، سؤال از میان می‌رود.

منابع:

بحارالانوار، ج 49، ص 188، ح 20.





نوع مطلب : حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم، حضرت علی علیه السلام، جواب دندان شکن، امام رضا علیه السلام، برتری 14 معصوم علیهم السلام بر انبیاء، مأمون، تفسیر و باطن آیات قرآن، مناظره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 7 اسفند 1393 :: نویسنده : ح و

برتری بنی هاشم نسبت به بنی عباس

مأمون احترامات ظاهری را نسبت به حضرت رضا علیه السلام مراعات می‌کرد، ولی در باطن حسد می‌ورزید و سعی می‌کرد او را خوار و کوچک کند. یک روز که با امام قدم می‌زد، گفت: یااباالحسن! من فکر می‌کنم فضلیت ما بنی عباس با شما بنی هاشم مساوی است؛ چون نسبت ما و شما با رسول خدا یکی است و اختلاف پیروان ما بر اساس هوای نفس و عصبیّت است.

امام رضا علیه السلام فرمود: این حرف تو جواب دارد. اگر می‌خواهی بگویم وگرنه سکوت می‌کنم.

مأمون گفت: نه، من این را گفتم تا شما نیز آنچه را که می‌دانید، به من هم بگویید.

امام فرمود: اگر خداوند، محمد صلی الله علیه و آله را از پشت این تپّه‌ ها ظاهر کند و پیامبر از دختر تو خواستگاری کند، آیا دخترت را به او می‌ دهی؟

مأمون گفت: مگر کسی هست که از رسول خدا رو برگرداند! البته که می‌ دهم.

امام فرمود: حالا بگو آیا برای رسول خدا حلال است که دختر مرا خواستگاری کند؟! (یعنی دختران من، از نسل رسول خدا هستند و بر او محرم اند و ازدواج او با آنها حرام است.)

مأمون مدت زیادی سکوت کرد و گفت: به خدا قسم، شما از نظر خویشاوندی به رسول خدا از ما (بنی عباس) نزدیکترید.

منابع:

  • بحارالانوار، ج 49، ص 187، ح 19.

 





نوع مطلب : امام رضا علیه السلام، جواب دندان شکن، مأمون، بنی عباس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 26 شهریور 1393 :: نویسنده : ح و

اطلاع امام رضا علیه السلام از شهادت خود

هرثمه بن اعین (خواجه مراد) می‌گوید: من یک شب تا چهار ساعت بعد از نیمه شب نزد مأمون بودم و سپس به خانه رفتم. نیمی از شب گذشته بود که در خانه را کوبیدند. از طرف حضرت رضا علیه السلام پیغام آورده بودند که به خدمتش برسم. فوراً برخاستم و لباس پوشیدم و نزد او رفتم. امام در حیاط نشسته بود. فرمود: بنشین و خوب گوش کن و هر چه را می گویم به خاطر بسپار. ای هرثمه! عمر من سر آمده و رحلت من نزدیک است. این مأمون سرکش قصد دارد مرا با انگور و انار مسموم کند. انگور را با داخل کردن نخی سمّی در آن مسموم می کند و انار را به دست غلامی که با انگشتان آلوده به سم برایم آب انار می‌گیرد.

مأمون، روز آینده مرا فرا می خواند و برایم انگور و انار می آورد و مجبورم می کند بخورم. من می خورم و مسموم می شوم و از دنیا می روم. سپس او می خواهد خودش مرا غسل دهد. تو پنهانی به او بگو که من گفته ام او مرا غسل و کفن و دفن نکند و گرنه عذابی که برایش به تأخیر افتاده، جلو می افتد و گرفتار چیزی می ‌شود که از آن می ‌ترسد. این را که بگویی او از این کار منصرف می ‌شود.

سپس فرمود: وقتی خواستند مرا غسل دهند، او در جای بلندی می نشیند و نگاه می‌ کند. در این هنگام می بینی خیمه ای سفید در کنار خانه زده می شود. مرا با همان لباس هایم ببر و پشت خیمه بگذار و همانجا بایست تا دوباره مرا ببینی. پرده خیمه را بالا نزن که هلاک می شوی. مأمون به تو می گوید: مگر شما نمی گویید هر امامی را فقط امام بعد از او غسل می دهد؟ پس الان حضرت علی بن موسی علیه السلام را چه کسی غسل می دهد؟ پسر او هم که در مدینه است و ما در طوس!

ای هرثمه، تو به او چنین پاسخ ده: بله، همین طور است. اما اگر ظالمی با زور و اجبار، امامی را غسل دهد، امامت او باطل نمی شود و امامت امام بعد از او هم به قوّت خود باقی است. اگر علی بن موسی علیه السلام اکنون در مدینه بود، فرزندش محمد تقی علیه السلام او را جلو چشم دیگران غسل می‌داد و الان هم کسی جز فرزند او نیست که او را غسل می‌دهد، اما مخفیانه.

پس از لحظاتی می بینی که خیمه به آسمان رفت و من غسل داده و کفن شده، آنجا هستم. سپس مرا به سوی قبر ببرید. مأمون می‌خواهد قبر پدرش هارون را قبله قبر من قرار دهد و این هرگز شدنی نیست. چون هر چه کلنگ می زنند، زمین حتی به اندازه گرفتن ناخن کنده نمی ‌شود. وقتی که خسته شدند، از جانب من به مأمون بگو کلنگی در قبله قبر هارون بزند.

ناگهان قبری کنده‌ شده و آماده، آشکار می شود. در این حال مرا وارد قبر نکن، بلکه صبر کن تا آب سفید رنگی، قبر را پر کند، سپس یک ماهی بزرگ در آن آب پیدا می شود و پس از مدّتی، ماهی غایب می گردد و آب فرو می نشیند. بعد از این، مرا وارد قبر کن. روی من خاک نریزند، چرا که قبر، خودش پر می شود. آنچه گفتم را به خاطر بسپار و به آن عمل کن.

با دلی محزون و چشمی گریان از خدمت امام رضا بیرون آمدم و مانند اسفندی بر آتش، مضطرب و ناراحت بودم. حالِ مرا کسی نمی دانست، جز خدای تعالی.

فردای آن روز مأمون مرا خواست و گفت: برو خدمت حضرت ابوالحسن و بگو شما نزد ما تشریف می آورید یا ما خدمت شما برسیم؟

من خدمت امام رفتم. فرمود: آنچه را گفتم به خاطر سپردی؟

گفتم: بله.

فرمود: کفش های مرا بیاورید. من می دانم مأمون تو را برای چه اینجا فرستاده!

وقتی امام وارد مجلس مأمون شد، مأمون برخاست و دست در گردنش انداخت و پیشانی‌ اش را بوسید و او را کنار خودش نشاند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : امام رضا علیه السلام، معجزات اهل بیت علیهم السلام، عقل و علم اهل بیت علیهم السلام، مأمون، شهادت معصومین علیهم السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ

با سلام خدمت خوانندگان محترم
در صورت تمایل جهت دریافت ایمیل مذهبی روزانه،
آدرس ایمیل خود را به آدرس زیر ارسال کنید:
hesamvahidi@gmail.com

داستانهای مذهبی این وبلاگ در شبکه های اجتماعی زیر هم ارسال می گردد:

کانال تلگرام:
https://telegram.me/dastanhayemazhabi

اینستاگرام:
http://instagram.com/dastanhaye_mazhabi

مدیر وبلاگ : ح و
موضوعات
نویسندگان
صفحات جانبی
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :