داستانهای مذهبی

ترفند امام حسین علیه السلام برای جلوگیری از شبیخون سپاه عمر سعد

 

چون هر لحظه احتمال داشت دشمن از پشت خیمه‌ها شبیخون بزند، امام حسین علیه السلام فرمان داد در خندقی که اصحابش در شب عاشورا در اطراف خیمه‌ها حفر کرده بودند، مقداری چوب و نی بریزند و به محض حمله دشمن، چوب‌ها و نی‌ها را آتش بزنند تا راه ارتباطی دشمن با خیمه‌ها قطع شود و نبرد فقط در یک طرف خیمه‌ها که یاران امام مستقر بودند، انجام شود. این تدبیر بسیار سودمند بود.

منابع:

قصه کربلا، ص 249.

الامام الحسین و اصحابه، ص 257.





نوع مطلب : امام حسین علیه السلام، حوادث کربلا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 22 دی 1396 :: نویسنده : ح و

تحول عالم در شهادت سیدالشهداء

 

پس از شهادت امام حسین علیه السلام سپاه کوفه تکبیر گفتند: زمین به سختی لرزید و شرق و غرب تاریک شد. مردم را زلزله و برق فرو گرفت و آسمان خون بارید و هاتفی از آسمان ندا کرد: به خدا سوگند امام، فرزند امام و برادر امام و پدر امامان، حسین بن علی کشته شد. (1)

راوی گفت: در آن وقت غبار شدید همراه با تاریکی و طوفان سرخی که امکان دیدن نمی گذاشت آسمان را فرا گرفت که آن گروه گمان کردند عذاب بر آنها نازل گردیده است و ساعتها ادامه داشت. (2)

امام صادق علیه السلام به زراره فرمود: ای زراره! آسمان چهل روز بر حسین علیه السلام خون گریست و زمین چهل روز به سیاهی گریست و خورشید تا چهل روز به گرفتگی و سرخی گریست و... (3)

خلاد می گوید: بعد از شهادت حسین (علیه السلام) تا مدتی خورشید چون طلوع می کرد بر دیوارها و ساختمانها صبح و عصر آثار سرخی به چشم می خورد و مردم هر سنگی را بر می داشتند زیر آن خون تازه بود. (4)

منابع:

قصه کربلا، ص 376.

1- ذریعة النجاة، ص 147.

2- اللهوف، ص 53.

3- بحارالانوار، ج 45، ص 206.

4- مختصر تاریخ ابن عساکر، ج 7، ص 149.





نوع مطلب : امام حسین علیه السلام، حوادث کربلا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


مبارزات حضرت ابا عبداللّه الحسین (ع) و شهادت آن مظلوم

از بعضى ارباب مَقاتل نقل است كه چون حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام نظر كرد هفتاد و دو تن از یاران و اهل بیت خود را شهید و كشته بر روى زمین دید عازم جهاد گردید، پس به جهت وداع زنها رو به خیمه كرد و پردگیان سرادق عصمت را طلبید و ندا كرد: اى سكینه، اى فاطمه، اى زینب، اى امّ كلثوم! عَلَیْكُنَّ مِنّى السَّلامُ.

پس سكینه عرض كرد: یا اَبَة !اسْتَسْلَمْتَ لِلْموْتِ؟ (اى پدر! آیا تن به مرگ داده اى؟)

فرمود: چگونه تن به مرگ ندهد كسى كه یاور و معینى ندارد!

عرض كرد: ما را به حرم جدّمان بازگردان.

حضرت در جواب بدین مثل تمثّل جست: هَیْهاتَ لَوتُرِكَ اْلقَطا لَنامَ؛ (اگر صیّاد از مرغ قَطا دست بر مى داشت آن حیوان در آشیانه خود آسوده مى خفت) كنایه از آنكه این لشكر دست از من نمى دارند و نمى گذارند كه شما را به جائى بَرَم.

زنها صدا به گریه بلند كردند، حضرت ایشان را ساكت فرمود.

راوى گفت: پس حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام به نفس نفیس عازم قتال شد. امام زین العابدین علیه السّلام چون پدر بزرگوار خود را تنها و بى كس دید با آنكه از ضعف و ناتوانى قدرت برداشتن شمشیر نداشت راه میدان پیش گرفت، امّ كلثوم از قفاى او ندا در داد كه اى نور دیده برگرد، حضرت سجاد علیه السّلام فرمود كه اى عمّه دست از من بردار و بگذار تا پیش روى پسر پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم جهاد كنم، حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام به امّ كلثوم فرمود كه بازدار او را تا كشته نگردد و زمین از نسل آل محمّد علیهماالسّلام خالى نماند.

بالجمله؛ امام حسین علیه السّلام در چنین حال از محبّت امّت دست باز نداشت و همى خواست بلكه تنى چند به راه هدایت در آید و از آن گمراهان روى برتابد. لاجرم ندا در داد كه آیا كسى هست كه ضرر دشمن را از حرم رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم بگرداند؟ آیا خدا پرستى هست كه در باب ما از خدا بترسد؟ آیا فریادرسى هست كه امید ثواب از خدا داشته باشد و به فریاد ما برسد؟ آیا معینى و یاورى هست كه به جهت خدا یارى ما كند؟

در بیان شهادت طفل شیر خوار

پس حضرت بر در خیمه آمد و به جناب زینب علیهماالسّلام فرمود: كودك صغیرم را به من سپارید تا او را وداع كنم، پس آن كودك معصوم را گرفت و صورت به نزدیك او برد تا او را ببوسد كه حرملة بن كاهل اسدى لعین تیرى انداخت و بر گلوى آن طفل رسید و او را شهید كرد.

پس آن كودك را به خواهر داد، زینب علیهاالسّلام او را گرفت و حضرت امام حسین علیه السّلام كفهاى خود را زیر خون گرفت همین كه پر شد به جانب آسمان افكند و فرمود: هر مصیبتى كه بر من نازل شود سهل است بر من زیرا كه خداوند می بیند.

سبط ابن جوزى در تذكره از هشام بن محمّد كلبى نقل كرده كه چون حضرت امام حسین علیه السّلام دید كه لشكر در كشتن او اصرار دارند قرآن مجید را برداشت و آن را از هم گشود و بر سر گذاشت و در میان لشكر ندا كرد: ... اى قوم براى چه خون مرا حلال مى دانید آیا پسر دختر پیغمبر شما نیستم؟ آیا به شما نرسید قول جدّم در حقّ من و برادرم حسن علیه السّلام: هذانِ سَیّدِا شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ؟

در این هنگام كه با آن قوم احتجاج مى نمود ناگاه نظرش افتاد به طفلى از اولاد خود كه از شدّت تشنگى مى گریست، حضرت آن كودك را بر دست گرفت و فرمود: یا قَوْمُ اِنْ لَمْ تَرْحَمُونى فَارْحَمُوا هذا الطِّفْلَ؛
اى لشكر! اگر بر من رحم نمى كنید پس بر این طفل رحم كنید؛ پس مردى از ایشان تیرى به جانب آن طفل افكند و او را مذبوح نمود. امام حسین علیه السّلام شروع كرد به گریستن و گفت: اى خدا! حكم كن بین ما و بین قومى كه خواندند ما را كه یارى كنند بر ما پس كشتند ما را، پس ندائى از هوا آمد كه بگذار او را یا حسین كه از براى او مرضع یعنى دایه اى است در بهشت.

در كتاب احتجاج مسطور است كه حضرت از اسب فرود آمد و با نیام شمشیر گودى در زمین كند و آن كودك را به خون خویش آلوده كرد پس ‍ او را دفن نمود.

پس مبارز طلبید و هر كه در برابر آن فرزند اسداللّه الغالب مى آمد او را به خاك هلاك مى افكند تا آنكه كشتار عظیمى نمود و جماعت بسیار از شجاعان و اَبطال رِجال را به جهنّم فرستاد، دیگر كسى جرأت میدان آن حضرت نكرد.
بعضى از رُوات گفته: ... هنگامى كه اَبطال رِجال بر او حمله مى كردند چنان بر ایشان مى تاخت كه ایشان چون گلّه گرگ دیده مى رمیدند و از پیش روى آن فرزند شیر خدا مى گریختند، دیگر باره لشكر گرد هم در مى آمدند و آن سى هزار نفر پشت با هم مى دادند و حاضر به جنگ او مى شدند، پس آن حضرت بر آن لشكر انبوه حمله مى افكند كه مانند جَراد مُنْتَشر از پیش او متفرّق و پراكنده مى شدند و لختى اطراف او از دشمن تهى مى گشت. پس، از قلب لشكر روى به مركز خویش مى نمود كلمه مباركه لاحَوْلَ وَلا قوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ را تلاوت مى فرمود.

ابن شهر آشوب و غیره نقل كرده اند كه آن حضرت 1950 تن از آن لشكر را به دَرَك فرستاده سواى آنچه را كه زخمدار و مجروح فرموده بود. این وقت ابن سعد لعین بدانست كه در پهن دشت آفرینش هیچ كس را آن قوّت و توانائى نیست كه با امام حسین علیه السّلام كوشش كند و اگر كار بدین گونه رود آن حضرت تمام لشكر را طعمه شمشیر خود گرداند. لاجرم سپاهیان را بانگ بر زد و گفت: واى بر شما! آیا مى دانید كه با كه جنگ مى كنید و با چه شجاعتى رزم مى دهید این فرزند اَنْزَع البَطین غالب كلّ غالب على بن ابى طالب علیه السّلام است، این پسر آن پدر است كه شجاعان عرب و دلیران روزگار را به خاك هلاك افكنده. همگى همدست شوید و از هر جانب براو حمله آرید.

پس آن لشكر فراوان از هر جانب بر آن بزرگوار حمله آوردند و تیراندازان كه عدد آنها چهار هزار به شمار مى رفت تیرها بر كمان نهادند و به سوى آن حضرت رها كردند. پس دور آن غریب مظلوم را احاطه كردند و مابین او و خِیام اهل بیت حاجز و حائل شدند، و جماعتى جانب سرادق عصمت گرفته. حضرت چون این بدانست بانگ بر آن قوم زد و فرمود كه اى شیعیان ابوسفیان! اگر دست از دین برداشتید و از روز قیامت و معاد نمى ترسید پس در دنیا آزاد مرد و با غیرت باشید رجوع به حسب و نسب خود كنید؛ زیرا كه شما عرب مى باشید. یعنى عرب غیرت و حمیّت دارد. شمر بى حیا رو به آن حضرت كرد و گفت: چه مى گوئى اى پسر فاطمه؟

فرمود: مى گویم من با شما جنگ دارم و مقاتلت مى كنم و شما با من نبرد مى كنید، زنان را چه تقصیر و گناه است؟ پس منع كنید سركشان خود را كه متعرّض حرم من نشوند تا من زنده ام.

شمر صیحه در داد كه اى لشكر از سراپرده این مرد دور شوید كه كفوّى كریم است و قتل او را مهیّا شوید كه مقصود ما همین است.

پس سپاهیان بر آن حضرت حمله كردند و آن جناب مانند شیر غضبناك در روى ایشان در آمد و شمشیر در ایشان نهاد و آن گروه انبوه را چنان به خاك مى افكند كه باد خزان برگ درختان را. و به هر سو كه روى مى كرد لشكریان پشت مى دادند. پس ، از كثرت تشنگى راه فرات در پیش گرفت، كوفیان دانسته بودند كه اگر آن جناب شربتى آب بنوشد ده چندان از این بكوشد و بكشد. لاجرم در طریق شریعه صف بستند و راه آب را مسدود نمودند و هر گاه آن حضرت قصد فرات مى نمود بر او حمله مى كردند و او را بر مى گردانیدند، اَعْور سلمى و عمرو بن حجّاج كه با چهار هزار مرد كماندار نگهبان شریعه بودند بانگ بر سپاه زدند كه حسین را راه بر شریعه مگذارید، آن حضرت مانند شیر غضبان بر ایشان حمله مى افكند و صفوف لشكر را بشكافت و راه شریعه را از دشمن بپرداخت و اسب را به فرات راند و سخت تشنه بود و اسب آن جناب نیز تشنگى از حدّ افزون داشت سر به آب گذاشت؛ حضرت فرمود كه تو تشنه و من نیز تشنه ام به خدا قسم كه آب نیاشامم تا تو بیاشامى، كَاَنَّه اسب فهم كلام آن حضرت كرد، سر از آب برداشت یعنى در شُرب آب من بر تو پیشى نمى گیرم.

پس حضرت فرمود: آب بخور من مى آشامم و دست فرا برد و كفى آب بر گرفت تا آن حیوان بیاشامد كه ناگاه سوارى فریاد برداشت كه اى حسین تو آب مى نوشى و لشكر به سراپرده ات مى روند و هتك حرمت تو مى كنند.

چون آن معدن حمیّت و غیرت این كلام را از آن ملعون شنید آب از كف بریخت و به سرعت از شریعه بیرون تاخت و بر لشكر حمله كرد تا به سرا پرده خویش رسید معلوم شد كه كسى متعرّض خِیام نگشته و گوینده این خبر مَكرْى كرده بوده. پس دگر باره اهل بیت را وداع گفت، اهل بیت همگان با حال آشفته و جگرهاى سوخته و خاطرهاى خسته و دلهاى شكسته در نزد آن حضرت جمع آمدند و در خاطر هیچ آفریده صورت نبندد كه ایشان به چه حالت بودند و هیچ كس نتواند كه صورت حال ایشان را تقریر یا تحریر نماید.

بالجمله؛ ایشان را وداع كرد و به صبر و شكیبائى ایشان را وصیّت نمود و فرمان داد تا چادر اسیرى بر سر كنند و آماده لشكر مصیبت و بلا گردند و فرمود بدانید كه خداوند شما را حفظ و حمایت كند و از شرّ دشمنان نجات دهد و عاقبت امر شما را به خیر كند و دشمنان شما را به انواع عذاب و بلا مبتلا سازد و شما را به انواع نِعَم و كرم مُزد و عوض كرامت فرماید، پس زبان به شكوه مگشائید و سخنى مگوئید كه از مرتبت و منزلت شما بكاهد، این سخنان بفرمود و روبه میدان نمود.

پس عنان مركب به سوى میدان بگردانید و بر صف لشكر مخالفان تاخت مى زد و مى انداخت و با لب تشنه از كشته پشته مى ساخت و مانند برگ خزان سرهای آن منافقان را بر زمین مى ریخت و به ضرب شمشیر آبدار خون اشرار و فجّار را با خاك معركه مى ریخت و مى آمیخت، لشكر از هر طرف او را تیرباران نمودند، آن حضرت در راه حق آن تیرها را بر رو و گلو و سینه مبارك خود مى خرید و از كثرت خدنگ كه بر چشمه هاى زره آن حضرت نشست سینه مباركش چون پشت خارپشت گشت.

و به روایت منقوله از حضرت باقر علیه السّلام زیاده از سیصد و بیست جراحت یافت و زیادتر نیز روایت شده و جمیع آن زخمها در پیش روى آن حضرت بود، در این وقت حضرت از بسیارى جراحت و كثرت تشنگى و بسیارى ضعف و خستگى توقف فرمود تا ساعتى استراحت كرده باشد كه ناگاه ظالمى سنگى انداخت به جانب آن حضرت، آن سنگ بر جبین مباركش رسید و خون از جاى او بر صورت نازنینش جارى گردید. حضرت جامه خویش را برداشت تا چشم و چهره خود را از خون پاك كند كه ناگاه تیرى كه پیكانش زهرآلوده و سه شعبه بود بر سینه مباركش و به قولى بر دل پاكش رسید و سر تیر از پشت ایشان بیرون زد و حضرت در آن حال گفت: بِسْمِ اللّهِ وَ باللّهِ وَ عَلى مِلَّةِ رَسُولِ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ.

آنگاه رو به سوى آسمان كرد و گفت: اى خداوند من! تو مى دانى كه این جماعت مى كشند مردى را كه در روى زمین پسر پیغمبرى جز او نیست. پس دست بُرد و آن تیر را از پشت بیرون كشید و از جاى آن تیر مسموم مانند ناودان، خون جارى گردید، حضرت دست به زیر آن جراحت مى داشت چون از خون پر مى شد به جانب آسمان مى افشاند و از آن خون شریف قطره اى بر نمى گشت، دیگر باره كف دست را از خون پر كرد و بر سر و روى و محاسن خود مالید و فرمود كه با سر روى خون آلوده و به خون خویش خضاب كرده، جدّم رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم را دیدار خواهم كرد و نام كشندگان خود را به او عرضه خواهم داشت.

این وقت ضعف و ناتوانى بر آن حضرت غلبه كرد و از كارزار باز ایستاد و هر كه به قصد او نزدیك مى آمد یا از بیم یا از شرم كناره مى كرد و بر مى گشت. تا آنكه مردى از قبیله كنده كه نام نحسش مالك بن یسر بود به جانب آن حضرت روان شد و ناسزا و دشنام به آن جناب گفت و با شمشیر ضربتى بر سر مباركش زد كلاهى كه بر سر مقدس آن حضرت بود شكافته شد و شمشیر بر سر مقدسش رسید و خون جارى شد به حدى كه آن كلاه از خون پرشد. حضرت در حق او نفرین كرد و فرمود: بااین دست نخورى ونیاشامى و خداوند تو را با ظالمان محشور كند. پس آن كلاه پر خون را از فرق مبارك بیفكند و دستمالى طلبید و زخم سر را ببست و كلاه دیگر بر سر گذاشت و عمامه بر روى آن بست. مالك بن یسر آن كلاه پر خون را كه از خز بود بر گرفت و بعد از واقعه عاشورا به خانه خویش برد و خواست او را از آلایش خون بشوید زوجه اش اُمّ عبدالله بنت الحرّالبدّى كه آگاه شد بانگ بر او زد كه در خانه من لباس فرزند پیغمبر را مى آورى؟ بیرون شو از خانه من خداوند قبرت را از آتش پر كند. و پیوسته آن ملعون فقیر و بد حال بود و از دعاى امام حسین علیه السّلام هر دو دست او از كار افتاده بود و در تابستان مانند دو چوب خشك مى گردید و در زمستان خون از آنها مى چكید و بر این حال خسران مآل بود تا به جهنم واصل شد.

و به روایت سیّد رحمه اللّه و مفید رحمه اللّه لشكر لحظه اى از جنگ آن حضرت درنگ كردند پس از آن رو به او آوردند و او را دائره وار احاطه كردند. این هنگام عبدالله بن حسن كه در میان خِیام بود و كودكى غیر مراهق بود چون عمّ بزرگوار خود را بدین حال دید تاب و توان از وى برفت و به آهنگ خدمت آن حضرت از خیمه بیرون دوید تا مگر خود را به عموى بزرگوار رساند. جناب زینب علیهاالسّلام از عقب او به شتاب بیرون شد و او را بگرفت و از آن سوى امام علیه السّلام نیز ندا در داد كه اى خواهر، عبدالله را نگاه دار مگذار كه در این میدان بلا انگیز آید و خود را هدف تیر و سنان بى رحمان نماید. جناب زینب علیهاالسّلام هر چه در منع او اهتمام كرد فایده نبخشید و عبدالله از برگشتن به سوى خیمه امتناع سختى نمود و گفت: به خدا قسم! از عموى خویش مفارقت نكنم و خود را از چنگ عمه اش رهانید و به تعجیل تمام خود را به عموى خود رسانید، در این وقت اَبْجَر بن كعب شمشیر خود را بلند كرده بود كه به حضرت امام حسین علیه السّلام فرود آورد كه آن شاهزاده رسید و به آن ظالم فرمود: واى بر تو! اى پسر زانیه، مى خواهى عموى مرا بكشى؟ آن ملعون چون تیغ فرود آورد عبدالله دست خود را سپر ساخت و در پیششمشیر داد، شمشیر دست آن مظلوم را قطع كرد چنانكه صداى قطع کردنش بلند شد و به نحوى بریده شد كه با پوست زیرین بیاویخت. آن طفل فریاد برداشت كه یا ابتاه! یا عمّاه! حضرت او را بگرفت و بر سینه خود چسبانید و فرمود: اى فرزند برادر! صبر كن بر آنچه بر تو فرود آید و آن را از در خیر و خوبى به شمارگیر، هم اكنون خداوند تو را به پدران بزرگوارت ملحق خواهد نمود. پس حرمله تیرى به جانب آن كودك انداخت و او را در بغل عمّ خویش شهید كرد.

سیدبن طاوس رحمه اللّه و دیگران فرموده اند كه حضرت سیدالشهداء علیه السّلام فرمود: بیاورید براى من جامه اى كه كسى در آن رغبت نكند كه آن را در زیر جامه هایم بپوشم تا چون كشته شوم و جامه هایم را بیرون كنند آن جامه را كسى از تن من بیرون نكند. پس جامه اى برایش حاضر كردند، چون كوچك بود و بر بدن مباركش تنگ مى افتاد آن را نپوشید، فرمود این جامه اهل ذلّت است جامه از این گشادتر بیاورید؛ پس جامه بزرگتر آوردند آنگاه آن را پوشید. و به روایت سید رحمه اللّه جامه كهنه آوردند حضرت چند موضع آن را پاره كرد تا از قیمت بیفتد و آن را در زیر جامه هاى خود پوشید، فَلَمّا قُتِلَ جَرَّدُوهُ مِنْهُ چون شهید شد آن كهنه جامه را نیز از تن شریفش بیرون آوردند.

شیخ مفید رحمه اللّه فرموده كه چون باقى نماند با آن حضرت احدى مگر سه نفر از اهلش یعنى از غلامانش، رو كرد بر آن قوم و مشغول مدافعه گردید و آن سه نفر حمایت او مى كردند تا آن سه نفر شهید شدند و آن حضرت تنها ماند و از كثرت جراحت كه بر سر و بدنش رسیده بود سنگین شده بود و با این حال شمشیر بر آن قوم كشیده وایشان را به یمین و شمال متفّرق مى نمود شمر كه خمیر مایه هر شر وبدى بود چون این بدید سواران را طلبید و امر كرد كه در پشت پیادگان صف كشند و كمانداران را امر كرد كه آن حضرت را تیر باران كنند، پس كمانداران آن مظلوم بى كس را هدف تیر نمودند و چندان تیر بر بدنش رسید كه آن تیرها مانند خارِ خار پشت بر بدن مباركش نمایان گردید. این هنگام آن حضرت از جنگ باز ایستاد و لشكر نیز در مقابلش توقف نمودند، خواهرش زینب علیهاالسّلام كه چنین دید بر در خیمه آمد و عمر سعد را ندا كرد و فرمود: وَیْحَكَ یا عُمَر ایُقْتَلُ اَبُو عَبْدِ اللّه وَ اَنْتَ تَنْظَرُ اِلَیْهِ! عمر سعد جوابش نداد. و به روایت طبرى اشكش به صورت و ریش نحسش جارى گردید و صورت خود را از آن مخدره برگردانید.

پس جناب زینب علیهاالسّلام رو به لشكر كرد و فرمود: واى بر شما آیا در میان شما مسلمانى نیست؟ احدى او را جواب نداد.

سیدبن طاوس رحمه اللّه روایت كرده كه چون از كثرت زخم و جراحت اندامش سست شد و قوت كارزار از او برفت و مثل خارپشت بدنش پر از تیر شده بود، این وقت صالح بن وهب المُزَنى وقت را غنیمت شمرده از كنار حضرت در آمد و با قوت تمام نیزه بر پهلوى مباركش زد چنانكه از اسب در افتاد وروى مباركش از طرف راست بر زمین آمد در این حال فرمود: بِسْمِ اللّهِ وَبِاللّهِ وَ عَلى مِلَّةِ رَسُولِ اللّهِ.

پس برخاست و ایستاد. حضرت زینب علیهاالسّلام كه تمام توجّهش به سمت برادر بود چون این بدید از در خیمه بیرون دوید و فریاد برداشت كه وا اخاه وا سیّداهُ وا اهلبیتاهُ اى كاش آسمان خراب مى شد و برزمین مى افتاد و كاش كوهها از هم مى پاشید و بر روى بیابانها پراكنده مى شد.

راوى گفت: كه شمربن ذى الجوشن لشكر خود را ندا در داد براى چه ایستاده اید و انتظار چه مى برید؟ چرا كار حسین را تمام نمى كنید؟ پس ‍ همگى بر آن حضرت از هر سو حمله كردند، حصین بن تمیم تیرى بر دهان مباركش زد، ابوایوب غَنَوى تیرى بر حلقوم شریفش زد و زُرْعَه بن شریك بر كف چپش زد و قطعش كرد و ظالمى دیگر بر دوش مباركش زخمى زد كه آن حضرت به روى در افتاد و چنان ضعف بر آن حضرت غالب شده بود كه گاهى به مشقت زیاد بر می خاست، طاقت نمى آورد و بر روى مى افتاد تا اینكه سِنان ملعون نیزه به برگلوى مباركش فرو برد پس ‍ بیرون آورده و فرو برد در استخوانهاى سینه اش و بر این هم اكتفا نكرد آنگاه كمان بگرفت و تیرى بر نحر شریف آن حضرت افكند كه آن مظلوم در افتاد.

در روایت ابن شهر آشوب است كه آن تیر بر سینه مباركش رسید پس آن حضرت برزمین واقع شد و خون مقدسّش را با كفهاى خود مى گرفت و مى ریخت بر سر خود چند مرتبه.

پس عمر سعد گفت به مردى كه در طرف راست او بود از اسب پیاده شو و به سوى حسین رو و او را راحت كن. خَوْلى بن یزید چون این بشنید به سوى قتل آن حضرت سبقت كرد و دوید چون پیاده شد و خواست كه سر مبارك آن حضرت را جدا كند رعد و لرزشى او را گرفت و نتوانست؛ شمر به وى گفت خدا بازویت را پاره پاره گرداند چرا مى لرزى؟ پس خود آن ملعون كافر سر مقّدس آن مظلوم را جدا كرد.

سیّد بن طاوس رحمه اللّه فرموده كه سنان بن اَنَس - لَعَنهُ اللّه - پیاده شد و نزد آن حضرت آمد و شمشیرش را برحلقوم شریفش زد و مى گفت: واللّه كه من سر تو را جدا مى كنم و مى دانم كه تو پسر پیغمبرى و از همه مردم از جهت پدر و مادر بهترى، پس سر مقدّسش را برید.

در روایت طبرى است كه هنگام شهادت جناب امام حسین علیه السّلام هر كه نزدیك او مى آمد سِنان بر او حمله مى كرد و او را دور مى نمود براى آنكه مبادا كس دیگر سر آن جناب را ببرد تا آنكه خود او سر را از تن جدا كرد و به خَوْلى سپرد.

پس در این هنگام غبار سختى كه سیاه و تاریك بود در هوا پیدا شد و بادى سرخ ورزیدن گرفت و چنان هوا تیره و تار شد كه هیچ كس عین و اثرى از دیگرى نمى دید، مردمان منتظر عذاب و مترّصد عقاب بودند تا اینكه پس از ساعتى هوا روشن شد و ظلمت مرتفع گردید.

ابن قولویه قمى رحمه اللّه روایت كرده است كه حضرت صادق علیه السّلام فرمود: در آن هنگامى كه حضرت امام حسین علیه السّلام شهید گشت، لشكریان شخصى را نگریستند كه صیحه و نعره مى زند گفتند: بس كن اى مرد! این همه ناله و فریاد براى چیست؟

گفت: چگونه صیحه نزنم و فریاد نكنم و حال آنكه رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم را مى بینم ایستاده گاهى نظر به سوى آسمان مى كند و زمانى حربگاه شما را نظاره مى فرماید، از آن مى ترسم كه خدا را بخواند و نفرین كند و تمام اهل زمین را هلاك نماید و من هم در میان ایشان هلاك شوم. بعضى از لشكر با هم گفتند كه این مردى است دیوانه وسخن سفیهانه مى گوید و گروهى دیگر كه توّابون نام گرفتند، از این كلام متنبّه شدند و گفتند به خدا قسم كه ستمى بزرگ بر خویشتن كردیم و به جهت خشنودى پسر سُمیّه سیّد جوانان اهل بهشت را كشتیم و همان جا توبه كردند و بر ابن زیاد خروج كردند و واقع شد از امر ایشان آنچه واقع شد.

راوى پرسید: فدایت شوم آن صیحه زننده چه كسی بود؟

امام صادق (ع) فرمود: ما او را جز جبرئیل ندانیم.

منبع:

منتهی الآمال (با تلخیص)





نوع مطلب : امام حسین علیه السلام، حوادث کربلا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شهادت حضرت ابوالفضل العبّاس علیه السّلام

حضرت عبّاس علیه السّلام كه اكبر اولاد اُمُّ البَنین و پسر چهارم امیرالمؤمنین علیه السّلام بود و كُنْیَتش ابوالفضل و مُلَقّب به سقّا و صاحب لواى امام حسین علیه السّلام بود، چنان جمال دل آرا و طلعتى زیبا داشت كه او را ماه بنى هاشم مى گفتند و چندان جسیم و بلند بالا بود كه وقتی بر پشت اسب قوى و فربه می نشست پاى مباركش بر زمین مى كشید. او را از مادر و پدر سه برادر بود كه هیچ كدام را فرزند نبود. ابوالفضل علیه السّلام، اوّل ایشان را به جنگ فرستاد تا كشته ایشان را ببیند و ادراك اجر مصائب ایشان فرماید.

پس از شهادت ایشان بعضى از ارباب مقاتل گفته اند كه چون آن جناب تنهائى برادر خود را دید به خدمت برادر آمده عرض كرد: اى برادر! آیا رخصت مى فرمائى كه جان خود را فداى تو گردانم؟

حضرت از استماع سخن جانسوز او به گریه آمد و گریه سختى نمود، پس فرمود: اى برادر! تو صاحب لواى منى چون تو نمانى كس با من نماند.

ابوالفضل علیه السّلام عرض كرد: سینه ام تنگ شده و از زندگانى دنیا سیر گشته ام و اراده كرده ام كه از این جماعت منافقین خونخواهى خود كنم.

حضرت فرمود: پس الحال كه عازم سفر آخرت گردیده اى، پس کمی آب برای این کودکان بیاور.

پس حضرت عبّاس علیه السّلام حركت فرمود و در برابر صفوف لشكر ایستاد و لواى نصیحت و موعظت افراشت و هر چه توانست پند و نصیحت كرد و كلمات آن بزرگوار اصلاً در قلب آن سنگدلان اثر نكرد. لاجرم حضرت عبّاس علیه السّلام به خدمت برادر شتافت و آنچه از لشكر دید به عرض برادر رسانید. كودكان این بدانستند بنالیدند و نداى العَطَش العَطَش در آوردند، جناب عبّاس علیه السّلام بى تابانه سوار بر اسب شده و نیزه بر دست گرفت ومَشْکى برداشت و آهنگ فرات نمود شاید كه آبى به دست آورد. پس چهار هزار تن كه موكّل بر شریعه فرات بودند دور آن جناب را احاطه كردند و تیرها به چلّه كمان نهاده و به جانب او انداختند، جناب عبّاس علیه السّلام كه از پستان شجاعت شیر مكیده چون شیر شمیده بر ایشان حمله كرد و رجز خواند.

و از هر طرف كه حمله مى كرد لشكر را متفرّق مى ساخت تا آنكه به روایتى هشتاد تن را به خاك هلاك افكند، پس وارد شریعه شد و خود را به آب فرات رسانید چون از زحمت گیر و دار و شدّت عطش جگرش تفته بود خواست آبى به لب خشك تشنه خود رساند دست فرا برد و كفى از آب برداشت تشنگى سیّدالشهداء علیه السّلام و اهلبیت او را یاد آورد آب را از كف بریخت.

 

مشك را پر آب نمود و بر كتف راست افكند و از شریعه بیرون شتافت تا مگر خویش را به لشكرگاه برادر برساند و كودكان را از زحمت تشنگى برهاند. لشكر كه چنین دیدند راه او را گرفتند و از هر جانب او را احاطه كردند و آن حضرت مانند شیر غضبان بر آن منافقان حمله مى كرد و راه مى پیمود. ناگاه نوفل الازرق و به روایتى زیدبن ورقاء كمین كرده از پشت نخلى بیرون آمد و حكیم بن طفیل او را کمک کرد و تشجیع نمود پس تیغى حواله آن جناب نمود آن شمشیر بر دست راست آن حضرت رسید و از تن جدا گردید، حضرت ابوالفضل علیه السّلام جلدى كرد و مشك را به دوش چپ افكند و تیغ را به دست چپ داد و بر دشمنان حمله كرد و رجز خواند.

پس مقاتله كرد تا ضعف عارض آن جناب شد، دیگر باره نوفل و به روایتى حكیم بن طفیل لعین از كمین نخله بیرون تاخت و دست چپش ‍ را از بند بینداخت، جناب عبّاس علیه السّلام رجز دیگری خواند.

و مشك را به دندان گرفت و همّت گماشت تا شاید آب را به آن لب تشنگان برساند كه ناگاه تیرى بر مشك آب آمد و آب آن بریخت و تیر دیگر بر سینه اش رسید و از اسب به زمین افتاد.

پس فریاد برداشت كه اى برادر، مرا دریاب.

به روایت دیگر، ملعونى عمودى از آهن بر فرق مباركش زد كه به بال سعادت به ریاض جنّت پرواز كرد. چون جناب امام حسین علیه السّلام صداى برادر شنید، خود را به او رسانید دید برادر خود را كنار فرات با تن پاره پاره و مجروح با دستهاى مقطوع بگریست و فرمود: اكنون پشت من شكست و تدبیر و چاره من گسسته گشت.

در حدیثى از حضرت امام سجاد علیه السّلام مروى است كه فرمودند: خدا رحمت كند عمویم عبّاس را كه برادر را بر خود ایثار كرد و جان شریفش را فداى او نمود تا آنكه در یارى او دو دستش را قطع كردند و حقّ تعالى در عوض دو دست او دو بال به او عنایت فرمود كه با آن دو بال با فرشتگان در بهشت پرواز مى كند و از براى عبّاس علیه السّلام در نزد خداى منزلتى است در روز قیامت كه مغبوط جمیع شهداء است و جمیع شهداء را آرزوى مقام اوست.

 

 

منبع:

منتهی الآمال (با تلخیص)





نوع مطلب : امام حسین علیه السلام، حضرت اباالفضل علیه السلام، حوادث کربلا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 5 مهر 1396 :: نویسنده : ح و

توبه حر نزد امام حسین علیه السلام

حّر هنگامی که دید سپاه کوفه در جنگ با امام حسین علیه السلام مصمّم است، به سپاه حسینی پیوست و به امام گفت: فدایت شوم ای پسر رسول خدا! من همان کسی هستم که تو را از بازگشت به وطنت بازداشتم و همراهت آمدم تا تو را ناچار کردم در این سرزمین توقف کنی. گمان نمی‌کردم پیشنهاد تو را نپذیرند و به این سرنوشت دچارت کنند. به خدا اگر می دانستم کار به این جا می کشد، هرگز به چنین کاری دست نمی زدم.

اکنون از کرده ام به سوی خدا توبه می کنم. آیا توبه من پذیرفته است؟

حسین علیه السلام فرمود: آری، خداوند توبه تو را می پذیرد. اکنون از اسب پایین بیا.

حر گفت: من سواره باشم برایم بهتر است از این که پیاده شوم. می خواهم همچنان که بر اسب خود سوار هستم، ساعتی با دشمن برای یاری ات بجنگم تا کشته شوم.

منابع:

ارشاد مفید، ج 2، ص 103.





نوع مطلب : امام حسین علیه السلام، حر بن یزید ریاحی، حوادث کربلا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 3 مهر 1396 :: نویسنده : ح و

جون غلام ابوذر (ع)

«جون» از شیعیان امام علی علیه السلام شناخته می شد. او پیوسته پس از ابوذر همراه اهل بیت علیهم السلام بوده است. زمانی در خدمت امام حسن علیه السلام و هنگامی با امام حسین علیه السلام بود. او امام حسین علیه السلام را از مدینه تا مکه و سپس از مکه تا عراق همراهی کرده بود. (1) گویند جون در ساخت و تعمیر سلاح جنگ مهارت داشت.

شهادت جون

جون در روز عاشورا در مقابل امام حسین علیه السلام ایستاده و از آن حضرت اجازه رزم خواست. اما امام به او اذن جهاد ندادند و حضرت فرمودند: ما تو را برای ایام عافیت و آسودگی خریداری کردیم ولی الان خود را گرفتار نکن. جون خود را بر قدمهای امام انداخت و بر آن بوسه می زد و می گفت: ای فرزند رسول خدا! من برای آسودگی خاطر خویش در گرفتاری از شما کمک می گرفتم. من خود می دانم که بوی خوشی ندارم، خویشانم افرادی فرومایه اند و رنگم سیاه است. اما شما بر من از آن نفس بهشت گونه تان بدمید تا که خوشبو شوم، شرافت خویشاوندی یابم و سیمایم سفید شود. به خدا قسم از شما جدا نخواهم شد تا این خون تیره ام با خون پاکتان مخلوط گردد. پس آن گاه امام او را اجاره رزم دادند. (2)

او وارد معرکه جنگ شد در حالی که این رجز را می سرود:

"ای کفار، ضرب شمشیر سیاه را چگونه می بینید؟ به شمشیر ضربه ای از فرزند محمد، از آنها با زبان و دست حمایت میکنم، در حالی که به بهشت در روز قیامت امیدوارم." (3)

بعد از آن، بیست و پنج نفر از سپاه دشمن را به خاک انداخت.

محمد بن ابی طالب می گوید: زمانی که جون به زمین خورد، اباعبدالله الحسین علیه السلام بر بالینش آمد و در حق او این گونه دعا فرمود: "پروردگارا! سیمای او را سفید کن و او را خوشبوی گردان و با محمد صلی الله علیه و آله محشورش نما، و بین او و محمد و آل محمد، آشنایی برقرار ساز. (4)

علمای ما از امام باقر علیه السلام و از پدرشان امام زین العابدین علیه السلام نقل کرده اند: هنگامی که بنی اسد برای دفن شهدا، به معرکه جنگ آمدند، بعد از چند روز دیدند که بوی خوشی - چون مشک - از اندام جون متصاعد است. (5)

منابع:

1) ابصارالعین، ص176.

2) اللهوف، ص 47؛ مقتل الحسین مقرم، ص313.

3) بحارالانوار، ج45، ص22؛ ابصارالعین، ص177، با قدری تفاوت در نقل شعر.

4) بحارالانوار، ج45، ص23؛ ابصارالعین، ص177.

5) مقتل العوالم، ج17، ص266؛ بحارالانوار، ج45، ص23؛ نفس المهموم، ص264؛ ابصارالعین، ص177.

 





نوع مطلب : حضرت علی علیه السلام، امام حسین علیه السلام، حوادث کربلا، ابوذر سلام الله علیه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


هجوم سپاه عمر سعد به خیمه های امام حسین علیه السلام و غارت اموال

هنگامی که امام حسین علیه السلام به شهادت رسید، لشگر کوفه به طمع ربودن لباس او به جسد مقدسش هجوم بردند. پیراهن شریفش را اسحاق بن حیوة حضری برداشت و به تن کرد که بعدها به مرض برص مبتلا شد و موی سر و رویش ریخت. در آن پیراهن بیش از صد و ده سوراخ تیر و نیزه و شمشیر بود.

عمامه امام را اخفس بن مرشد و به روایت دیگر جابر بن یزید ازدی برداشت و بر سر بست که بعدها دیوانه شد. نعلین مبارکش را اسود بن خالد ربود. انگشترش را بحدل بن سلیم با انگشت مبارک او قطع کرد و ربود که مختار بن ابی عبیده ثقفی به سزای این کار، دست‌ها و پاهای او را قطع کرد و گذاشت تا در خون خود بغلتد تا بمیرد.

قطیفه خز امام را قیس بن اشعث برد و از این رو به قیس القطیفه معروف شد. وی بعدها به جذام مبتلا شد و خانواده اش او را در زباله دانی افکندند و هنوز زنده بود که سگ‌ها گوشتش را دریدند.

زره امام را عمر بن سعد برداشت که بعدها مختار، آن را به قاتلش، ابوعمره، بخشید. و زره دیگرش را مالک بن یسر ربود که بعدها دیوانه شد؛ و شمشیر امام را جمیع بن الخلق ازدی و به روایتی اسوء بن حنظله تیمی و به روایتی فلافس نهشلی برداشت. (این شمشیر غیر از ذوالفقاراست؛ زیرا ذوالفقار از ذخایر نبوت و امامت، و مصون و محفوظ است.)

به نظر می رسد کوفیان اموال همه شهدا را به یغما برده‌اند، هر چند در تاریخ در این باره چیزی به میان نیامده است، جز روایتی که بر مبنای آن، حکیم بن طفیل، لباس و اسلحه حضرت عباس علیه السلام را ربوده است.

منابع:

منتهی الامال، ج 1، ص 730.





نوع مطلب : امام حسین علیه السلام، حوادث کربلا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


گریه امام سجاد علیه السلام بر شهدای کربلا و دلداری حضرت زینب علیهاسلام

حضرت سجاد علیه السلام فرمود:

چون در روز عاشورا پدرم با یارانش کشته شدند و اهل بیت او را بر جهاز شتران سوار و به جانب کوفه روانه کردند، من جنازه کشتگان را بر زمین دیدم که به خاک سپرده نشده بودند. آنچه می دیدم بر من سخت و ناگوار بود. سخت آشفته حال شدم و نزدیک بود که از این درد قالب تهی کنم.

عمه ام زینب به من گفت: ای بازمانده جد و پدر و برادرانم! چرا این گونه بی تابی؟ چرا جان خود را در معرض خطر قرار داده ای؟

گفتم: چگونه بی تابی نکنم در حالی که می بینم پدر و برادران و عموها و عموزادگان و کسان من به زمین افتاده و به خون آغشته اند در حالی که دشمن جامه هایشان را ربوده و کسی آنها را دفن نکرده است!

عمه ام گفت: اینها تو را به ضجه نیندازد که این عهدی است از رسول خدا صلی الله علیه و آله با جدّ و پدرت؛ و خداوند پیمان گرفته از عده ای از این امت که سرکشان و فتنه گران زمین آنها را نمی شناسند، اما فرشتگان آسمان‌ها می شناسند.

فرشتگان این استخوان‌های پراکنده را جمع خواهند کرد و با این پیکرهای خون آلود به خاک خواهند سپرد و در این سرزمین برای قبر پدرت امام حسین علیه السلام نشانی بر پای خواهند داشت؛ و هر اندازه که دشمنان و سردمداران کفر در محو این آثار بکوشند، شناخته تر و گرانقدرتر خواهند شد.

منابع:

کامل الزیارات، صفحه 261.

بحارالانوار، ج 45، ص 179.





نوع مطلب : امام حسین علیه السلام، امام سجاد علیه السلام، حضرت زینب سلام الله علیها، حوادث کربلا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


خطبه تاریخی امام سجاد علیه السلام در کوفه

وقتی کاروان اسیران کربلا وارد شهر کوفه شد، جمعیت زیادی از مردم برای تماشا از خانه ها بیرون آمدند و این فرصت خوبی بود که خاندان امام حسین علیه السلام تا پیش از اینکه وارد کاخ عبیدالله شوند به روشنگری مردم و تشریح نهضت عاشورا بپردازند.

در این میان غیر از امام سجاد علیه السلام، حضرت زینب ، حضرت ام کلثوم و حضرت فاطمه بنت الحسین نیز با مردم سخن گفتند.

پیش از ورود به کاخ عبیدالله امام سجاد علیه السلام به مردم اشاره کرد و آنها را به سکوت دعوت فرمود. نفس ها در سینه حبس شد و سکوت مطلق همه جا را فرا گرفت.

آن گاه امام سجاد علیه السلام پس از حمد و ثنای الهی، بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم درود فرستاد و خطاب به مردم گفت: ای مردم! هر کس که مرا می شناسد، می داند که من کیستم و آن کس که مرا نمی شناسد، بداند که من علی، فرزند حسینم که او را در کنار فرات بدون هیچ گناهی، بی اینکه خونی از او طلب داشته باشند، از دم شمشیر گذراندند.

من فرزند کسی هستم که پرده حریم او را دریدند، اموالش را به غارت بردند و خانواده اش را به زنجیرِ اسارت کشیدند. من پسر کسى هستم که با آزار و شکنجه به شهادت رسید و همین افتخار ما را کافى است!

ای مردم! شما را به خدا سوگند؛ آیا به خاطر دارید که به پدرم نامه ها نوشتید و او را دعوت کردید ولی بعد به او نیرنگ زدید؟ با او پیمان وفاداری بستید و با نماینده او بیعت کردید، ولی در لحظه مهم، او را تنها گذاشتید، با او به پیکار برخاستید و او را خوار نمودید؟ پس بر شما باد هلاکت و نابودی! چه بد توشه ای برای خود فرستادید! و عقیده و رفتارتان چه زشت و ناپسند بود.

به من بگویید با کدام چشم می خواهید به رسول خدا صلی الله علیه و آله بنگرید، هنگامی که به شما بگوید: شما عترت مرا کشتید و حرمتم را شکستید. پس دیگر از امت من به حساب نمی آیید.

هنگامی که سخن امام به اینجا رسید، صدای جمعیتِ بی شمار مردم از هر طرف به گریه بلند شد. همه به هم می گفتند: شنیدید؟ همه هلاک خواهیم شد!

امام سجاد علیه السلام در ادامه فرمود: رحمت خدا بر آن کس باد که پند مرا بپذیرد و سفارش مرا درباره خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و دودمان او به خاطر بسپارد. چرا که برای همه ما، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم الگوی نیکویی است.

مردم همگى فریاد زدند: اى فرزند رسول خدا! همه ما گوش به فرمان و مطیع توایم و حافظ و نگهبان جان و مال شما هستیم؛ هرگز از شما روى گردان نیستیم، به ما فرمان بده ـ خدایت رحمت کند ـ که ما با هر کس تو بجنگى، مى ستیزیم و با هر کس که آشتى نمایى، صلح مى کنیم، و کسانى که به شما و ما ستم کردند و ظلم روا داشتند را مجازات خواهیم نمود!!

امام سجاد علیه السلام فرمود: هیهات! اى گروه پیمان شکن حیله گر! [هرگز به وعده هاى شما اطمینانى نیست زیرا] میان شما و خواسته هایتان پرده اى [از جهل و غفلت و ناتوانى] افکنده شده؛ آیا با همان حال و هوایى که به سراغ پدران ما رفتید، مى خواهید به سراغ من بیایید [که فقط وعده مى دهید و عمل نمى کنید؟!]؛ به خداىِ مرکب هاى تندرو که زایران خانه خدا را به سوى منا مى برند سوگند! که هرگز چنین نخواهد شد [و من فریب وعده هاى شما را نمى خورم]؛ چرا که هنوز آن زخمها بهبود نیافته. همین دیروز بود که پدرم و جمعى از خاندانش به شهادت رسیده اند و هنوز داغ مرگ رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را فراموش نکرده بودم که داغ مرگ پدر و فرزندان پدر و جدم اختیار از من ربود. تلخى اندوه آن را در گلوگاهم احساس مى کنم و درد جانکاهش در سینه ام جارى است. خواسته من از شما این است که نه از ما طرفدارى کنید و نه با ما به جنگ و ستیز برخیزید (ما را به خیر شما امیدى نیست، شرّ مرسانید)

آنگاه امام زین العابدین علیه السلام با این ابیات سخنش را پایان داد:

جاى شگفتى نیست اگر حسین (علیه السلام) و پدرش که از او بزرگوارتر و بهتر بود کشته شدند.

اى کوفیان به آنچه که به حسین رسید و بسیار هم مصیبت بزرگى بود، شادمان نباشید.

جانم فداى آن کشته اى که کنار شط آب [با لب تشنه] به شهادت رسید، ولى کیفر آن کس که وى را شهید کرد، آتش دوزخ است.

منابع:

احتجاج طبرسى، ج 2، ص 117 - 119 و بحارالانوار، ج 45، ص 112 - 113.

گرد آوری از کتاب: عاشورا ریشه ‏ها، انگیزه‏ ها، رویدادها، پیامدها، سعید داودی و مهدی رستم نژاد، (زیر نظر آیت الله العظمى ناصر مكارم شیرازى)، امام على بن ابى طالب علیه السلام‏، قم‏، 1388 ه. ش‏، ص 573.

منتهی الامال، ج 1،ص 208.





نوع مطلب : امام حسین علیه السلام، امام سجاد علیه السلام، حوادث کربلا، حوادث حرکت کربلا، مسلمانان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 16 اسفند 1394 :: نویسنده : ح و

کیفیت شهادت علی اکبر علیه السلام

پس از حملات پی در پی علی اکبر به سپاه دشمن و کشته شدن بسیاری از آنان، دشمن از کثرت کشته شدگان به خروش آمده بود.

لشگریان عمر بن سعد از کشتن علی بن الحسین پرهیز می کردند، ولی  مرة بن منقذ عبدی که از دلاوری های او به تنگ آمده بود، گفت: گناه همه عرب بر گردن من اگر این جوان بر من بگذرد و من داغ او را بر دل پدرش ننشانم!

پس علی اکبر به او رسید در حالی که بر آن سپاه حمله ور بود. مرة بن منقذ راه را بر او گرفت و با نیزه ای او را از اسب بر زمین انداخت، آن گروه در اطراف او جمع شدند و با شمشیر پاره پاره اش کردند!

بعضی نقل کرده اند که مرة بن منقذ ابتدا با نیزه به پشت او زد و بعد با شمشیر ضربتی به فرق آن بزرگوار وارد کرد که فرق مبارکش شکافت و او دست به گردن اسب خود انداخت، ولی اسب که ظاهراً خون روی چشمانش را گرفته بود او را در میان سپاه دشمن برد و دشمن از هر طرف بر او تاخت و بدن مبارکش را پاره پاره کرد.

در این هنگام بود که فریاد زد: السلام علیک یا ابتاه! این جدم رسول خداست که مرا سیراب کرد و او امشب در انتظار توست. تو را سلام می رساند و می گوید: در آمدنت به نزد ما شتاب کن. و آن گاه فریاد زد و به شهادت رسید.

منابع:

ارشاد مفید، ج 2، ص 106.

مقتل الحسین مقرم، ص 259.

البصار العین، ص 23.

مقاتل الطالبین، ص 116.

قصه کربلا، ص 333.





نوع مطلب : امام حسین علیه السلام، حضرت علی اکبر علیه السلام، شهادت معصومین علیهم السلام، حوادث کربلا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شب و روز یازدهم عاشورا و مصائب خاندان امام حسین علیه السلام

پس از تهاجم سپاهیان عمر سعد در عصر عاشورا به خیمه های حرم حسینی و فجایعی که قلم از نوشتن آن شرم دارد و هتک حرمت بازماندگان حضرت سید الشهدا علیه السلام (از جمله آتش‌زدن خیمه ها و فراری دادن زنان و کودکان به بیابان‌ها) شب یازدهم محرم فرا رسید.

زنان و کودکان با مصیبت شهادتِ همه محارم و نزدیکان و اصحاب روبرو شده بودند.

از سویی مورد تعدی و ظلم شقی‌ترین افراد قرار گرفته بودند و خیمه ها و اموالشان به آتش کشیده شده بود.

بی پناهی و بی سرپناهی شان و نگرانی از اینکه مبادا دشمن دوباره حمله کند، آن شب را برایشان شبی سخت و سنگین کرده بود.

در چنین وضعیتی زینب کبری از همه این بازماندگان مراقبت کرد و به پرستاری از امام سجاد علیه السلام نیز ادامه داد. به هرحال این شب دردناک نیز گذشت و فردای آن روز امام سجاد علیه السلام با مصیبت جانکاه دیگری مواجه شد که: وداع با بدن قطعه قطعه پدر و سایر ارحام و اصحاب از یک سو و روبرو شدن با ناجوانمردی عمر سعد و اصحابش از سوی دیگر بود.

عمر سعد دستور داد بر جنازه های سپاه یزید نماز بخوانند و آنها را به خاک بسپارند، اما جنازه مطهّر امام حسین علیه السلام و سایر شهدا را بدون کفن در زیر آفتاب سوزان کربلا رها کرد و رفت.

با این حال چون بر بدن هر امامی باید امام دیگری نماز بخواند، خداوند متعال امام سجاد علیه السلام را به کربلا باز گرداند تا بر جنازه‌ گلگون پدر نماز بخواند و او را به خاک بسپارد.

منابع:

زینب کبری، تالیف: علامّه جعفر نقدی، صفحه 61-63.





نوع مطلب : امام حسین علیه السلام، حضرت زینب سلام الله علیها، بلا و سختی مؤمن، صبر و پایداری، حوادث کربلا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 20 بهمن 1394 :: نویسنده : ح و

بازگشت ذوالجناح به خیمه ها در کربلا

پس از شهادت امام حسین علیه السلام، اسب او که ذوالجناح نام داشت، در حالی که پیشانی خود را به خون امام آغشته نموده بود، شیهه کشان به جانب خیمه ها شتافت.

امام باقر علیه السلام فرمود اسب در آن حال می گفت: وای از ستم امتی که فرزند دختر پیامبر خود را کشتند.

در زیارت ناحیه مقدسه چنین آمده است: آن هنگام که بانوان حرم، اسب تو را بدون سوار مشاهده کردند و دیدند که زینش واژگون و یالش پر از خون است، از خیمه ها بیرون آمدند، در حالی که موهای خود را پریشان می کردند و بر صورت خود سیلی می زدند. آنان بُرقَع (پوشش) از چهره ها افکنده بودند و به صدای بلند شیون می کردند و به سوی قتلگاه می شتافتند و در همان حال شمر بر سینه مبارکت نشسته بود و محاسن شریفت را در یک دست گرفته و با دست دیگر با خنجر سر از بدنت جدا می کرد.

منابع:

قصه کربلا، ص 375.

الفتوح، ج 5، ص 220.

مقتل الحسین مقرم، ص 283

زیارت ناحیه.

بحارالانوار، ج 98ص 317.





نوع مطلب : امام حسین علیه السلام، حوادث کربلا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جراحتهای بدن مطهر امام حسین علیه السلام

امام حسین علیه السلام بعد از ظهر عاشورا پس از آخرین وداع با اهل بیت خود و توصیه به صبر و شکیبایی، بر صف لشگر دشمن تاخت و با لب تشنه و بدن خسته از کشته پشته می ساخت.

لشگریان دشمن از هر طرف او را تیر باران می کردند و از کثرت تیرهایی که بر چشمه های زره او نشست، سینه مبارکش چون پشت خارپشت شد.

بنا بر روایتی از حضرت باقر علیه السلام (که خود در کربلا حضور داشت) بیش از سیصد و بیست جراحت بر بدن مبارک امام حسین علیه السلام وارد شد.

امام علیه السلام بر اثر جراحت‌های زیاد و تشنگی فراوان و ضعف و خستگی، توقف کرد تا لحظاتی استراحت کند. ناگهان یکی از سپاهیان دشمن، سنگی به سویش پرتاب کرد. آن سنگ به پیشانی امام اصابت کرد و خون بر صورت مبارکش جاری شد.

امام لباس خود را بالا زد تا چشم خود را از خون پاک کند که ناگاه تیری سه شعبه و زهرآلود، بر سینه اش نشست. در آن حال فرمود: بسم الله و بالله و علی ملةِ رسول الله صلی الله علیه و آله و آن گاه سر به آسمان بلند کرد و گفت: ای خداوند من! تو می دانی که این گروه مردی را می کشند که تنها پسر پیغمبر در روی زمین است.

سپس دست برد و آن تیر را از پشت بیرون کشید و خون فواره زد.

آن گاه دست به زیر آن زخم گرفت و وقتی پر از خون شد، به آسمان پاشید و قطره ای از آن به زمین بازنگشت. دوباره دستش را از خون پر کرد و به سر و روی محاسن خود مالید و فرمود: به همین صورت با جدم رسول خدا دیدار خواهم کرد و نام کشندگان خود را به او خواهم گفت.

منابع:

منتهی الامال، ج 1، ص 721.





نوع مطلب : امام حسین علیه السلام، حوادث کربلا، شهادت معصومین علیهم السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پاسخ امام حسین علیه السلام به نامه عبدالله بن جعفر

هنگامی که به مردم مدینه خبر رسید که امام حسین علیه السلام قصد عزیمت به عراق را دارد، عبدالله بن جعفر نامه ای به این مضمون برای امام نوشت: تو را به خدا سوگند، از مکه خارج مشو! من بر این تصمیمی که گرفته ای بیمناکم و می ترسم تو و اهل بیتت را از دم تیغ شمشیر بگذرانند. و اگر تو به شهادت برسی، نور زمین خاموش خواهد شد. تو امیرمؤمنان و چراغ هدایت امتی. در رفتن به عراق شتاب مکن. من از یزید و سردمداران بنی امیه، برای تو و فرزندان و اهل بیت و اموال تو خط امان خواهم گرفت. والسلام.

امام حسین علیه السلام در جوابش نوشت: من نامه ات را خواندم و منظورت را دریافتم. اینک تو را آگاه می کنم که من جدم رسول خدا را در خواب دیدم و او مرا به چیزی خبر داد که باید در انجام آن بکوشم، خواه ظاهراً به نفع من باشد یا به زیان من. به خدا سوگند ای پسر عمو! اگر من در آشیانه هر جنبنده ای از زمین بروم، اینها (بنی امیه) مرا بیرون می آورند و می کشند. به خدا سوگند ای پسر عمو، بر من تعدی و ظلم روا خواهند داشت همان گونه که قوم یهود در روز شنبه ستم و تجاوز را پیشه خود کردند.

منابع:

قصه کربلا، ص 160.

الفتوح، ج 5، ص 115.





نوع مطلب : امام حسین علیه السلام، حوادث کربلا، بنی امیه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


گریه پیامبر بر شهادت امام حسین علیهما السلام بعد از ولادت

صفیه دختر عبدالمطلب می گوید: بعد از اینکه حسین علیه السلام به دنیا آمد، او را به دست رسول الله (ص) دادم. پیامبر زبان در دهان حسین علیه السلام گذاشت و او شروع به مکیدن کرد.

پیامبر میان دو چشم او را بوسید و در حالی که می گریست، سه مرتبه فرمود: ای فرزند عزیزم! خدا لعنت کند قومی را که تو را به شهادت می رسانند.

و او را به من باز گرداند. به پیامبر عرض کردم: پدر و مادرم فدای شما؛ چه کسانی او را به شهادت می رسانند؟

فرمود: قوم ستمکاری از بنی امیه که خداوند آنان را لعنت کند.

 

در روایتی دیگر، اسماء چنین می گوید: وقتی حسین علیه السلام به دنیا آمد، او را در پارچه سفیدی پیچیدم و به پیامبر دادم. پیامبر در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه گفت و او را در دامان خود گذاشت و گریست.

به پیامبر عرض کردم: پدر و مادرم فدای شما؛ علت گریه شما چیست؟

فرمود: برای فرزندم گریه می کنم.

گفتم: او تازه به دنیا آمده است، یا رسول الله.

پیامبر فرمود: بعد از من، او را گروهی ستمکار و تجاوزگر می کشند که شفاعت من به آنان نمی رسد. آنگاه فرمود: ای اسماء، این خبر را به فاطمه نده که او تازه زایمان کرده است.

منابع:

بحار الانوار، ج 43، ص 243، حدیث 17- امالی صدوق.

بحار الانوار، ج 43، ص 239، حدیث 4 - عیون الاخبار رضا.





نوع مطلب : حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم، حضرت زهرا سلام الله علیها، امام حسین علیه السلام، حوادث کربلا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
درباره وبلاگ

با سلام خدمت خوانندگان محترم
در صورت تمایل جهت دریافت ایمیل مذهبی روزانه،
آدرس ایمیل خود را به آدرس زیر ارسال کنید:
hesamvahidi@gmail.com

داستانهای مذهبی این وبلاگ در شبکه های اجتماعی زیر هم ارسال می گردد:

کانال تلگرام:
https://telegram.me/dastanhayemazhabi

اینستاگرام:
http://instagram.com/dastanhaye_mazhabi

مدیر وبلاگ : ح و
موضوعات
نویسندگان
صفحات جانبی
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات